کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
موسیقی یعنی اندیشه، یعنی هستی را باید کردن، یعنی صدای باران را آهنگ زندگی کردن، موسیقی یعنی در...

جزئیات بیشتر...




*تقدیرنامه*
...

جزئیات بیشتر...



شعر

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم . اگر من جای او بودم . که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر

کل کل شعری حمید مصدق + فروغ فرخزاد + جواد نوروزی ... و حالا مهدی خودمون
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

عاشق خویش فراموش مکن!
در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد. خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می

مرا ببوس
مرا ببوس، مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان هم پیمان با قایقران ها گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها که بر

چه کسی میداند؟؟؟
چه کسی میداند؟؟؟ که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

سروده پایانی (منتسب به فردوسی‌) زیبا و پر معنی‌
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
ashkyar چهارشنبه, ‏1389/12/04 ‏16:38:18 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت "آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی

ساعت گیج زمان در شب عمر
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ...

ای دل اگر عاشقی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهء کار باش لشکر خواب آورد بردل وجانت شکست شب همه شب همدم دیدهء بیدار

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

به انگشت نخی خواهم بست
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق

لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت عشق آن شب مست مستش کرده بود فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده

زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن
زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن گردشـی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقـش در تماشــا نقش بست عینک بد بیــنی خود را شکسـت علت عـاشـق ز عـلتـها جـداسـت عشــق اسطرلاب اسرار خــداست من مـیـان جسـمها جــان

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

دوباره می سازمت وطن
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی از داغ گناهی سیه شود، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب

روزی دوباره خواهد رسید...
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که دوست بداری قلبی که دوستش بدارند شاملو روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را

غزل
امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی رحمی به این خونین دلِ رسوای رسوا میکنی لیلای من باشد عیان در هر زمان و هر مکان زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟ گل در میان خارها دامان خود سازد رها بیهوده ای بلبل! چرا یک عمر غوغا میکنی؟ آشفته بازاری مکن ای دزد

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

عشقبازی به همین آسانی است
عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه‌ای با آهو برکه‌ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
ashkyar یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:22:52 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به

"دستهامان نرسیده ست به هم ..."
"دستهامان نرسیده ست به هم ..." از دل و دیده ، گرامی تر هم، آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاورد است ! هر چه اسباب

سوگواران تو امروز خموشند همه
مریم یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏11:00:26 سوگواران تو امروز خموشند همه که دهان های وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه آه از این قوم ریایی که درین شهر دو

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه
بگید بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که برنگرده بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون خراب و درب وداغون از آدما فراری از عاشقا گریزون بذار کسی نبینه غرور گریه

با محبت شاید ،با خشونت هرگز!!!
با محبت شاید، با خشونت هرگز........................... با خشونت هرگز بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خودرا باید امروزیکی رابزنم اخم کنم و نخندم اصلا تابترسندازمن وحسابی

من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها

شب مهتاب
امشب به بر ، من از تو آن مایه ی ناز یارب تو کلید ، صبح رو در چاه انداز ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من غمدیده بساز امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خواب طبیبم رو می خوام گوئید فلانی آمده آن یار جانی آمده مست

وافریادا ز عشق
Mehdi شنبه, ‏1387/11/05 ‏16:32:56 وا فریادا ز عشق، وا فریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا، دادا ورنه من و عشق هر چه بادا، بادا جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست در عشق تو بی جسم همی باید زیست از من اثری نماند این عشق ز

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
Mehdi یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏12:25:24 منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

نه سپیدم نه سیاهم
ghader یکشنبه, ‏1390/01/14 ‏02:37:31 نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه

در ژرفای سکوت !!!! ...
من سکوت ستارگان را دانسته ام و سکوت دریا را و سکوت شهر را وقتی از خروش می افتد . و سکوت یک زن و مرد جوان را و سکوتی را که تنها موسیقی می تواند برای آن کلام بیابد . و سکوت بیشه ها را پیش از بهار و سکوت بیمار محتضری را که چشمش به اطراف اتاق می گردد . و

ای گنه آمرز و عذر آموز من
چنگیز شنبه, ‏1392/02/21 ‏10:30:56 ... ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جستجویت عقل پیر ای گنه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من خونم از تشویش تو آمد به جوش ناجوانمردی بسی کردم بپوش من ز غفلت صد گنه را کرده‌ساز تو عوض صد گنه رحمت داده

دل افروزتر از صبح
maryam.27 چهارشنبه, ‏1392/05/09 ‏13:47:01 چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم . همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر

همسن و سال
من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر تو درس می خواند و کار نمی کند، من کار می کنم و درس نمی خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ی تو کار می کنم. و در

چهل و یک شعر عیدی‌ شفیعی‌کدکنی‌ به‌ دوستداران‌ شعر فارسی‌
(متن کامل این چهل و یک شعر،در مجله 92 بخارا آمده) ندای هنگام آخرین روزهای اسفند است از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار مرغکی با ترنّمی بیدار می‌زند نغمه، نیست معلومم آخرین شِکوه از زمستان است یا نخستین ترانه‌های بهار؟ پاسخ صدا، آرایش

در روزهای آخر اسفند
در روزهای آخر اسفند، کوچ بنفشه‌های مهاجر، زیباست. در نیمروز روشن اسفند، وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد، در اطلس شمیم بهاران، با خاک و ریشه ـ میهن سیارشان

مگسی را کشتم
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش

رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی

در این سرای بی کسی
کوشا یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏23:44:17 در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی

شعر زیبا و وصف الحالی از سهراب سپهری
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم



املاک A4A: طراحی سئو