کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
بیا ببین که چه کرده ای با بلوغ حقیقت عشق بیا مرا ببین در التهاب شعله سرکش درد بیا ببین رها...

جزئیات بیشتر...




جالب!
...

جزئیات بیشتر...



شعر

خاطره ها...
به این سقف های کوتاه دل نبسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند... به دل های معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست. ازآن خیابان نمی توان به تو رسید واز هر درختی نمی توان وقت آمدن پرنده ها را سوال کرد. من خوب می دانم که هیچ تقویمی نمی تواند بگوید چه

سلام آخر
سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ

راز ونیاز ودعا«احتجاجی با خدا»
گردرعملم آنچه تو را شاید نیست اندرکرمت آنچه مرا باید هست هرچند گناه ماست کشتی کشتی غم نیست که رحمت تودریا دریاست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بردوست بی درد میا ،هرآنچه آری نیکوست فارغ ز جهانی و جهان غیر تو نیست بیرون زمکانی و مکان ازتو

شوق پروانگی...
من که در پیله ی بی شیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت... لااقل موقع رفتن بسپار... ابر جای تو ببارد به سرم ماه جای تو بتابد به شبم و سر انگشت محبت بزند گاه گاهی به درم... شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد برم... , ؟

آغوش خالی
اگر قدرت وصله چسباندن داری مرا به سقوطی بچسبان که تا دستان شک برانگیز یک عروسک کشیده شود من به اتهام هایی که از آغوش دیگری به من نسبت می دهی راضیم به آغوش خالی هر وصله‌ی برجسته‌ای می چسبد مخصوصا وقتی که ... سینه‌ی تو حوالی ِ سرم نمی

قبل از خواب تمام چراغ های کم مصرف را . . .
قبل از خواب تمام چراغ های کم مصرف را بی مصرف را پر مصرف را روشن کن من از صدای آژیر و از کلمات تلنبار شده در گلوی شب می لرزم و مدام به این فکر می کنم که

به اعتبار زن ...
جهان هیچ وقت از پس عدالت بر نمی آمد جنسیت /محور تعریف تمام برتری ها شد سود گرفتند با آنچه مردانه خطابش کردند و جای شرف خالی ماند وقتی به همتشان زنانه ساختند و مــــــــــــــردانه فروختند دنیا پیشکش همان اولی ها و دومی هایش مانده ایم در سومی بودنمان

در روزهای آخر اسفند
در روزهای آخر اسفند، کوچ بنفشه‌های مهاجر، زیباست. در نیمروز روشن اسفند، وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد، در اطلس شمیم بهاران، با خاک و ریشه ـ میهن سیارشان

دوست
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صداش به شکل حزن پریشانی واقعیت بود و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما

پیام به یک دوست
دوباره پیامی به یک دوست دارم من این لحظه ها را چقدر دوست دارم سلامی به باران، سلامی به یاران من این قصه ها را ندا، دوست دارم چو موجی به ساحل چو فریادی از دل سکوت تو را هاله، من دوست دارم به آرامشی بوی مریم گرفتم از انور شنیدن چقدر دوست دارم بگو ساغر از شعرهایت

خاکستر ققنوس
خمار از جرعه های درد کردم باور خود را اگر میخانه ام می خواست ، می بردم سر خود را دل آهنگ پریدن داشت با یاران ، نمی دانم قفس بگرفت ، یا من باختم بال و پر خود را من آنشب از عروج نخلهای تشنه جا ماندم که بر دوش عطش می برد ، هر کس پیکر خود را قلم را گفته ام امشب

دلتنگیهای من؟!
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم «چامه و چکامه» نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی‌ است دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین

سکوت سرشار از ...
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید تاب آرد بپذیرد وداع را درد مرگ را فرو ریختن

سکوت سرشار از ناگفته هاست...
اگر میخواهی نگهم داری دوست من از دستم میدهی اگر میخواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم میان ما همبستگی ئی از آنگونه میروید که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند..., مارگوت بیگل

دوباره می سازمت وطن
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان

در گلستانه
دشت‌هایی چه فراخ! کوههایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید،پی نوری ،ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:چه کسی با من حرف می زد؟... راه افتادم. یونجه زاری سر

سکوت اختران آسمان
مسعود یکشنبه, ‏1389/11/10 ‏13:59:29 من سکوت اختران آسمان دانم که چیست من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست من سکوت دختر محجوب پر احساس را در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست من سکوتی را که تنها با نوای ساز چنگ در میان انجمن گردد بیان دانم که

کودکی
maryam.27 چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏05:57:22 کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود شب که می شد نقشها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه ، خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود زندگی دستی پر از پوچی نبود بازی ما جفت و

حصار
نمی دانم رسیدن چیست... اما بی گمان مقصدی ست که تمام وجودم بسوی آن جاری ست. کاش میمردم و دوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا طور دیگریست دنیا اینهمه ظالم نیست و هیچکس دور خانه اش را حصار نکشیده است..., فروغ فرخزاد

اگر توبیایی
اگر تو بیایی به کوچه ی خزان زده ی انتظار خسته ی من شکوه کهکشان ها بستر گام های تو خواهد بود و ماه عریان ، فانوس راه تو خواهد شد ... اگر تو بیایی ، اگر تو بخواهی می توانی هوهوی التهاب قلب مرا از عمق این سکوت مه گرفته دریابی ؛ که خوشه های شهاب را روی شاخه های هلال به

بعدی  11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو