کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور...

جزئیات بیشتر...




درباره الی
اصغر فرهادی, گلشیفته فراهانی-ترانه علیدوستی-مریلا زارعی-شهاب...

جزئیات بیشتر...



شعر

صلیب صبر
تو مانده ای ... سنگین و بی خروش چون یک صلیب سنگی ، به دیوار قلب من تنها بهانه ی این صبر ناگریز تنها نشانه ی آن های و هوی ، نیز من از سرآغاز گریه ام در هجوم شور من از سرآغاز بودنم در هبوط نور من در حجاب شیشه ای پلک های تو بی تاب و آتشین در سیاه چشم های تو من از

دانسته یا ... ندانسته
از من مرنج ، ای رمز پریشانی ای راز تا همیشه ناگفته ای معجزه ی عیسایی ! از من مرنج ، کزین عشق جاودانی دانم ، که تو هیچ نمی دانی ... از من مرنج ، مرو ... ببین رنج شیدایی بنشین و بشکن تو این سکوت تنهایی • • • • در من بخوان ای عزیزترین آوا دستم بگیر ، ای سخی ترین

اولین میلاد
بگذار دلشوره آرامت کند ! انتظار تنها گواه رسیدن به غریبه هاست ، یکتا ناجی تو از تردید ... پس تا وقتی که منتظری ایمان داشته باش که خواهی رسید. و رسیدن ، یعنی رها شدن ... یعنی گریز لحظه ها ... یعنی مرگ ! مرگ یعنی اولین میلاد ... میلاد عاشقانه زیستن ، بودن و

نفسم می گیرد
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند ... پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد ! از آن روز که تو رفتی هوا شرجی است و میان این همه گریه ... هنوز هم تنم از داغ آخرین نگاه تو

قصاص جاودانه ها
به من بگو کدام تب میان روزهای داغ غروب از طلوع به لذت شام آخر بود ؟ بگو ، ترحّم کدام دست سخی تر از پناه شانه های من ، رحیم ترین مرحمت برای گریستن بود ؟ به من بگو که از کدام نیمه راه به آن عروج به آن فراز بی فرود به آن

تو جاودانی
و اکنون ؛ درگیرو دار این گریز تنگ عقربه ها ، چنان تند ، قدم برمی دارند که گویی زمان را ، از اندیشه ی خسته ی بشری دزدیده اند ولی من هنوز ، پشت پنجره ام – آرام و بی خروش – و به آدم هایی که چون ذره های نور در فضای کوچه ، تکرار می شوند ، می نگرم ! به راستی که چه تند و بی

طلوعی به وسعت سپهر
در این شب خموش غمین و دلبسته به این ستاره های عبوس هلال های زنجیروار رابطه ازهم گسیختند ... در این گریز پر شتاب عقربه ها غریق در گذر گیج ثانیه ها تمام لحظه ها هم از من گریختند ! پس از تو هجوم گریه و درنگ بغض زمان پس از تو درغبار غروب ، شکست انحنای افق پس از

حماسه ی دیروز
اکنون که اینچنین از کنار من می گذری نمی دانم ؛ آیا هنوز هم ، غربت نیمه ی ناتمام وجودت فریاد می زند ؟ و یا شاید غبار زمان ، چنان مدفون امروزت کرده که : برهنگی وجود خودت را هم ... گم کرده ای ! نمی دانم مرا ، می بینی ؟ منی که هنوز مقیم درگاه راه توام راهی که جز به

ایمان...
با همه داغ که از گردش دوران دارم من به زیبایی این زندگی ایمان دارم جویباری است گل آلود ولی میدانم صاف خواهد شدو این نقش به چشمان دارم هست پاییز و بجز زردی نمی بیند چشم باز من ،چشم به سبزی بهاران دارم گرچه گوگرد غم از هر طرفی می ریزد همچنان سبزم و سر

خیال انگیز
خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

" قضاوتی ساده "
می خواستم شادمانتان کنم ... همیشه به روی رفتارتان خندیدم در تمام عکس های یادگاری لبخند زد اما چه کنم که شعر حقیقت تلخی بود ! حقیقت تلخ تزلزل بغض و تحمل حزن نه جایی برای ته مانده ی تبسم های من داشت نه مجالی برای رویش شادی من می دانستم که هر حرفی حرف می آورد می

منجی رسیدن
به رنگ شبنم بود و مهربانی دریا را به تشنگی ترنّم گریه های من می داد ... به رنگ ساحل بود و اشتیاق دویدن را ، روی ماسه های خنک به التهاب آتشین گام های من می داد ! به وسعت آسمان در خلوت زمینی تنهائیم گنجید به ظرافت حریر سحر از کدورت شب های تار من رنجید به

ناصبور
امروز میان این همه گریه ... فقط برای تو ... به شوق تو می نویسم . اگر که حال من اینست : - اینجا دور و ناصبور و بی طاقت - برای تو مانده ام ؛ اگرچه بی تو چنینم ... ! ز من مخواه که آرام شوم ، دل به لحظه بسپارم تو خوب می دانی ... دلم که به نگاه تو ماند ، حال و روز لحظه

باور می کنم
دلم ریش و غمم خیس و تنی بیگانه از خویش ... حرفی نیست ! فغانی اشکی آهی نیست... دگر حتی مرا از بذل چشمانت سهمی نابهنگام از نگاهی نیست نمی دانم چه شد با ما ؟

صدای پای آب
اهل کاشانم روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم،خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی. مادری دارم بهتر از برگ درخت. دوستانی،بهتر از آب روان. ...... وخدای که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه. من مسلمانم. قبله ام یک گل

ساعت گیج زمان در شب عمر
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ...

مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود
مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود عجبا ! هیچ کس هنوز به سهم کمش از مرگ اعتراض نکرده است خیلی ها سهم بیشتری از مرگ نصیب شان می شود کودک بودم که در سینما مردی از اسب افتاد و آنقدر روی زمین کشیده شد که گریه چشم هایم را بست بعد ها دانستم افتادن

دوست...
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا من نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک به

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
Mehdi سه شنبه, ‏1391/01/22 ‏12:02:08 بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه

بعدی  11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو