کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟ ! که در ظلمت سکوت در غربت حجیم فقدان آن...

جزئیات بیشتر...




تصویر در تصویر2! خیلی جالب...
...

جزئیات بیشتر...



طنز

بداهه سرایی ملک الشعرای بهار
پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند. امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

ادبیات پشت کامیونی!
به مادرت رحم کن کوچولو! یه بار پریدی موتوری دوبار پریدی موتوری آخر میفتی موتوری! دست بزن ولی خیانت مکن داداش مرگ من یواش! از عشق تو لیلی......رفتم زیر تریلی اگه داری این نوشته رو میبینی فاصلت خیلی کمه زیادش کن! بوق نزن تندتر از این نمیره! دریای غم اردک ندارد! ای کاش

شنیدم در زمان خسرو پرویز....
شنیدم در زمان خسرو پرویز گرفتند آدمی را توی تبریز به جرم نقض قانون اساسی و بعض گفتمان های سیاسی ولی آن مرد دور اندیش، از پیش قراری را نهاده با زن خویش که از زندان اگر آمد زمانی به نام من پیامی یا نشانی اگر خودکار آبی بود متنش بدان باشد

آیا میدانید دیب چیه؟
یارو زبونش می‌گرفته ، می‌ره داروخونه می‌گه: آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می‌گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می‌ده: دیب دیگه - این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره. کارمنده می‌گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم - چی هست این دیب ؟! یارو می‌گه: بابا دیب ، دیب طرف می‌بینه نمی‌فهمه ، می‌ره

عبید زاکانی
(( کلاه و کچل )) کچلی از حمّام بیرون آمد و دید که کلاهش را دزدیده‌اند. داد و فریادی راه انداخت و کلاهش را از حمّامی خواست. حمّامی گفت: « من کلاه تو را ندیده‌ام و تو چنین چیزی به من نسپرده‌ای . شاید اصلاً کلاهی بر سر نداشته‌ای » کچل گفت: « انصاف بده ‌ای مسلمان! آخر این سر من

مقدمه جدید گلستان سعدی
منت خدای را عزوجل که لذت زن را قندو عسل قرار داد. همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت. هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مکرر فرود آید موجب ممات. پس در هر لنگه کفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخی واجب. مرد همان به که به وقت نزاع عذر به درگاه نساء آورد

داستان ایرانی ها در بهشت و جهنم
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه؟ ما یک عده ایرونی توی بهشت داریم که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آدیداس درخواست میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن

بزبز قندی
ایا میدانستید بزبز قندی اولین بزدیابتی تاریخ است

از ایرادات مهم و بجای یک آقای خانه !


عدالت ملانصرالدین
سه پسر‌بچه با ۱٠ گردو به پیش ملانصرالدین می‌روند و از او می‌خواهند آنها را بینشان تقسیم کند. ملا می‌پرسد: "با معیار عدالت آسمانی می‌خواهید بینتان تقسیم کنم یا معیار عدالت زمینی؟" بچه‌ها با خود می‌گویند لابد عدالت آسمانی بهتر است. لذا از ملا می‌خواهند با عدالت آسمانی تقسیم کند. ملا ۸ گردو به

جواب احمق چیست؟ و پاسخ چرچیل!
یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد میشده، از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه... بعد ازاینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن... رقیبه می گه: من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه... چرچیل در حالیکه خودش روکج می

خدا خر را آفرید
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر

سؤال و جواب های خنده دار
چرا در اینترنت به جای یک دبلیو سه تا می گذارند ؟ چو ن کار از محکم کار یعیب نمی کنه ! اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه میشود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد چرا مار نمی تواند به به مسافرت برود؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد برای قطع جریان برق چه

باز از عبید
گربه تبردزد مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محکم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌کند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تکه‌ای گوشت که به یک جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری که به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد کرد؟ در فکر بودم

روشنفکر!!!
روشنفکره داشت اضهار نظر می کرد : این جلال آل احمد که هی ازش تعریف می کنن فقط یک کتاب خوب نوشته اونم بوف کوره! یکی گفت : بوف کور که مال صادق هدایته! گفت: دیگه بدتر، یک کتاب خوب داره اونم صادق هدایت براش نوشته!!!

سه طنز
۱ـ .شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن راعلاج کن طبیب پرسید چه دردی داری ؟ مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند! طبیب پرسید : امروز چه خورده ای ؟ مریض گفت : نان و یخ! طبیب گفت : سبحان الله نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان! ۲ـ

استنتاج ریاضی زندگی !
OFFICE ARITHMETIC حسابرسی اداری Smart boss + smart employee = profit رییس باهوش + کارمند باهوش = سود Smart boss + dumb employee = production رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید Dumb boss + smart employee = promotion رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع Dumb boss +

هرگز زود قضاوت نکن !!! ...
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با

پیر زن بی دندون
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد. راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها

نامه ی دختر ایرانی به جومونگ
سلام آقای جومونگ .امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد. اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم . هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هر جمعه و سه شنبه مشتاقانه پای تلویزیون می نشینند تا جمال مبارک جنابعالی ویاران را

ماهیگیری عیسی و موسی!


راز آفرینش
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما

هیزم شکن و فرشته
هیزمشکن و فرشته روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بود، تبرش افتاد تو رودخونه... در حال گریه کردن بود که یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم تو رودخونه افتاده ؛ فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید :

آخرین کلمات یک ...!
خرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟ آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره... آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟ آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون

ازدواج وکالتی
شخصی نقل میکرد که روزی به سفر رفته بودم و در خانه پیرزنی جهت اقامت وارد شدم ، ناگاه در فضای خانه دختر صاحبخانه را دیدم و یکدل نه که صد دل عاشق او شدم . نزد پیرزن رفته و شرح حال خودم را گفتم . پیرزن گفت : این مطلب بسیار سهل و آسان است تو فقط تدارک عروسی را بگیر باقی کارها را من درست می کنم .

تاثیر وعظ
آقای کشیش در کلیسا به محل وعظ و خطابه رفته و به حاضرین می گوید : - بحث امروز ما دربارۀ دروغ است . هفتۀ گذشته من ازشما تقاضا کرده بودم که در منزل فصل هفدهم انجیل که دربارۀ دروغ نوشته شده است را بخوانید . حال اگر درمیان شما کسی هست که آن را نخوانده باشد دست خود را بلند کند. ولی هیچ

اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید
ازهمه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!! حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمیرسید می گفت پیف پیف بو می ده! تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند ! تا حالا هر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلشون

بدون شرح (4)


پدر زن بهتره یا مادر زن؟
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد ودر حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود رادرون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او

مزایای اینترنت کم سرعت
اولا؛ سرعت زیاد موجب تصادف میشه و اونوقت که در تلفات اینترنتی هم مثل تلفات جاده ای تو دنیا اول بشیم دوما؛ عجله کار شیطونه! حالا چه کاریه که سه سوته سایتها بیان بالا. چیزی که اینجا زیاده،وقته. سه ساعت تو صف بانک وایمیستین؛ از صبح تا ظهر به خاطر یه امضا یه اداره رو زیرو رو میکنین؛ چند ساعت

باری با کلمات
کاریکلماتور ۱ـ باد خیال ، حواسم را ربود. ۲ـ بعضی از آدمها قبل از اتمام تاریخ مصرفشان فاسد میشوند. ۳ـ من سیگار را آتش میزنم و سیگار هم به تلافی سلامتی ام را. ۴ـ خشکسالی به ابرها قرص ضد بارداری هدیه داد. ۵ـ نبض کیف پولم در آخر ماه تندتر میزند. ۶ـ

طنز عبید زاکانی
رساله دلگشا ادعای چهارم مهدی خلیفه در شکار لشکر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزه‌ای شراب پیش آورد. چون کاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت: من یکی از خواص مهدی‌ام، کاسه دوم بخوردند، گفت: یکی از امرای مهدی‌ام. کاسه سیم بخوردند، گفت: من

دوتا دیدن...!
دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند. ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که

قوانین حرفه ای رانندگی
ماده 1- قوانین راهنمایی و رانندگی برابر است باهیچ.. مگر آنکه ؛ الف- پلیس رؤیت شود. ب- تصادف شود. ماده 2- هدف از رانندگی حرفه ای، سریع به مقصد رسیدن با دو شرط عدم تصادف و حداقل مبلغ جریمه است. تبصره - دارندگان خودروهای اسقاطی با مدل پایینتر از 52 (شمسی، نه میلادی!) از شرط اول، دارندگان

یارو کفه دستش میخاره....
یارو کفه دستش میخاره میگه پول داره میاد، گوشش میخاره میگه دارن پشتم حرف میزنن، کفه پاش میخاره میگه پول داره میره، کثیفی بابا جون کثیفی، برو حموم !

عمران صلاحی(دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی. چند
خودم هستم یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی! خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند. نصرت گفت: خودم هستم! معین یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم. گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد

داستان چهار برادر !
چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از میهمانی شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از آنها در شهر دیگری زندگی می کرد ، صحبت میکردند. اولی گفت : من خانه بزرگی برای مادرم ساختم. دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار

بدون شرح (3)
اسامی حیرت انگیز از مجله همشهری جوان، در شماره 191

ملانصرالدین و دیگ همسایه
روزی ملا به در خانه ی همسایه رفت و از او درخواست یک دیگ را نمود. همسایه ظرف را داد... . بعد از چند روز بعد ملا دیگ را به همراه یک دیگچه آورد. . همسایه با تعجب پرسید که دیگچه دیگر چیست؟ ملا پاسخ داد که دیگ یک دیگچه زایید و همسایه با خوشحالی پذیرفت. چند روز بعد

نحوه پذیرش در بیمارستان روانی
نحوه پذیرش در بیمارستان روانی هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روانپزشک پرسیدم: شما چطور میفهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار میگذاریم و از او

راههای پولدار شدن؟!
سه راه برای پولدار شدن وجود دارد یا بابات برات پول در بیاره یا بابای مردم رو برای پول دربیاری یا بابات دربیاد تا پول در بیاری شما راه دیگه ای به نظرتون میرسه؟

خوبی های زنان


تحقیق درباره میزان ترس زنان و مردان از سوسک
محققان انگلیسی اعلام کردند مردان بیش از زنان از سوسک ‌ها می‌ترسند اما به دلیل بروز ندادن این ترس دچار نوسان شدید ضربان قلب می‌شوند و احتمال سکته‌شان افزایش می‌یابد… به گزارش مهر، به نقل از کی‌اس‌ال نیوز، زنان پس از دیدن سوسک‌ بلافاصله با زدن جیغ ترس ناشی از دیدن این حیوان موزی را

لیلا
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی . اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا… مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا"

جملات بامزه ی فامیل دور:
- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو می‌خوره! - بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم! - شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره ! - وقتی توی یک

آفرین
صیادی مرغی را هدف قرار دادو تیرش به خطا رفت و مرغ پرواز کرد.شخصی که ناظر جریان بود با صدایی بلند گفت:آفرین آفرین. صیاد عصبانی شد وبه وی گفت:مرا مسخره می کنی؟ گفت:خیر،آفرین من به آن مرغ است که به موقع پرواز کرد و رفت!

شکر چرا میکنی ؟ - عبید زاکانی
قزوینی خر گم کرده بود ، گرد شهر می گشت و شکر می گفت . گفتند : شکر چرا می کنی ؟ گفت : برای اینکه بر خر ننشسته بودم وگرنه من هم امروز ، چهارم روز بود که گم شده بودم .

اگه اینجوری بود دنیا واویلا بودااااا !


موتور راحتی!




املاک A4A: طراحی سئو