کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
و من در پهنه ی این انتظار آشنا رفتنت را می بینم بی آنکه هرگز آمدنت را ... امّا هر...

جزئیات بیشتر...




فراموشی
...

جزئیات بیشتر...



شعر

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

کل کل شعری حمید مصدق + فروغ فرخزاد + جواد نوروزی ... و حالا مهدی خودمون
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

دل افروزتر از صبح
maryam.27 چهارشنبه, ‏1392/05/09 ‏13:47:01 چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم . همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
ashkyar چهارشنبه, ‏1389/12/04 ‏16:38:18 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت "آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی

سروده پایانی (منتسب به فردوسی‌) زیبا و پر معنی‌
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو

سوگواران تو امروز خموشند همه
مریم یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏11:00:26 سوگواران تو امروز خموشند همه که دهان های وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه آه از این قوم ریایی که درین شهر دو

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی از داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن
زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن گردشـی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقـش در تماشــا نقش بست عینک بد بیــنی خود را شکسـت علت عـاشـق ز عـلتـها جـداسـت عشــق اسطرلاب اسرار خــداست من مـیـان جسـمها جــان

دوباره می سازمت وطن
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
ashkyar یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:22:52 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری؟
خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری؟ جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری؟ قمریست رو نموده پرنور بر گشوده دل وچشم وام بستان ز کسی اگر نداری عجب از کمان پنهان شب وروز تیر پران بسپارجان به تیرش چه کنی سپر نداری مس هستیت چو موسی نه زکیمیاش زر شد؟

در این سرای بی کسی
کوشا یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏23:44:17 در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی

شب مهتاب
امشب به بر ، من از تو آن مایه ی ناز یارب تو کلید ، صبح رو در چاه انداز ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من غمدیده بساز امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خواب طبیبم رو می خوام گوئید فلانی آمده آن یار جانی آمده مست

برایت آرزو دارم ...
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

مگسی را کشتم
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش

دل شکستن
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون

باران
nika چهارشنبه, ‏1387/11/02 ‏10:37:00 ...وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ ... تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاکتری تو بهاری ؟ نه بهاران از

دلتنگیهای من؟!
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم «چامه و چکامه» نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی‌ است دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

مسافری آمد
- مسافری از قبیله ی ارغوانی عشق - که از عذاب قهر خدایان خویش می گریخت مسافری که از خزانه ی آسمان طلوع می دزدید ؛ و آمده بود تا واپسین قطره های نور را ... به خاک بسپارد ! مسافری آمد مسافری از سرزمین نیلی مهر که از مجازات الهه ی امید می گریخت مسافری که با تقدس

با محبت شاید ،با خشونت هرگز!!!
با محبت شاید، با خشونت هرگز........................... با خشونت هرگز بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خودرا باید امروزیکی رابزنم اخم کنم و نخندم اصلا تابترسندازمن وحسابی

رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی

من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها

ایمان...
با همه داغ که از گردش دوران دارم من به زیبایی این زندگی ایمان دارم جویباری است گل آلود ولی میدانم صاف خواهد شدو این نقش به چشمان دارم هست پاییز و بجز زردی نمی بیند چشم باز من ،چشم به سبزی بهاران دارم گرچه گوگرد غم از هر طرفی می ریزد همچنان سبزم و سر

در روزهای آخر اسفند
در روزهای آخر اسفند، کوچ بنفشه‌های مهاجر، زیباست. در نیمروز روشن اسفند، وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد، در اطلس شمیم بهاران، با خاک و ریشه ـ میهن سیارشان

نه سپیدم نه سیاهم
ghader یکشنبه, ‏1390/01/14 ‏02:37:31 نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه

قصاب خانه ی دنیا ! ...
در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است، زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است، زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است، زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است، . . اگر اسم

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

آزادی
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند سالیان بسیاری نمی بایست دریافتی را... که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ... , شاملو

شعر عروسی...
شعر عروسی... با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
کوشا پنج شنبه, ‏1387/10/26 ‏11:29:04 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم

نگاره ی نور
همه شب ، من تا بشارت خواب آن راز بلیغ مقدس را ، آن عهد صریح مسلم را - با صدای بلند – تنها برای خود ، تکرار می کنم ... گویی به این هدف که دیوار و پنجره چشم امید دوباره به در او زند شاید به صبح بی رمقم خورشید بار دگر ، در التهاب عشق برافروزد

باور می کنم
دلم ریش و غمم خیس و تنی بیگانه از خویش ... حرفی نیست ! فغانی اشکی آهی نیست... دگر حتی مرا از بذل چشمانت سهمی نابهنگام از نگاهی نیست نمی دانم چه شد با ما ؟

غروب ماه
تو نیستی که ببینی چگونه قاصدکی کنار پنجره ات لانه ای به پا کرده تو نیستی که ببینی ز جمع قاصدکان عروس قاصدکی کفش تو را پا کرده تو نیستی که ببینی پر از شکوفه شده کتاب شعر تو تا آسمان بی پایان تونیستی که ببینی ستاره شد نامت میان نام و نشان و کتاب با خردان تو

روزی دوباره خواهد رسید...
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که دوست بداری قلبی که دوستش بدارند شاملو روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را

عصیان فاصله ها
میان بوسه و لب ها چه فاصله هاست درست عین بودنت در عین نداشتن درست عین نخواستنت در عین داشتن چه فاصله هاست آری چه فاصله ها میان لحظه های سرشار من از هبوط خاطره ها

ستاره مرده بود
ستاره مرده بود ... نه دل گسست به زاری نه گریه سوخت ز شیون نه غم شکست به عصیان ... چه دور بودی از خلوص شوق و حرمت اشک چه ناتوان بودی از عبور صبر و سکوت ... ستاره را ربودی از عاشقانه ی امن فلق کشاندیش به فریب ماه تا قعر دره ی شب ! ستاره مرده است ... آری ،

حضور
در اندیشه های من، بهار حضور توست ،بودن توست..... برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها ونشانه هارا در ظلماتمان ببیند. گوشی که صداها وشناسه هارا در بیهوشیمان بشنود. برای تو وخویش روحیی که این همه را در خود گیرد وبپذیرد. وزبانی که درصداقت خودما را از خاموشی خویش بیرون

نفسم می گیرد
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند ... پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد ! از آن روز که تو رفتی هوا شرجی است و میان این همه گریه ... هنوز هم تنم از داغ آخرین نگاه تو

غم پرست
تو می روی و دل ز دست می رود مرو که با تو هر چه هست می رود دلی شکستی و به هفت آسمان هنوز بانگ این شکست می رود کجا توان گریخت زین بلای عشق که بر سر من از الست می رود نمی خورد غم خمار عاشقان که جام ما شکست و مست می رود از آن فراز و این فرود غم مخور

دانستنِ ذانستن
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بستاند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند

"دستهامان نرسیده ست به هم ..."
"دستهامان نرسیده ست به هم ..." از دل و دیده ، گرامی تر هم، آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاورد است ! هر چه اسباب

رهایت من نخواهم کرد ای مخلوق من...
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید که زیبا بنده ام را دوست میدارم ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من،



املاک A4A: طراحی سئو