کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
باور نمی کنم که از میانتان رفتنی شدم موجی به سوی نور بودم ؛ به ساحل شب ماندنی شدم باور نمی...

جزئیات بیشتر...




مشاهیر بروجرد 2 (صامت بروجردی)
صامت بروجردی از شاعران اهل بیت عصمت و طهارت است و بیشتر اشعارش...

جزئیات بیشتر...



حکایات

داستانی واقعی(نامه ای به خدا)
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که

ملا نصر الدین واقعا که بود؟
ملا نصرالدین در کشورهای افغانستان، ایران، ترکیه، ازبکستان و جمهوری آذربایجان از شخصیت های مهم بذله گویی و فکاهی شناخته می شود و این کشورها در مورد انتساب این شخصیت با یکدیگر اختلاف نظر دارند. اما ملا نصرالدین در افغانستان چه جایگاهی دارد و مردم او را چگونه می شناسند؟ کمتر کسی در افغانستان

آیا خداوند با انسان حرف هم میزند«پاسخ ابوسعید ابوالخیر»
روزی خواجه حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید به نیشابور آمده ، در میدان شهر در حال موعظه است و از فکر و دل اشخاص خبر می دهد، خواجه که یکی از مخالفین اهل عرفان بود وثروت و دارایی دنیا او را مست کرده بود، این گونه سخنان را باور نمی کرد و دروغ می دانست. وقتی شهرت این عارف بزرگ را شنید کنجکاو

حل مسله (2)
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید.سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً

از حرف تا عمل
معلم چو آمد٬کلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد. سخنهای نا گفته در دلها به لب نا رسیده فراموش شد. معلم گفت:" بیا احمدک درس دیروز را خوان. بگو تا ببینم که سعدی چه گفت؟ " زجا جست

پادشاه بدقول!
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد . هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد . از او پرسید : آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه ، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم . پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا

آیا خدا مرده است که شما اندوهگین هستید؟
مارتین لوتر کینگ ، بنیانگذار کلیسای پروتستان ، با مشکلات و خطرهای بیشماری مواجه بود . روزی همسر او متوجه شد که مارتین سخت افسرده و دلنگ است .او زنی باهوش بود و به تقدیر الهی معتقد، لباس سیاه پوشید و نزد همسرش رفت ، مارتین پرسید چرا سیاه پوشیده ای ؟ همسرش پاسخ داد : نمیدانی که او مرده است . مارتین

قفس زندگی‌
شیوانا استاد معرفت بود. اما بسیارى از مردم عادى، از راه‌هاى دور و نزدیک نزد او می‌آمدند تا براى مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزى مردى نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگى زناشویی‌اش راضى نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدى جرات و توان جدایى از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجبارى

رقص هزارپا
یکی بود یکی نبود، هزارپایی بود که خیلی خوب می رقصید. این هزارپا هر وقت به رقص می پرداخت جانوران جنگل همه برای تماشا گرد می آمدند،بجز لاک پشت که حسودی اش می شد. لاک پشت با خودش فکر می کرد، "چه کنم که جلوی رقص هزارپا را بگیرم؟"نشست و نامه ای به هزارپا نوشت. گفت: "من یکی از ستایشگران رقص تو می

داستان پیامبر و مرد نابینا و سوره عبس
داستان پیامبر و مرد نابینا و سوره عبس عبدالله بن ام مکتوم، مردی نابینا و فقیری بود، ناگهان به مجلس پیامبر آمد و با صدای بلند گفت: یا رسول الله، از آنچه خدا به تو آموخته به من هم بیاموز. و این در حالی بود که پیامبر (ص) مشغول یکی از حساسترین مذاکرات با سران قریش بود و می کوشید آنان را

قانون قورباغه!
بی شک بسیاری از شما قانون قورباغه را شنیده یا حداقل مصداق هایی از آن را تجربه کرده اید. برای آن دسته از دوستانی که اطلاعات کمی از این قانون دارند باید توضیح دهم که طبق نظر کارشناسان و دانشمندان اگر شما یک قورباغه را داخل آب در حال جوش یا داغ بیاندازید به محض تماس با آب وضعیت را نخواهد پسندید و فورا

عشق خداوند؟!
پلیکان نماد عشق! یکی از نمادهای مقدس مسیحیت،تصویر پلیکان است. دلیلش ساده است: پلیکان هر گاه هیچ غذایی برای خوردن نیابد ،منقار خود را در گوشت اش فرو میبرد تا بچه هایش را غذا بدهد!. داستانی درباره ی پلیکانی وجود دارد که در یک زمستان سخت،گوشت خودش را در اختیارِ فرزندانش گذاشت و خود

داستان مرد سنگ شکن
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:” آرزویت اجابت باد”همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را

چه کنم با شرم گناه
چه کنم با شرم گناه مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: یا رسول الله! گناهان من بسیار است، آیا در توبه به روی من باز است؟ پیامبر (ص) فرمود: آری راه توبه بر همگان، هموار است. تو نیز از آن محروم نیستی. مرد حبشی از نزد پیامبر (ص) رفت. مدتی نگذشت که بازگشت و گفت:

پیله ابریشم :
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.. دخترک

تنها در اوج!
تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم دیگر مانده بود... بالاخره رسید... حالا در بالاترین نقطه ی دنیا ایستاده بود... با غرور پشتش را راست کرد و به دور و بر نگاهی انداخت... بله! اینجا بلندترین جای جهان بود... بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد

افسانه چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری

داستان مرد خوشبخت !!!! ...
داستان مرد خوشبخت !!!! ... پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک نتوانستند. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه

جوانمردی را کشتند
اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ... اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از

الاغی در چاه
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه ، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می

ترشی بخورم یا نخورم؟
مطلب زیر، یکی از دردسرهای طبیب مخصوص رضاخان را به هنگام مواجهه با بیماری وی بیان می‌کند : هیچکس جرأت نداشت روی حرف رضا پهلوی حرف بزند، در میان تمام درباری‌ها و وزرا و کسانی که به شاه نزدیک بودند؛ مختاری و امیرموثق و چند نفر دیگر این خاصیت شاه را زودتر از دیگران درک کرده

کی دنیا درست میشه؟
کی دنیا درست میشه؟ پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید

پیرمرد
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان آسیب ندیده باشد . پیرمرد غمگین گفت که عجله

وصیت لقمان حکیم به پسرش
لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : - معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من

سه صافی
شخصى نزد همسایه من آمد و گفت: گوش کن! مى خواهم چیزى برایت تعریف کنم. دوستى به تازگى در مورد تو مى گفت: همسایه ام حرف او را قطع کرد: قبل از این که تعریف کنى، بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافى گذرانده اى یا نه؟ کدام سه صافى؟ همسایه ام گفت: اول از میان صافى واقعیت. آیا

جانشین پادشاه
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او

داستان آموخته های علمی پسر در صومعه و درک ِخدا
داستان آموخته های علمی پسر در صومعه و درک ِخدا خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند . وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید : آیا میتوانی پس ازاین همه تحصیل بگویی چگونه میتوان درک کرد خدا در همه چیز وجود دارد ؟ پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس ... اما

عوض کردن دنیا؟!!!!
کشیشی در وست مینستر انگلیس: "جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به

آیا مسلمان هستی...؟!!!!
مسلمان ... جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه

مهمترین خصلت انسانها؟!
مهمترین خصلت انسانها روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت: بله با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم.... شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به

راز موفقیت مرد کشاورز!
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند.

سرگذشت یک مادر
مادر، کنار کودک کوچک خود نشست: مادر سخت اندوهگین بود و می ترسید کودک بمیرد. رنگ از صورتِ کودکِ کوچک پریده بود و چشم هایش بسته بود. به سختی نفس می کشید و گاهی نفس او چنان عمیق بود که گویی آه می کشد؛ اکنون دیگر مادر اندوهگین تر از پیش به موجود کوچک جلوی خود نگاه می کرد. کسی در زد، وپیرمرد

بهترین دعا چیست؟
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند و ایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن: خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار. بعد از اتمام دعا عده

بزرگی و کوچکی نگاه من...
بزرگی و کوچکی نگاه من... ...در کتاب گردش ایام میگوید: روزگاری که درقم طلبه بودم به علت جوانی و خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که در قم باشد و روحانی باشد؛ انسان ارزشمندی است. اما وقتی دردوره ای که دانشگاه تهران بودم با شخصیت های با فضیلت روبروشدم، فهمیدم که در خارج

شن های صحرا
دو دوست با پای پیاده از جاده­ای عبور می­کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن­های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره­ام سیلی زد. آن دو

عاشق بمان...
عاشق باش............ گفتم:چگونه می توانم امیدوار باشم. درحالی که دربند ناامیدی اسیرم؟! گفتی:عشق شور انگیز ترین امید است،عاشق باش! گفتم: مرا به هر سو می کشاند آرزوهای دور ودراز و دست نیافتنی! گفتی: عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش ! گفتم: ریشه ام چون درختی در کویر پوسیده

درویش
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین

داستان مردی که جهنم را خرید!
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول

شش خصلت مسلمان
روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش

دزدی جعبه عبادت از شیطان
دزدی جعبه عبادت از شیطان دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب میفروخت . مردم دورش جمع شده بودند ،هیاهو می کردند وهول میزدند و بیش تر میخواستند . توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت . هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می

« جایِ خدا کجاست...؟! »
« جایِ خدا کجاست...؟! » عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود، مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحت دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟! عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که

خدا را یافتی؟ مسافر!
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌

خوشبختی !!!
مادام "آنیستا" به سراغ دکتر "برگمن" رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بد بخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟ دکتر "برگمن" قدری فکر کرد و سپس گفت: "مادام تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ

حکایت بدون شرح (3)


هر اتفاقی می افتد به نفع ماست
توی کشوری یه پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود شاه پرسید این چرا این قدر ساده است؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آورده بود گفت: من

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند(ادامه )
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند

جوابِ نیش عقرب !!!! ...
مردی عقربی را دید که در آب، برای نجاتِ خویش دست و پا میزد... مرد به قصدِ کمک، دستش را به طرف عقرب دراز کرد، اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند!!! و با این وجود مرد هنوز تلاش می کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد، اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند!!! مردِ دیگری در آن نزدیکی به او گفت:

بهشت ساختن بهلول
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل

« "شمعِ فرشته" / راز ماندن ها و رفتن ها...»
مردی که همسرش را از دست داده بود؛ دختر سه ساله‏اش را بسیار دوست میداشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت، برای درمان او خرج کرد؛ ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مُرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گیر شد. با هیچکس صحبت



املاک A4A: طراحی سئو