کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
دلم که به نگاه تو ماند ، حال و روز لحظه همین است ... مرا ببخش ... زمن مپرس چرا ، چگونه ...

جزئیات بیشتر...




رفتم که رفتم (ازبرت دامن‌کشان)
مرضیه, معینی‌کرمانشاهی, علی تجویدی, { از برت دامن‌کشان ، رفتم ای...

جزئیات بیشتر...



شعر

نگاره ی نور
همه شب ، من تا بشارت خواب آن راز بلیغ مقدس را ، آن عهد صریح مسلم را - با صدای بلند – تنها برای خود ، تکرار می کنم ... گویی به این هدف که دیوار و پنجره چشم امید دوباره به در او زند شاید به صبح بی رمقم خورشید بار دگر ، در التهاب عشق برافروزد

روزی دوباره خواهد رسید...
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که دوست بداری قلبی که دوستش بدارند شاملو روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را

آزادی
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند سالیان بسیاری نمی بایست دریافتی را... که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ... , شاملو

غروب ماه
تو نیستی که ببینی چگونه قاصدکی کنار پنجره ات لانه ای به پا کرده تو نیستی که ببینی ز جمع قاصدکان عروس قاصدکی کفش تو را پا کرده تو نیستی که ببینی پر از شکوفه شده کتاب شعر تو تا آسمان بی پایان تونیستی که ببینی ستاره شد نامت میان نام و نشان و کتاب با خردان تو

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه
بگید بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که برنگرده بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون خراب و درب وداغون از آدما فراری از عاشقا گریزون بذار کسی نبینه غرور گریه

جرا نمی آیی؟
لبهایم همیشه از نام آبی تو تر تازه اند. چرا به ایوان خانه ی من نمی آیی ؟ می دانم که ترانه های کهنه ی من قابل تو را ندارند. می دانم پنجره ام شکسته و ساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است. قول می دهم وقتی تو را دیدم سکوت کنم تا به حرف چشمهایم گوش کنی . نمیدانم کی شاعر شدم . فقط میدانم

آرام تر از خواب درختان
چرا از تو نگویم ؟ چرا اشکهای تو را نسرایم ؟ وقتی همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟ چه شبها که فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم . چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گردو درد و دل کردم. آنقدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ور نه اندیشه این کار فراموشش باد آن که یک جرعه می از دست تواند دادن دست با شاهد مقصود در آغوشش باد پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود

عصیان فاصله ها
میان بوسه و لب ها چه فاصله هاست درست عین بودنت در عین نداشتن درست عین نخواستنت در عین داشتن چه فاصله هاست آری چه فاصله ها میان لحظه های سرشار من از هبوط خاطره ها

همیشه با تو
معنای زنده بودن من با تو بودن است نزدیک ، دور سیر ، گرسنه رها ، اسیر دلتنگ ، شاد آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد ! مفهوم مرگ من در راه سرافرازی تو ، در کنار من مفهوم زندگی است معنای عشق نیز ، در

چراغ کلبه
امشب دگر از ناامیدی نگریستم امشب دگر از عشق تو و ناله ها گریختم امشب دگر کسی صدای فریاد ، نخواهد شنید آری در آن شب های بی رمق - شب هایی که آسمان سرد و خسته بود– و فکرها تازه به آرامش نشسته بود ! - شب هایی که خواب مانند

نیاز
مثل یک اعتیاد درد آلود به تو و عشق تو محتاجم مثل دریا به موج ، برای خروش به تو و این نیاز محتاجم آری این منم که مثل وحشی طوفان جستجو می کنم انعکاس عشقم را

شکایت
مگر نمی بینی ؟ که لبهایم چگونه از فریادهای بی صدا ، ترک خورده اند و هنوز نومیدوار از بغض آخرین گریه ، می لرزند ... مگر نمی شنوی ؟ که صدایم تا ابد در گلو شکسته و نوای حزن آلود قدم هایم

رهگذرانه
یک اتفاق بود روزی که آمدی و رهگذرانه درگاه را از غربت رهاندی روزی که آمدی و پنجره را در قفس اشک را در عطش و مرا در حس گنجاندی... حالا من ، چگونه این عبور نامکرر

برای خاموشی
دوباره در سرسرای این اتاقک تنگ شبانه در چارسوی ناتمام نگاه به اشک و آه گریز خواهم زد دوباره در عطش چشم های خیس دوباره در رکود لرزش لبهای بی کلام به هم نفسی با ستاره ی شب - به خلوت سیاه آسمان درون –

نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم‌، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک

شورم را
من سازم : بندی آواز . برگیرم ، بنوازم‌. برتارم زخمه «لا» می زن ، راه فنا می زن من دودم‌: می پیچم‌، می لغزم ، نابودم‌. می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم . گل کن تو مرا ، و درآ. آیینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم . دیو و پری آمد ، دیو و پری بودم . در بی خبری

پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت‌، خواهم انداخت به آب‌. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، هم چنان خواهم راند. نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا-پریانی که سر

مرو ای دوست...
هفته‌ای می‌رود از عمر و به ده روز کشید کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت به همه عالمش از من نتوانند خرید هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود گو بگو از لب شیرین که لطیفست و لذیذ گر من از خار بترسم نبرم دامن گل کام در کام نهنگست بباید

تقدیم به کیانا دختری که همیشه می خندید...
خنده زدی زنده شدم ، طعنه زدی بنده شدم جلوه ی لبخند تو را دیدم و رقصنده شدم یوسف گم گشته تویی ، احسن الافسانه تویی روی تو را دیدم و من عصمت لغزنده شدم راز در این خانه مگو با دل پروانه که شب شعله ی عشق آمد و من آتش سوزنده شدم عقل مترسان و بیار ،

بعدی  11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو