کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
من بودم و سیاهی شب های بی صدا من بودم و سکوت زخمی آهنگ های تو من بودم و گریه در عمق غربتم...

جزئیات بیشتر...




شب سیاه
برچید مهر دامن زربفت و خون گریست چشم افق به ماتم روز سیاه بخت...

جزئیات بیشتر...



شعر

کوچه
بهروز پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:16:01 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد

کــوچـــه (پاسخی به اثر فریدون مشیری)
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی ... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که

دانستنِ ذانستن
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بستاند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند

چرا در خاک؟
سینا سه شنبه, ‏1387/11/15 ‏23:08:40 چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود دریغا درد ، هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود … چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟ که غمگین باغِ بی آواز ما را باز درین محرومی و عریانی پاییز ، بدینسان

شعری در وصف خدا
UBL پنج شنبه, ‏1389/11/07 ‏06:57:43 پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره،

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل

دل افروزتر از صبح
maryam.27 چهارشنبه, ‏1392/05/09 ‏13:47:01 چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم . همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

عشق هزارساله
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند آینه ی دل مرا همدم آه می کند شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورده من عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند ای مه و مهر روز و شب آینه دار حُسنِ تو حُسن، جمال خویش را در تو نگاه می کند دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد ناله به کوه

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

غریبانه
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ازین دست

غم پرست
تو می روی و دل ز دست می رود مرو که با تو هر چه هست می رود دلی شکستی و به هفت آسمان هنوز بانگ این شکست می رود کجا توان گریخت زین بلای عشق که بر سر من از الست می رود نمی خورد غم خمار عاشقان که جام ما شکست و مست می رود از آن فراز و این فرود غم مخور

بدون تو
ای همیشه یار اینجا بدون تو تنها ترین برگ این خزان ناگاهم ! و حضورت در دوردست ترین نزدیک وجودم سوزان و آشناست, کیانا وحدتی

ستاره مرده بود
ستاره مرده بود ... نه دل گسست به زاری نه گریه سوخت ز شیون نه غم شکست به عصیان ... چه دور بودی از خلوص شوق و حرمت اشک چه ناتوان بودی از عبور صبر و سکوت ... ستاره را ربودی از عاشقانه ی امن فلق کشاندیش به فریب ماه تا قعر دره ی شب ! ستاره مرده است ... آری ،

حقارت عادت
دیگر تمام شد آن رویش ستاره وار عظیم، از بغض آهنین آسمان در هم شکست، شکوه آن همه ستاره بر حقارت خاک ریخت. آن موج التهاب از خیرگی وقیحانه ی آفتاب بر هم نشست، قطره قطره از میان گسیخت دیگر تمام شد بیراهه ی شهامت و عشق از هم شکافت، در بستر موازی عادت به هم رسید

کوک کن!
کوک کن! کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

بعدی  8  7  6  5  4  3  2  1  قبلی

املاک A4A: طراحی سئو