کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
... پس از تو هجوم گریه و درنگ بغض زمان پس از تو درغبار غروب ، شکست انحنای افق پس از تو...

جزئیات بیشتر...




سردی هوا و سرما،فشار خون را افزایش می دهند.
افت دما در زمستان باعث افزایش فشار خون به خصوص در افراد میانسال می...

جزئیات بیشتر...



شعر

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان

کل کل شعری حمید مصدق + فروغ فرخزاد + جواد نوروزی ... و حالا مهدی خودمون
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل

مرا ببوس
مرا ببوس، مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان هم پیمان با قایقران ها گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها که بر

من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها

شب مهتاب
امشب به بر ، من از تو آن مایه ی ناز یارب تو کلید ، صبح رو در چاه انداز ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من غمدیده بساز امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خواب طبیبم رو می خوام گوئید فلانی آمده آن یار جانی آمده مست

چه کسی میداند؟؟؟
چه کسی میداند؟؟؟ که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

دوباره می سازمت وطن
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم . اگر من جای او بودم . که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن
زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن گردشـی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقـش در تماشــا نقش بست عینک بد بیــنی خود را شکسـت علت عـاشـق ز عـلتـها جـداسـت عشــق اسطرلاب اسرار خــداست من مـیـان جسـمها جــان

ای دل اگر عاشقی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهء کار باش لشکر خواب آورد بردل وجانت شکست شب همه شب همدم دیدهء بیدار

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
ashkyar چهارشنبه, ‏1389/12/04 ‏16:38:18 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت "آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

دل افروزتر از صبح
maryam.27 چهارشنبه, ‏1392/05/09 ‏13:47:01 چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم . همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت عشق آن شب مست مستش کرده بود فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده

سوگواران تو امروز خموشند همه
مریم یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏11:00:26 سوگواران تو امروز خموشند همه که دهان های وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه آه از این قوم ریایی که درین شهر دو

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

در گلستانه
دشت‌هایی چه فراخ! کوههایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید،پی نوری ،ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:چه کسی با من حرف می زد؟... راه افتادم. یونجه زاری سر

با محبت شاید ،با خشونت هرگز!!!
با محبت شاید، با خشونت هرگز........................... با خشونت هرگز بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خودرا باید امروزیکی رابزنم اخم کنم و نخندم اصلا تابترسندازمن وحسابی

مگسی را کشتم
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

عشقبازی به همین آسانی است
عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه‌ای با آهو برکه‌ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی از داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
ashkyar یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:22:52 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به

وافریادا ز عشق
Mehdi شنبه, ‏1387/11/05 ‏16:32:56 وا فریادا ز عشق، وا فریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا، دادا ورنه من و عشق هر چه بادا، بادا جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست در عشق تو بی جسم همی باید زیست از من اثری نماند این عشق ز

عاشق خویش فراموش مکن!
در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد. خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

ای گنه آمرز و عذر آموز من
چنگیز شنبه, ‏1392/02/21 ‏10:30:56 ... ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جستجویت عقل پیر ای گنه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من خونم از تشویش تو آمد به جوش ناجوانمردی بسی کردم بپوش من ز غفلت صد گنه را کرده‌ساز تو عوض صد گنه رحمت داده

بگذار تا بگرییم،چون ابر در بهاران
بگذار تا بگرییم،چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران سعدی به روزگاران، مهری نشسته در دل بیرون نمی توان کرد،الا به روزگاران "سعدی" ای مهربان تر از برگ، در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران گفتی"به روزگاران

شعر زیبای زنگ انشا
صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما

در روزهای آخر اسفند
در روزهای آخر اسفند، کوچ بنفشه‌های مهاجر، زیباست. در نیمروز روشن اسفند، وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد، در اطلس شمیم بهاران، با خاک و ریشه ـ میهن سیارشان

رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی

کاش می فهمیدی
کاش می فهمیدی کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت، سبزه ها باز چرا زرد شدند. خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب، تا کجاهای کجا کوچیده است. کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست و تو محکوم به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون

شعر زیبا و وصف الحالی از سهراب سپهری
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم

"دستهامان نرسیده ست به هم ..."
"دستهامان نرسیده ست به هم ..." از دل و دیده ، گرامی تر هم، آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاورد است ! هر چه اسباب

صدای پای آب
اهل کاشانم روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم،خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی. مادری دارم بهتر از برگ درخت. دوستانی،بهتر از آب روان. ...... وخدای که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه. من مسلمانم. قبله ام یک گل

صیام
این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌ های راز ش‍‍د لب فرو ب‍‍ند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب گر تو ای‍‍ن ان‍‍بان ز نان خالی کن‍‍ی پر ز گوهر های اج‍‍لالی کن‍‍ی طفل جان از شیر شی‍‍طان باز ک‍‍ن بعد از آن‍‍ش با مل‍‍ک انباز

غم پرست
تو می روی و دل ز دست می رود مرو که با تو هر چه هست می رود دلی شکستی و به هفت آسمان هنوز بانگ این شکست می رود کجا توان گریخت زین بلای عشق که بر سر من از الست می رود نمی خورد غم خمار عاشقان که جام ما شکست و مست می رود از آن فراز و این فرود غم مخور

در این سرای بی کسی
کوشا یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏23:44:17 در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی

به انگشت نخی خواهم بست
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق

برایت آرزو دارم ...
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه
بگید بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که برنگرده بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون خراب و درب وداغون از آدما فراری از عاشقا گریزون بذار کسی نبینه غرور گریه

شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی زهره گوید که شعور همه آفاقی تو مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی راز در دیده نهان داری و باز از پی



املاک A4A: طراحی سئو