کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
حالا که نیستی ؛ بغض همیشه ی هست های نبوده شکسته است فریاد خسته ام ، بر قلب تنهای پردریغ...

جزئیات بیشتر...




هفت کالبد انسان.1(اول و دوم)
کالبد اتری(لایهُ اول) کالبد اتری که نام آن برگرفته از اتر...

جزئیات بیشتر...



شعر

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته ایم ...
تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته‌ایم خانه ی عقل به یک بار برانداخته‌ایم بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو ، تیر گو مینداز، که ما خود سپر انداخته‌ایم هیچ شک نیست که روزی اثری خواهد کرد تیر آهی که به وقت سحر انداخته‌ایم ای که قصد سر ما داری، اگر لایق تست بپذیرش ،

صیام
این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌ های راز ش‍‍د لب فرو ب‍‍ند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب گر تو ای‍‍ن ان‍‍بان ز نان خالی کن‍‍ی پر ز گوهر های اج‍‍لالی کن‍‍ی طفل جان از شیر شی‍‍طان باز ک‍‍ن بعد از آن‍‍ش با مل‍‍ک انباز

غزل
امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی رحمی به این خونین دلِ رسوای رسوا میکنی لیلای من باشد عیان در هر زمان و هر مکان زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟ گل در میان خارها دامان خود سازد رها بیهوده ای بلبل! چرا یک عمر غوغا میکنی؟ آشفته بازاری مکن ای دزد

آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن

ای گنه آمرز و عذر آموز من
چنگیز شنبه, ‏1392/02/21 ‏10:30:56 ... ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جستجویت عقل پیر ای گنه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من خونم از تشویش تو آمد به جوش ناجوانمردی بسی کردم بپوش من ز غفلت صد گنه را کرده‌ساز تو عوض صد گنه رحمت داده

تقدیم به کیانا...
این شمع دلم که از غم افروخته است در آتش هجر یار بس سوخته است چون دیده مرا اشک به دامن ریزان شمع از دل من سوختن آموخته است , رند تبریزی

چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌ 2
(متن کامل این چهل و یک شعر،در مجله 92 بخارا آمده) لحظه بدرود در خداحافظی اش رفتن ایمانم بود شعله صاعقه در روح پشیمانم بود غم به شکلی به من آویخت که نشناختمش گر چه از عهد ازل خود ز ندیمانم بود همه دیدند در آن لحظه ی بدرود و درود حالت شام غریبان یتیمانم

چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌
(متن کامل این چهل و یک شعر،در مجله 92 بخارا آمده) ندای هنگام آخرین روزهای اسفند است از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار مرغکی با ترنّمی بیدار می‌زند نغمه، نیست معلومم آخرین شِکوه از زمستان است یا نخستین ترانه‌های بهار؟ پاسخ صدا، آرایش

آن‌ بنفشه‌ نپژمرده‌ باقی‌ست‌
ناظما! حکمتِ شاعری‌ چیست‌؟ جز پلی‌ ساختن‌ از سخن‌ها از برای‌ عبورِ خلایق‌ روی‌ شطّی‌ که‌ همواره‌ جاریست‌ ور جز این‌ است‌ ناظما! حرمتِ شاعری‌ چیست‌؟ شعر اگر سایه‌ای‌ از نبوّت‌، هست‌ و (دانم‌ که‌) در آن‌ شکی‌ نیست‌ بی‌عذاب‌ و شکنجه‌ ندیدیم‌ هیچ‌ پیغمبری‌ در جهان‌

ملال ابرها
بهروز جمعه, ‏1391/04/30 ‏13:26:49 ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می ‌کند و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌ها دلم هوای آفتاب می کند خوشا به آب و آسمان آبی ات به کوههای سربلند به دشتهای پر

یکــــــ عاشقانــــــه ی زیبـــــــا ....
خـــــــانه‌ی کوچـــــــــــکمان , درختــــــــــ گـــــــــــردوی توی حــــــــــــیاطش , ماشـــــــــین درب وداغانــــــــــمان .. ساعتـــــــــــ سوییـــــــــــسی ام , حتـــــــــا کتـــــــــ وشـــــــــلوارم (که آن هــــــمه دوســـــــــتش دارم)

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
Mehdi یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏12:25:24 منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه

دل شکستن
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون

ای کاش احساسم گلی می بود...
ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت . ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد . ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی یا مثل

رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی

ای عشق مرا با خودببر
پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد! من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره اندیشه های

گنجینه دل
چشم فروبسته اگر وا کنی درتو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تونیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره خود کن که طبیب خودی غیر که غافل ز دل زار تست بی خبر از مصلحت کار

خانه دوست کجاست .شعری زیبا
من دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم پر دوست، کنج هر دیوارش دوست‌هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسی می‌خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند. شرط وارد گشتن شست و شوی دل‌هاست شرط آن داشتن

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی از داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب

بعدی  9  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو