کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
با من سخن بگو ای جلوه ی حضور ای مطلق نبود ای سایه ی وجود با من سخن...

جزئیات بیشتر...




میز گرد!
...

جزئیات بیشتر...



شعر

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان

کل کل شعری حمید مصدق + فروغ فرخزاد + جواد نوروزی ... و حالا مهدی خودمون
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

سوگواران تو امروز خموشند همه
مریم یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏11:00:26 سوگواران تو امروز خموشند همه که دهان های وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه آه از این قوم ریایی که درین شهر دو

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
ashkyar چهارشنبه, ‏1389/12/04 ‏16:38:18 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت "آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

مرا ببوس
مرا ببوس، مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان هم پیمان با قایقران ها گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها که بر

ساعت گیج زمان در شب عمر
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ...

در این سرای بی کسی
کوشا یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏23:44:17 در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی

لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت عشق آن شب مست مستش کرده بود فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده

چه کسی میداند؟؟؟
چه کسی میداند؟؟؟ که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است

نه سپیدم نه سیاهم
ghader یکشنبه, ‏1390/01/14 ‏02:37:31 نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

غزل
امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی رحمی به این خونین دلِ رسوای رسوا میکنی لیلای من باشد عیان در هر زمان و هر مکان زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟ گل در میان خارها دامان خود سازد رها بیهوده ای بلبل! چرا یک عمر غوغا میکنی؟ آشفته بازاری مکن ای دزد

کاش می فهمیدی
کاش می فهمیدی کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت، سبزه ها باز چرا زرد شدند. خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب، تا کجاهای کجا کوچیده است. کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست و تو محکوم به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
ashkyar یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:22:52 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به

ای دل اگر عاشقی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهء کار باش لشکر خواب آورد بردل وجانت شکست شب همه شب همدم دیدهء بیدار

ملال ابرها
بهروز جمعه, ‏1391/04/30 ‏13:26:49 ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می ‌کند و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌ها دلم هوای آفتاب می کند خوشا به آب و آسمان آبی ات به کوههای سربلند به دشتهای پر

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
Mehdi سه شنبه, ‏1391/01/22 ‏12:02:08 بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه

سروده پایانی (منتسب به فردوسی‌) زیبا و پر معنی‌
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو

چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌
(متن کامل این چهل و یک شعر،در مجله 92 بخارا آمده) ندای هنگام آخرین روزهای اسفند است از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار مرغکی با ترنّمی بیدار می‌زند نغمه، نیست معلومم آخرین شِکوه از زمستان است یا نخستین ترانه‌های بهار؟ پاسخ صدا، آرایش

به انگشت نخی خواهم بست
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق

در گلستانه
دشت‌هایی چه فراخ! کوههایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید،پی نوری ،ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:چه کسی با من حرف می زد؟... راه افتادم. یونجه زاری سر

شب مهتاب
امشب به بر ، من از تو آن مایه ی ناز یارب تو کلید ، صبح رو در چاه انداز ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من غمدیده بساز امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خواب طبیبم رو می خوام گوئید فلانی آمده آن یار جانی آمده مست

عشقبازی به همین آسانی است
عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه‌ای با آهو برکه‌ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

دل شکستن
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون

ناصبور
امروز میان این همه گریه ... فقط برای تو ... به شوق تو می نویسم . اگر که حال من اینست : - اینجا دور و ناصبور و بی طاقت - برای تو مانده ام ؛ اگرچه بی تو چنینم ... ! ز من مخواه که آرام شوم ، دل به لحظه بسپارم تو خوب می دانی ... دلم که به نگاه تو ماند ، حال و روز لحظه

رقص آرام این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است SLOW DANCE رقص آرام Have you ever watched kids

خاطره ها...
به این سقف های کوتاه دل نبسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند... به دل های معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست. ازآن خیابان نمی توان به تو رسید واز هر درختی نمی توان وقت آمدن پرنده ها را سوال کرد. من خوب می دانم که هیچ تقویمی نمی تواند بگوید چه

روزی دوباره خواهد رسید...
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که دوست بداری قلبی که دوستش بدارند شاملو روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را

راز ونیاز ودعا«احتجاجی با خدا»
گردرعملم آنچه تو را شاید نیست اندرکرمت آنچه مرا باید هست هرچند گناه ماست کشتی کشتی غم نیست که رحمت تودریا دریاست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بردوست بی درد میا ،هرآنچه آری نیکوست فارغ ز جهانی و جهان غیر تو نیست بیرون زمکانی و مکان ازتو

تقدیم به کیانا دختری که همیشه می خندید...
خنده زدی زنده شدم ، طعنه زدی بنده شدم جلوه ی لبخند تو را دیدم و رقصنده شدم یوسف گم گشته تویی ، احسن الافسانه تویی روی تو را دیدم و من عصمت لغزنده شدم راز در این خانه مگو با دل پروانه که شب شعله ی عشق آمد و من آتش سوزنده شدم عقل مترسان و بیار ،

شعر عروسی...
شعر عروسی... با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری

تقدیم به کیانا...
این شمع دلم که از غم افروخته است در آتش هجر یار بس سوخته است چون دیده مرا اشک به دامن ریزان شمع از دل من سوختن آموخته است , رند تبریزی

طلوعی به وسعت سپهر
در این شب خموش غمین و دلبسته به این ستاره های عبوس هلال های زنجیروار رابطه ازهم گسیختند ... در این گریز پر شتاب عقربه ها غریق در گذر گیج ثانیه ها تمام لحظه ها هم از من گریختند ! پس از تو هجوم گریه و درنگ بغض زمان پس از تو درغبار غروب ، شکست انحنای افق پس از

شاعر زن و شاعر مرد
شاعر زن و شاعر مرد شاعر زن میگه : به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید ! برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید ! مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید ! به نام خدایی

قصاص جاودانه ها
به من بگو کدام تب میان روزهای داغ غروب از طلوع به لذت شام آخر بود ؟ بگو ، ترحّم کدام دست سخی تر از پناه شانه های من ، رحیم ترین مرحمت برای گریستن بود ؟ به من بگو که از کدام نیمه راه به آن عروج به آن فراز بی فرود به آن

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه
بگید بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که برنگرده بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون خراب و درب وداغون از آدما فراری از عاشقا گریزون بذار کسی نبینه غرور گریه

خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری؟
خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری؟ جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری؟ قمریست رو نموده پرنور بر گشوده دل وچشم وام بستان ز کسی اگر نداری عجب از کمان پنهان شب وروز تیر پران بسپارجان به تیرش چه کنی سپر نداری مس هستیت چو موسی نه زکیمیاش زر شد؟

سکوت سرشار از ...
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید تاب آرد بپذیرد وداع را درد مرگ را فرو ریختن

زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن
زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن گردشـی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقـش در تماشــا نقش بست عینک بد بیــنی خود را شکسـت علت عـاشـق ز عـلتـها جـداسـت عشــق اسطرلاب اسرار خــداست من مـیـان جسـمها جــان



املاک A4A: طراحی سئو