کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور...

جزئیات بیشتر...




روسپی و راهب
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت...

جزئیات بیشتر...



شعر

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

ای دل اگر عاشقی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهء کار باش لشکر خواب آورد بردل وجانت شکست شب همه شب همدم دیدهء بیدار

بگذار تا بگرییم،چون ابر در بهاران
بگذار تا بگرییم،چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران سعدی به روزگاران، مهری نشسته در دل بیرون نمی توان کرد،الا به روزگاران "سعدی" ای مهربان تر از برگ، در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران گفتی"به روزگاران

ای صبا
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی تو که آتشکده ی عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی تو به صد نغمه٬ زبان بودی و دلها همه گوش چه شنفتی که زبان بستی و خود

گلوی خیس باغچه
گلوی خیس باغچه ، لب های خشک درخت ، حضور بی امان آبدزدک ها را فریاد می زند آب را دزدیده اند از جویبار کنار خانه ها آب را به مرداب های گندیده ی خانه های خود برده اند تا لبی تر نشود و گلویی تازه مرداب ها تاب آب های زلال و گوارا را ندارند .با لجن مانوس ترند ماهی های لجن خوار گرسنه می

عزم آن دارم که ...
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست پرده‌ی پندار می‌باید درید توبه‌ی زهاد می‌باید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم

شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی زهره گوید که شعور همه آفاقی تو مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی راز در دیده نهان داری و باز از پی

چه کسی میداند؟؟؟
چه کسی میداند؟؟؟ که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است

به انگشت نخی خواهم بست
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق

من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها

روبه و انگور
رفت روباهی به تاکستان سبز بی جواز و بی بیلیت و فیش و قبض ! خوشه ها از شاخه ها آویخته شهدها از حبه هایش ریخته خوشه ها بالای دیواری بلند در امان از دست دزد و از کمند گفت روبه: ای خدا یاری بکن

ما که را گول زدیم؟
بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم * و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم و نشستیم لب رود وبه آب سنگ زدیم * ما به هر دیواری آینه

شعر زیبا و وصف الحالی از سهراب سپهری
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم

زندگی یعنی چه ؟!!!
زندگی یعنی چه؟ شب آرامی بود... می روم در ایوان، تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من. خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست. پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد ؛ شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به

آرزوی هردوجهان
ای نوردل ودیده وجانم چونی وی آرزوی هردوجهان چونی من بی لب لعل توچنانم که مپرس توبی رخ زرد من ندانم چونی , حضرت مولانا

راز عشق شقایق
تهیه کننده سند: UBL شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و

زنی را می شناسم من
زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می

کوچه
بهروز پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:16:01 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد

کــوچـــه (پاسخی به اثر فریدون مشیری)
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی ... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که

دانستنِ ذانستن
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بستاند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند

بعدی  7  6  5  4  3  2  1 

املاک A4A: طراحی سئو