کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
پدرم ای که احساس تو پاکترین احساس است...تو می نوازی برای عشق، برای احساس، برای زندگی، لطافت و پاکی...

جزئیات بیشتر...




درباره مثلث برمودا بدانید| مثلث برمودا محلی است وهم‌انگیز که در آن صدها هواپیما و کشتی در
موقعیت مثلث برمودا مثلث برمودا واقعاً یک مثلث نیست، بلکه شباهت...

جزئیات بیشتر...



حکایات

ملا نصر الدین واقعا که بود؟
ملا نصرالدین در کشورهای افغانستان، ایران، ترکیه، ازبکستان و جمهوری آذربایجان از شخصیت های مهم بذله گویی و فکاهی شناخته می شود و این کشورها در مورد انتساب این شخصیت با یکدیگر اختلاف نظر دارند. اما ملا نصرالدین در افغانستان چه جایگاهی دارد و مردم او را چگونه می شناسند؟ کمتر کسی در افغانستان

آیا خداوند با انسان حرف هم میزند«پاسخ ابوسعید ابوالخیر»
روزی خواجه حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید به نیشابور آمده ، در میدان شهر در حال موعظه است و از فکر و دل اشخاص خبر می دهد، خواجه که یکی از مخالفین اهل عرفان بود وثروت و دارایی دنیا او را مست کرده بود، این گونه سخنان را باور نمی کرد و دروغ می دانست. وقتی شهرت این عارف بزرگ را شنید کنجکاو

حل مسله (2)
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید.سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً

از حرف تا عمل
معلم چو آمد٬کلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد. سخنهای نا گفته در دلها به لب نا رسیده فراموش شد. معلم گفت:" بیا احمدک درس دیروز را خوان. بگو تا ببینم که سعدی چه گفت؟ " زجا جست

پادشاه بدقول!
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد . هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد . از او پرسید : آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه ، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم . پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا

داستان پیامبر و مرد نابینا و سوره عبس
داستان پیامبر و مرد نابینا و سوره عبس عبدالله بن ام مکتوم، مردی نابینا و فقیری بود، ناگهان به مجلس پیامبر آمد و با صدای بلند گفت: یا رسول الله، از آنچه خدا به تو آموخته به من هم بیاموز. و این در حالی بود که پیامبر (ص) مشغول یکی از حساسترین مذاکرات با سران قریش بود و می کوشید آنان را

داستانی واقعی(نامه ای به خدا)
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که

دو فرشته مسافر
دو فرشته مسافردر منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود

درویش
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین

وصیت لقمان حکیم به پسرش
لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : - معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من

عاشق بمان...
عاشق باش............ گفتم:چگونه می توانم امیدوار باشم. درحالی که دربند ناامیدی اسیرم؟! گفتی:عشق شور انگیز ترین امید است،عاشق باش! گفتم: مرا به هر سو می کشاند آرزوهای دور ودراز و دست نیافتنی! گفتی: عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش ! گفتم: ریشه ام چون درختی در کویر پوسیده

حل مسله
هنگامی ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه کار نمی‌کنند. (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح کاغذ نمی‌ریزد.) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقیقات بیش‌از یک

آیا خدا مرده است که شما اندوهگین هستید؟
مارتین لوتر کینگ ، بنیانگذار کلیسای پروتستان ، با مشکلات و خطرهای بیشماری مواجه بود . روزی همسر او متوجه شد که مارتین سخت افسرده و دلنگ است .او زنی باهوش بود و به تقدیر الهی معتقد، لباس سیاه پوشید و نزد همسرش رفت ، مارتین پرسید چرا سیاه پوشیده ای ؟ همسرش پاسخ داد : نمیدانی که او مرده است . مارتین

ذوالنون مصری و قضاوت
مرد جوانی به نزد “ذوالنون مصری” آمد و شروع کرد به بدگویی از صوفیان. ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت: این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟ مرد انگشتر را به بازار دست فروشان برد، ولی هیچ کس حاضر نشد بیشتر از یک سکه نقره برای آن بپردازد. مرد دوباره

داستان من و دل کندن از کفشهای قدیمی ام
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود می نشستم

چای یا فنجان
گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ

بودا و زن بد(قضاوت)
بودا و زن هرزه! بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود ازبودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خودرا به بودا رسانید وگفت: «این زن، هرزه است، به خانه‌ی او نروید.» بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت

امتحان وزیران
یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند : از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری

راز بی اخلاقی مسلمانان
و 'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است : در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می

یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

بالاترین دین کدام است؟
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست: در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی ! ...
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست. اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود

بهترین دعا چیست؟
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند و ایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن: خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار. بعد از اتمام دعا عده

بهترین دوران زندگی من
پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم. واردشدن به دهه جدید از دوران زندگیم نگران کننده بود. چون می ترسیدم که بهترین دوران زندگیم را پشت سر گذاشته ام. عادت جاری و روزانه ام این بود که هر روز قبل از رفتن به سر کار ، برای تمرین به ورزشگاهی رفتم. من هر روز صبح دوستم "نیکلاس"

نفس سرکش
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن

داستان مرد خوشبخت !!!! ...
داستان مرد خوشبخت !!!! ... پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک نتوانستند. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه

« "شمعِ فرشته" / راز ماندن ها و رفتن ها...»
مردی که همسرش را از دست داده بود؛ دختر سه ساله‏اش را بسیار دوست میداشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت، برای درمان او خرج کرد؛ ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مُرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گیر شد. با هیچکس صحبت

جنایت کار و پرتقال فروش
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل

حج گزاردنِ ابوسعیدابوالخیر
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی، جهت سوار شدن نداشت؛ پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد . تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید

وکیل پولدار
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است . پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به

داستان مرد سنگ شکن
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:” آرزویت اجابت باد”همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند(ادامه )
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند

دزدی مـال و دزدی دیـن
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند. و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس

حرف حسابی
مادر رو به پسر کوچکش کرد و گفت : من نمی دانم چرا همیشه دستهای تو این قدر کثیف است ؟ آیا هیچ وقت دیده ای که دستهای من این طور کثیف باشد ؟ پسر جواب داد : ولی مادر جون من که دستهای ترا وقتی شش ساله بودی ندیدم !

انسانهای بزرگ چگونه می اندیشند؟
انسان های بزرگ !!!! ... روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را

چگونه می‌توانیم کلیدی پیدا کرد که روابط ما را تسهیل کند؟
همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد. اما چگونه می‌توانیم کلیدی پیدا کنیم که روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل کند؟ چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم که برای همه اشخاص راضی‌کننده باشد و ما را به تفاهم

« ارجحیت با چیست؟ »
روزی استادی معروف با شاگردان خود، درحالی که عهد بسته بودند که روزه خود را تا پایان راه نگه دارند، شب هنگام به روستایی وارد شدند، روستاییان که بسیار استاد وتعالیمش را دوست می داشتند، تدارک غذاهای متنوع وچاشنی های لذیذ ومیوه هایی بسیار، برای او وهمراهانش دیده بودند. هنگامیکه استاد وشاگردانش را

اعترافهای آشقانه (2)
حتی آن یک هفته ای که نمی خواستم چهره زیبایت را ببینم همه اش از خوشحالی بود. نمی خواستم ببینمت چون هیچ دلم نمی خواست که مجبور بشم فیلم بازی کنم و علی رغم میل باطنی ام با تو رفتار کنم. نمی دانم چطور این ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتی برای ترم دوازدهم و ماندی. ماندی تا اسمم در کنار نام

ملا نصر الدین
ملا نصرالدین در خیابان پی چیزی می گشت. کسی از او پرسید: ملا دنبال چه می گردی؟ ملا گفت: کلیدهایم را گم کرده ام. آن شخص پرسید: آنها را کجا گم کرده ای؟ ملا پاسخ داد: در خانه. شخص با حیرت پرسید: پس چرا در اینجا به دنبال آن می گردی؟ ملا گفت: چون داخل خانه تاریک است و این بیرون روشن! ما نیز خود

دخترم آوا
همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک درچشمهایش پر شده بود ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت . آوا دختری زیبا

« جایِ خدا کجاست...؟! »
« جایِ خدا کجاست...؟! » عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود، مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحت دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟! عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که

دعای کــــــفــن دزد !!!
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود، پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت وگفت: ای پدر امرت چیست ؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود؛ اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم ؛بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی

سه راهزن
در قدیم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهری به شهر دیگر، روزها و ماهها طول می کشید. در آن روزها مسافرت کردن همراه با خطر بود. خطر گم شدن، گرسنگی و تشنگی، و دزدانی که در کمین مسافران بودند. به این دزدان، راهزن می گفتند که به مسافران حمله می کردند و اموال آنها را به غارت می بردند و حتی مسافران

تصویر آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد.

میخ در دیوار
یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که

نمک شناس!!!
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر

ترشی بخورم یا نخورم؟
مطلب زیر، یکی از دردسرهای طبیب مخصوص رضاخان را به هنگام مواجهه با بیماری وی بیان می‌کند : هیچکس جرأت نداشت روی حرف رضا پهلوی حرف بزند، در میان تمام درباری‌ها و وزرا و کسانی که به شاه نزدیک بودند؛ مختاری و امیرموثق و چند نفر دیگر این خاصیت شاه را زودتر از دیگران درک کرده

پدر و کلاغ
تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در کنار خانواده­هاشان خالی ست. مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر

افسانه چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری

آراﻣﺶ ﺳﻨـﮓ ﯾﺎ آراﻣﺶ ﺑـﺮگ ؟
ﻣﺮدﺟﻮاﻧﯽ ﮐﻨﺎر ﻧﻬﺮ آب ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد و ﻏﻤﮕﯿﻦ و اﻓﺴﺮدﻩ ﺑﻪ ﺳﻄﺢ آب زل زدﻩ .ﺑﻮد اﺳﺘﺎدی از آﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ. او را دﯾﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺶ ﺷﺪ و ﮐﻨﺎرش .ﻧﺸﺴﺖ ﻣﺮد ﺟﻮان وﻗﺘﯽ اﺳﺘﺎد را دﯾﺪ ﺑﯽ اﺧﺘﯿﺎر ﮔﻔﺖ: "ﻋﺠﯿﺐ آﺷﻔﺘﻪ ام و ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ زﻧﺪﮔﯽ ام ﺑﻪ ﻫﻢ رﯾﺨﺘﻪ اﺳﺖ. ﺑﻪ ﺷﺪت ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ آراﻣﺶ ﻫﺴﺘﻢ و ﻧﻤﯽ داﻧﻢ اﯾﻦ "آراﻣﺶ را ﮐﺠﺎ ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ؟



املاک A4A: طراحی سئو