کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
باورت نمی شود که من وارهاده در میان حیرت کنون مانده با کورسویی از فانوس خاطرات دور در...

جزئیات بیشتر...




تصوّف
تعریف دیگر تصوّف رفتن از خودپرستی به سوی حق‌پرستی است. ...

جزئیات بیشتر...



شعر

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

چند شعر کوتاه//
نبودن هـــــــــــــایی هستــ که هیچ بودنی جبرانشــ ـان نمیکنــد !! کسانی که " هـــــــرگـــــــز " تکـــــــــــــرار نمی شوند ... حرفــ هایی هستــ که معنی شـــان را خیلـــــــــــــــی دیر می فهمیم ... خیـــلی !!

تقدیم به کیانا...
تو چقدر شبیه آن کبوتری که دیروز از میان حرفهای من پر کشیدو روی ماه نشست! تو ادامه ی مثنوی مولوی نیستی ؟ تو حرفهای ناگفته ی شمس نیستی ؟ تو یکی از درختان معاصر عطار در کوچه باغهای نیشابور یا عطر شوریده ی حافظ نیستی؟ تو اولین سیبی نیستی که بر زمین افتاد ؟اولین خوشه ی گندمی که در مزرعه

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . . .
خورشید را میدزدم فقط برای تو! میگذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم! فردا تو می فهمی فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم! آخ ... فردا! راستی چرا فردا نمی شود؟ این شب چقدر طول

هنوز برف میبارید . . .
بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ تار تنیده بودند ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون: کلاه چتر پالتو این دستان ما خاموش و سرد در زمستان به دنبال مأوا و سکوت

چه بود بیداری . . .
می خواهم دوباره به دنیا بیایم بیرون در، تو منتظرم بوده باشی و بی آنکه کسی بفهمد جای بیداری و خواب را به رسم خودمان درآریم چه بود بیداری که زندگی اش نام کرده بودند. , شمس لنگرودی

شب سیاه
برچید مهر دامن زربفت و خون گریست چشم افق به ماتم روز سیاه بخت وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب نالید بر درخت شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال از راههای دور رسیدند تشنه کام رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید از گوشه های بام من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب

ناله مرغ سحر
مرغ سحر ناله سرکن داغ مرا تازه تر کن ز آه شرر بار این قـفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پـر بسته ز کنج قـفس درآ نغـمهً آزادی نوع بشر سرا در نفسی عرصهً این خاک تیره را پر شرر کن! ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا، ای فـلک، ای طبـیعـت

مگذر از من
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین گر تو عهد دوستی با

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

غرور توانستن ها و خضوع نخواستن ها
وقتی تو مثل همیشه سایه ی نگاه آرامت را از نوجوانه های عطشم دریغ میکنی نمی فهمی... و نمی دانی که شراره های شوقم را چگونه با اشک های نجیب در بکیرانه ی مرداب چشم ها - بی بغض و بی صدا – درنطفه خاموش می کنم وقتی که حتی انتظار

پایان
تو روزها نظاره گر حال بی قرار من بودی ولی دریغ ... حرفی؟ ... پیامی... ؟! نبود ، حرفی که شور شعر را دوباره با خلوت تا نخورده ی برگهای دفتر من بیامیزد نبود پیامی که رد پای عقربه های رقصان را به پهنه ی پر انتظار دیوار این لحظه ها

لایق
برای گفتن از تو ، هیچ واژه ای لیاقت شنیده شدن ندارد ! برای زیر گام های تو جان سپردن ، هیچ غنچه ای حتّی لیاقت شکفته شدن ندارد ... حتّی برای سوختن از برق چشم تو هیچ نگاهی لیاقت شعله ور شدن ندارد ... برای گذشتن از تو هیچ بیدلی حتّی لیاقت رمیده شدن ندارد ... حتّی برای

دیگر مجال نیست
شاید ، روزی اگر می آمدی ... لبخند - آن زمزمه ی فراموش شده ی کمرنگ – تصنیف بی آوازه ی آن شوق رفته را آواز می نمود ! شاید ؛ روزی اگر می آمدی جوانه های رحیل - آن بوسه گاه امید – در چنگ این بیگانه خاک غریب ، لب بر نوید شکفتن و رفتن باز می نمود . امّا ،دریغ دگر

مسافری آمد
- مسافری از قبیله ی ارغوانی عشق - که از عذاب قهر خدایان خویش می گریخت مسافری که از خزانه ی آسمان طلوع می دزدید ؛ و آمده بود تا واپسین قطره های نور را ... به خاک بسپارد ! مسافری آمد مسافری از سرزمین نیلی مهر که از مجازات الهه ی امید می گریخت مسافری که با تقدس

بلوغ کال
هنوز باورم نمی شود که رفته ای هنوز باورم نمی شود تو بوده ای که اینچنین غرور عشق را به پیش چشم من شکسته ای بمان ، بمان و با سرای خود وداع کن بمان و قبل رفتنت غبار یاد خود از این دیار کهنه پاک کن کمی درنگ کن ؛ بما ن ، عظمت شکست را نظاره کن - به پای خود

هزارمین مرداد
هنوز نرفته ، به بن بست رسیدم ! هنوز مست از اعتراف شیرینت به بهت ناگهانی انکار رسیدم دلم که در سوز هوایت سوخت ولیکن بگو به من حالا کجا به انتظار هزارمین مرداد بنشینم ؟ تو آن نبودی که گندم زار عطشم سیراب گردانی بگو ولی حالا به تماشای کدام سراب

یک هاله نور
آن روزگار دور در خلوت ارغوانی کوچه های خالی دل به نقش سکوتم ، عبورت هبوط بود ... در نبض ثانیه وار انتظار باور من تو سرزده آمدی و ندانستم چگونه ، کی ، چطور امّا برای دل سپردن ، چه زود بود ! برای قلب پر بهانه ام

اجتناب ناپذیر
هیچگاه بی تو بودن را برای تجربه ، لمس نکردم مانند آسمانی که پرواز را به آزمونه ، ننشسته است وضوح شیشه ای چشمانت ؛ زلال مثل کویر وکلبه ی دستانت ؛ گرم و بی نظیر ، برای دور کردنم از خود تلاش

رسالت یک بازگشت ناب
امشب دوباره از “دیار نیلگون خواب” به سرزمین نا تمام یاد تو تبعید می شوم امشب میان نقش قصیده ی با تو بودنم تنها و بی قافیه، تعبیر می شوم در این فضای تنگ بی حجم

بعدی  10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو