کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
... نمی دانم اکنون که حادثه معنای تقدیر به خود گرفته دیگر به اتهام زمان ایمان آورده...

جزئیات بیشتر...




بیوگرافی استاد بنان
غلامحسین بنان غلامحسین بنان، (اردیبهشت ۱۲۹۰، تهران- ۸ اسفند...

جزئیات بیشتر...



حکایات

ملا نصر الدین واقعا که بود؟
ملا نصرالدین در کشورهای افغانستان، ایران، ترکیه، ازبکستان و جمهوری آذربایجان از شخصیت های مهم بذله گویی و فکاهی شناخته می شود و این کشورها در مورد انتساب این شخصیت با یکدیگر اختلاف نظر دارند. اما ملا نصرالدین در افغانستان چه جایگاهی دارد و مردم او را چگونه می شناسند؟ کمتر کسی در افغانستان

از حرف تا عمل
معلم چو آمد٬کلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد. سخنهای نا گفته در دلها به لب نا رسیده فراموش شد. معلم گفت:" بیا احمدک درس دیروز را خوان. بگو تا ببینم که سعدی چه گفت؟ " زجا جست

« تشخیصِ انسانهای خوب ...»
شاگردی از استادی خود پرسید: خواهش میکنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟ استاد جواب داد : تو نمی توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است؛ حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی توانی به این شناخت برسی، اما می توانی از فضایی که در حضور آن فرد، به وجود می آید،

« ذاتِ بخشش »
یکی از سربازان ناپلئون ، مرتکب جنایتی شده بود، و به مرگ محکوم شد. روز اعدام ، مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او ببخشند. ناپلئون گفت: خانم عمل پسر شما، سزاوارِ بخشش نیست. مادر گفت: می دانم، اگر سزاوارِ ترحم بود که دیگر به بخشش، احتیاج نداشت. « بخشش یعنی اینکه آدم بتواند

عوض کردن دنیا؟!!!!
کشیشی در وست مینستر انگلیس: "جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به

حل مسله (2)
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید.سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً

قفس زندگی‌
شیوانا استاد معرفت بود. اما بسیارى از مردم عادى، از راه‌هاى دور و نزدیک نزد او می‌آمدند تا براى مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزى مردى نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگى زناشویی‌اش راضى نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدى جرات و توان جدایى از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجبارى

جوابِ نیش عقرب !!!! ...
مردی عقربی را دید که در آب، برای نجاتِ خویش دست و پا میزد... مرد به قصدِ کمک، دستش را به طرف عقرب دراز کرد، اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند!!! و با این وجود مرد هنوز تلاش می کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد، اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند!!! مردِ دیگری در آن نزدیکی به او گفت:

آیا خداوند با انسان حرف هم میزند«پاسخ ابوسعید ابوالخیر»
روزی خواجه حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید به نیشابور آمده ، در میدان شهر در حال موعظه است و از فکر و دل اشخاص خبر می دهد، خواجه که یکی از مخالفین اهل عرفان بود وثروت و دارایی دنیا او را مست کرده بود، این گونه سخنان را باور نمی کرد و دروغ می دانست. وقتی شهرت این عارف بزرگ را شنید کنجکاو

پدر
پدرم این طوری بود: وقتی که من4ساله بودم فکر می کردم بابا هر کاری رو میتونه انجام بده. وقتی که من 5 ساله بودم فکر می کردم بابام خیلی چیزها می دونه. وقتی که من 6ساله بودم فکر می کردم بابام از همه باباها باهوش تره. وقتی که من 8 ساله بودم فکر می کردم بابام هر چیزی رو

« آموزگاران و اساتید زندگی...»
یکی از پیروان عارف بزرگ حسن بصری، در بستر مرگ از او پرسید: مولای من استاد شما که بود؟ حسن بصری پاسخ داد: صدها استاد داشته ام که نام بردنشان ماه ها وسالها طول میکشد. شاگرد پرسید: تاثیر کدام یک از اساتید بر شما بیشتر بوده است؟ حسن بصری کمی فکر کرد وگفت: مهمترین امور را دونفر به من آمختند

خدا را یافتی؟ مسافر!
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌

داستانی از زندگی ادوارد ادیش (یکی از بزرگترین تاجران امریکایی ) بر اساس بخشی از وصیت نامه او در سن
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و

شن های صحرا
دو دوست با پای پیاده از جاده­ای عبور می­کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن­های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره­ام سیلی زد. آن دو

دعای کــــــفــن دزد !!!
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود، پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت وگفت: ای پدر امرت چیست ؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود؛ اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم ؛بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی

آگهی ترحیم
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد ... "آلفرد نوبل،

بودا و زن بد(قضاوت)
بودا و زن هرزه! بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود ازبودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خودرا به بودا رسانید وگفت: «این زن، هرزه است، به خانه‌ی او نروید.» بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت

بهترین روشِ روش زندگی«سنگ یا آب»...
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند... اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در

دزدی از شیطان
دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر

پند لقمان حکیم
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می

داستان زندگی انسان
روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد

سخنرانی استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل، پیکسار و ...
چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیو جابز، مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده که متن سخنرانی ایشان را در اینجا آورده ام و پیشنهاد می کنم که آن را در اینجا بخوانید: من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین

پیرمرد
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان آسیب ندیده باشد . پیرمرد غمگین گفت که عجله

تنها نتیجه اعمال خودمان...
تنها نتیجه اعمال خودمان... روزی، مرد جوانی که زارزار می‌گریست به نزد بودا آمد، در حالی که نمی‌توانست از گریه بازایستد. بودا از او پرسید: «چه شده جوان»؟ جوان : - «استاد، دیروز پدر پیرم مرد.» بودا : - «خُب، چه می‌شود کرد؟ اگر او مرده است، گریه دوباره، زنده‌اش نمی‌کند.» جوان :-

حج گزاردنِ ابوسعیدابوالخیر
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی، جهت سوار شدن نداشت؛ پیاده سفر کرده و خدمت دیگران می کرد . تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید

چیزی برای نگرانی وجود نداره...
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه

چه کسى کر است؟
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت

دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت :... ۱- روزی

اعترافهای آشقانه (1)
اعترافهای عاشقانه چه سخت است دل کندن. چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن. این سختی، تقاص سکوت است. تقاص فاصله ای است که سکوت خالق آن است. دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با

مرد جوان و کشاورز
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در

« اهمیت بیداری و هوشیاری...؟»
« اهمیت بیداری و هوشیاری...؟» شاگردی که سالهای متمادی، نزد استادی آموزش دیده بود، روزی به استاد خود گفت: تردید دارم که بتوانم روزی به روشنایی معنوی برسم، زیرا هیچ تغییر خاصی را، در درون خود، احساس نمی کنم؟ استاد به او گفت: روشنایی معنوی ، مانند طلوع خورشید است، در تاریکی شب می نشینی و

گاهی به نگاهت نگاه کن
استفان کاوى (از سرشناس‌ترین چهره‌هاى علم موفقیت) می گوید: صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزى گرم بود و در مجموع فضایى سرشار از آرامش و سکوتى دلپذیر برقرار بود تا این که مرد میانسالى با بچه‌هایش سوار

دنیا را قبل از ما چه کسی اداره میکرد؟
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود ، با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهره مند بود ، قلبش هیچگاه شاد نبود .خدمتکاری داشت با ایمان ، روزی وقتی متوجه شد که اربابش تا حد مرگ نگران است به او گفت : ارباب آیا حقیقت دارد که پیش از بدنیا آمدن شما ، خداوند جهان را اداره میکرد ؟ گفت

ابوریحان وکلاس درس
روزی ابوریحان به شاگردان درس می گفت که خون ریز و قاتلی، پای به محل درس و بحث نهاد … شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا، روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت … فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای

عاشق کیست؟
عــــــــــاشـــــــــــــــــــق ! ... امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست.! شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!! عاشق به غیر نظر نمی کند.

درمان واقعی یا دلخوش کُنک
درمان واقعی یا دلخوش کُنک وقتی کمر درد ملا نصرالدین به شدت عود کرد و به حد غیر قابل تحملی رسید با بی میلی تمام نزد پزشک متخصص رفت تا مشکلش را تشخیص داده ودرمان کند. دکتر رو به او کرد و گفت : بسیار خب ،مشکل شما با کمک عمل جراحی قابل معالجه است. دو هفته بستری در بیمارستان و 6 ماه درازکش

زود قضاوت ونصیحت نکنیم!!!
قضاوت ونصیحت؟!!!! توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت: - بب...خشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟ - منظور؟ - منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان

کمک
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک­ترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد،

عشق واقعی
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار بیرون بردن زباله 1 دلار جمع بدهی

حکومت از نوع یونانی آن!!!!
می گویند ؛ هنگامی که اسکندر مقدونی ایران را فتح کرد به یکی از فلاسفۀ یونان نامه ای نوشت و در آن متذکر شد که: « کشور پهناور و متمدن و ثروتمندی را به نام ایران فتح کرده ام و ارتش من قادر نیست برای مدت مدیدی استیلای خودرا حفظ کند و براین مردم حکومت نماید لطفاً ؛ راه حلی بیاندیش و ما را از

صورت حساب
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا

قانون قورباغه!
بی شک بسیاری از شما قانون قورباغه را شنیده یا حداقل مصداق هایی از آن را تجربه کرده اید. برای آن دسته از دوستانی که اطلاعات کمی از این قانون دارند باید توضیح دهم که طبق نظر کارشناسان و دانشمندان اگر شما یک قورباغه را داخل آب در حال جوش یا داغ بیاندازید به محض تماس با آب وضعیت را نخواهد پسندید و فورا

درک عظمت عشق
در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و .... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو

شبی از آنِ رابی
این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها

هر اتفاقی می افتد به نفع ماست
توی کشوری یه پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود شاه پرسید این چرا این قدر ساده است؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آورده بود گفت: من

سه پرسش سقراط
هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده

داستان مرد سنگ شکن
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:” آرزویت اجابت باد”همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را

« جایِ خدا کجاست...؟! »
« جایِ خدا کجاست...؟! » عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود، مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحت دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟! عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که

بهترین دوران زندگی من
پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم. واردشدن به دهه جدید از دوران زندگیم نگران کننده بود. چون می ترسیدم که بهترین دوران زندگیم را پشت سر گذاشته ام. عادت جاری و روزانه ام این بود که هر روز قبل از رفتن به سر کار ، برای تمرین به ورزشگاهی رفتم. من هر روز صبح دوستم "نیکلاس"

آبدارچی در مایکروسافت
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار راشروع کنید..» مرد جواب داد: «اما من



املاک A4A: طراحی سئو