کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
من بودم و سیاهی شب های بی صدا من بودم و سکوت زخمی آهنگ های تو من بودم و گریه در عمق غربتم...

جزئیات بیشتر...




تصاویر باور نکردنی از ابرها
...

جزئیات بیشتر...



ضرب المثل

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.
زمانی استفاده می شود که فرد توانائیهای خودش را نبیند و مدام خودش را محتاج کمک دیگران بداند., فارسی, آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.

سوراخ دعا را گم کردن!
جریان سوراخ دعا چیست؟ اینست که روزی فردی هنگام طهارت و وضو، داشته دعاهای مربوطه را می‌خوانده. رسم است که موقع شستن بینی با آب می‌گویند "خدایا من بینی جسمی‌ام را می‌شویم، چنین باد که بینی روحی‌ام نیز پاک شود تا بوی بهشت به مشامم برسد" و هنگام شستن بدن پس از قضای حاجت می‌گویند "خدایا کثافات جسمی را

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
محمد شاه قاجار، به تحریک درباریان قائم مقام را از صدارت خلع کرد و دستور داد او را زندانی کنند . در زندان قائم مقام هر چه کرد نتوانست نامه ای به شاه بنویسد و او را از توطئه آگاه کند و چون به مرگ خویش واقف شد، با خون خود این بیت را بر دیوار زندان نوشت: روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد

مرا به خیر تو امید نیست شرّ مرسان
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت در قلب زمستان و اورا ثنایی گفت:فرمود تا جامه اش برکنند واز ده به در کردند!مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند،زمین یخ بسته بود.عاجز شد. گفت:«چه بد فعل مردمند!سگ را گشاده اند سنگ را بسته .»امیر دزدان از غرفه

چون بد آید هرچه آید بد شود
وثوق الوله در حال شکست سیاسی و تبعید، با حالی زار با اتومبیل به طرف شمال در حرکت بود که گاوی با شاخ خود به طرف ماشین حمله برد و به رادیاتور ماشین صدمه زد. وثوق الدوله گفت: چون بد آید، هر چه آید بد شود یک بلا ده گردد و ده صد شود آتش از گرمی فتد مهر از فروغ فلسفه باطل شود،

شریک دزد و رفیق قافله
کاروانی از تجار،بعد از خرید مال التجاره عازم شهر و دیار خود شد .در میان کاروانیان مردی بود که بی نهایت از راهزنان می ترسید.در طول راه اندیشه ی اینکه راهزنان حمله کنند و مال التجاره اش را ببرند او را آزار می داد.تا اینکه فکری به خاطرش رسید و از آپس ، هراس از راهزنان از دلش رخت بربست.چند روز بعد

نوشدارو بعد از مرگ سهراب
گاهی اتفاق می افتد که آدمی برای جلوگیری از خطری عظیم و یا زیانبخش به هر دری می زند و از اقدام به هر عملی برای حصول مقصودش کوتاهی نمی کند.اما بعد متوجه می شود که دیر شده است و به اصطلاح کار از کار گذشته است., فارسی, بهترین دارو هم بعد از مرگ کمکی نمی کند.

دسته گل به آب دادن
مردی در دهکده ای مسکن داشت که به بدقدمی و شومی شهرت داشت . روزی برادرزاده اش به خواستگاری دختری رفت، خانواده دختر با ازدواج آن دو موافقت کردند و فقط یک شرط گذاشتند که عموی بدقدم داماد در عروسی شرکت نکند. مرد بدقدم قبول کرد و روز عروسی از ده بیرون رفت ولی خیلی ناراحت بود و دوست داشت برای عروسی

شتر را پرسیدند از کجا می آیی ؟ گفت از حمام ، گفتند: از زانوها و تن و بدن تمیزت پیداست .
مورد مشابه : از کسی پرسیدند از کجا می آیی ؟ گفت از امامزاده عباس ، گفتند : از بوی دهنت پیداست . قسم حضرت عباس را باور کنیم یادم خروس را ؟ گر زچشمه آمدی ، چونی تو خشک ؟ گر تو ناف آهوئی کو بوی مشک ؟ زآنچه می گوئی و شرحش می کنی چه نشانه در

یک بام و دو هوا
پیر زنی پسری و دختری داشت . پسر را کدخدا کرد و دختر را به شوهر داد.شبی در ایام تابستان در پشت بام خوابیده بودند. پیر زن برخاست که از پسر ودختر خبری بگیرد . از آن جا که محبت مادران به دختران بیشتر است،اول به بالین دختر رفت و لحاف از بالای او برداشت و گفت:«جان مادر هوا گرم است ،ملاحظه دارم که آزار

هر که نان از عمل خویش خورد، منت حاتم طایی نبرد
حاتم طایی را گفتند: " از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای؟" گفت:" بلی یک روز چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را و بعد به گوشه ای از صحرا به حاجتی رفتم. خارکنی را دیدم پشته فراهم نهاده به او گفتم به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟ " گفت:هر که نان از عمل خویش خورد منت

همین آش و همین کاسه
در زمان نادر یکی از استانداران او به مردم خیلی ظلم می کرد و مالیات های فراوان از آن ها می گرفت.مردم به تنگ آمده و شکایت او را نزد نادر بردند. نادر پیغامی برای استاندار فرستاد ولی او همچنان به ظلم خود ادامه می داد. وقتی خبر به نادر رسید، چون دوست نداشت کسی از فرمانش سرپیچی کند، همه ی استانداران را

روغن ریخته را نذر امامزاده کرده
مردی با زنش سوار الاغ بودند ودو من روغن گوسفند را که از گله ی خودشان گرفته بودند برای فروش به شهر می بردند. از قضا در بین راه،خر از پل رد نشد. مرد با هل و زور خر را از پل رد کرد اما از بخت بد مردک، خیک روغن از پشت خر به زمین افتاد و تمام روغن ریخت روی زمین.مردو زن با دست خالی و یک دنیا ناراحتی

حرف مرد یکی است
از ملا نصرالدین سنش را می پرسند می گوید:«چهل سال.» بیست سال بعد نیز سؤال می کنند،همان پاسخ را می دهد.و چون علت را می پرسند می گوید:«حرف مرد یکی است», قندونمک،داستان های امثال اثر دکتر حسن ذوالفقاری

سبزی آش همسایه،گوشواره به گوش همسایه
زنی هنگام پاک کردن سبزی از شلختگی،بیشتر سبزی ها را در هنگام پاک کردن دور می ریخت. زن همسایه او سبزی خود را از آنها تأمین می کرد و از پس انداز پولشان گوشواره ای خرید بود. روزی گوشواره ها را به گوش کرد و وسط حیاط به خواندن و رقصیدن برآمد که :«سبزی آش...», قندو نمک/نقل از داستان های امثال دکتر حسن

شتر بی دم و سر و اشکم که دید؟
این حکایت بشنو از صاحب بیان در طریق و عادت قزوینیان بر تن و دست و کتف ها بی گزند از سر سوزن کبودی ها زنند سوی دلاکی بشد قزوینی ای که کبودم زن ، بکن شیرینی ای گفت : چه صورت زنم ای پهلوان ؟ گفت : برزن صورت شیر ژیان طالعم شیر است و نقش شیر زن

زیرآبم را زدند ...
زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند. این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از

زرد آلو را برای هسته اش می خورد
مردی اصفهانی مقداری زرد آلو خرید.در کنار دیواری نشست که بخورد.زردآلو را به غایت گندیده وپلاسیده یافت.در خوردنش تردید پیدا کرد. بالاخره برای استفاده از مغز هسته های آن مشغول خوردن شد.هسته را در گوشه ی دستمال می ریخت.گدایی فرا رسید نزد او ایستاد وگفت:«آقا زردآلو را که خوردید هسته اش را به من ببخشید»

آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است
این مصراع از شعر زیر است: پرسی که تمنای تو از لعل لبم چیست آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست طبسی حائری در کشکولش آن را به این صورت هم نقل کرده است: خواهم که بنالم ز غم هجر تو گویم آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست ولی چون بنیانگذار سلسله

آش نخورده و دهن سوخته
در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را آب می انداخت. روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز

از پشت خنجر می زنند
هنگامی که ذونواس، پادشاه یمن، موسوم به حنیفة بن عالم را به قتل رساند و به دستیاری بزرگان کشور بر مسند سلطنت قرار گرفت، چون پیرو آیین موسی بود، در مقام آزار و کشتار امت مسیح برآمد. وی ظلم و شکنجه را به جایی رساند که سرانجام، پادشاه حبشه که مسیحی بود، درصدد رویارویی برآمد و یکی از سرداران نامی خود،

زنده اش عذاب ،مرده اش عذاب!
غلام زرخریدی به صاحب خود آزار می رساند،اجلش رسید.هنگام نزع(جان کندن)به او گفت:«می دانم که تو را آزار داده ام و گناهکار می باشم،با این همه امیدوارم خداوند از گناهانم در گذرد. آخرین تمنایم آن است که چون درگذرم طنابی به گردنم بیفکنی و سه بار به نزارترین حالت دور حیات به روی زمین بکشانی سپس به خاکم

خیاط در کوزه افتاد
در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود . وقتی کسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند . یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت

حالا من معو(میو)
گربه ای سخت گرسنه در کنار سفره ای بنای معو معو گذاشت،صاحب سفره پاره ای به او انداخته و لقمه ای برای خود برمی داشت.وهنوز مرد لقمه خود را نجاییده گربه سهم خویش را فرو برده فریاد از سر می گرفت. پس ازچند بار تکرار عمل ،مرد برخاست وگربه را به جای خویش نشانیده و خود چهار پا به جای گربه نشسته گفت :«حالا

هنوز اسب را نخریده،آخورش را می بندد
مردی یک روز به فکر می افتد اسبی بخرد.با خودش می گوید:«چه خوب است اول یک آخور برایش بسازم تا وقتی آن را خریدم راحت باشم» و بلند می شود و با خشت و گل مشغول ساختن آخور می شود. در این موقع زنش می رسد و رو می کند به مرد و می گوید:«هر وقت اسب خریدی،باید اول بدهی به من سوار شوم.»مرد ناراحت می شود و می

زن در ضرب المثل های جالب کشورها
زنان سوژه ضرب‌المثل‌های متعددی هستند و این مطلب تنها مربوط به ایران نیست. نگاهی داریم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشور‌های مختلف جهان: انگلیسی: زن شری است مورد نیاز. زن فقط یک چیز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چیزی است که نمی‌داند. هلندی: وقتی زن خوب در

آب پاکی روی دستش ریخت
در دین اسلام فصل مخصوصی برای طهارت و پاکیزگی آمده است. شاید علت این امر عدم رعایت اعراب - البته در زمان جاهلیت - به موضوع نظافت و بهداشت بود که علاقه مخصوصی به آن نشان نمی دادند. به همین ملاحظه شارع مقدس عامل نظافت و پاکیزگی را از عوامل اساسی ایمان تلقی فرموده است. احکام و تعالیم اسلامی هر فرد

چه کشکی چه پشمی
چوپانی بالای درخت بود که باد سختی گرفت و او را بسیار ترساند .گفت : خدایا مرا از این وضع نجات بده تا تمام گوسفندانم را نذر کنم. از قضا باد کمی آرام گرفت و مرد چوپان چند شاخه ای پایین آمد. گفت : خدایا پشم گوسفندان را نذر می دهم. باز باد آرام تر شد و او پایین تر آمد و احساس امنیت بیشتری کرد. گفت :

تا ابله در جهان هست مفلس در نمی ماند
داستان کلاغ و روباه ،روباه با حیله گری از آواز پدر کلاغ تعریف می کند و می گوید اگرممکن است شما هم نمونه ای از مهمان نوازی پدر بزرگوار خود را بروز دهیدو یک دم آواز خوش و دلکش خویش را محظوظ بفرمایید.کلاغ احمق از سخنان تملق آمیز و فریبنده ی روباه حیله گر فریفته شد و چشم ها را بست و منقار را باز کرد تا

از این ستون تا آن ستون فرج است.
کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید و ناامید شود ؛ می گویند : « از این ستون به آن ستون فَرَج است .» یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود . داستان از اینجا شروع می‏شود که مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود. او به

راه به این نزدیکی ،کرایه به این سنگینی ،یه امایی درشه
روزی موش ها دور هم جمع می شوند تا نامه ای به گربه بفرستند که آن ها را اذیت نکند.به موشی می گویند:«این نامه را پیش گربه ببر و صد تومان حق الزحمه بگیر.»موشی فکر می کند و می گوید: «من نمی برم.»می گویند:«چرا» می گوید :«راه به این نزدیکی،کرایه به این سنگینی،یک امایی درشه.», جامع التمثیل/ به نقل از

مهمان،یک روز ،دو روز است
پدری برای دیدن پسرش از ده به شهر می رود .چند روزی که می گذرد حوصله ی عروسش سر می رود .عروس بچه اش را در گهواره می گذارد و به بهانه ی بچه اش می گوید: لای لای لای لای فیروزه مهمان،یک روز ، دو روزه , تمثیل و مثل – داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

شاید سنگ در آستینش باشد
کلاغ به بچه اش گفت:«هرگاه آدمیزاد را دیدی به زمین خم می شود ،بگریز که می خواهد برای زدنت سنگ از زمین بردارد.»بچه اش گفت :«من با دیدنش فرار می کنم،شاید که سنگ در آستینش باشد!», قند و نمک/نقل از داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

اشیه صدری دویوسی ورسن, باش آغری توتار
این ضرب المثل در مواردی به کار می رود که فردی که لیاقت لطفی ندارد, مورد الطاف زیاد قرار گیرد و به جای تشکر, این لطف را حق تلقی کرده و قدر ناشناسی کند., ترکی, به خر برنج صدری بدی سر درد می گیره

از صبح تا بوق سگ
در قدیم بازارها دارای چهار مدخل بودند که شبانگاهان انان را با درهای بزرگ میبستنذ. وتمامی دکانها نیز به همین طریق قفل میشد واز انجا که همیشه احتمال خطر میرفت. نگهبانانی نیز شب در بازار پاسبانی میدادند. وبه دلیل اینکه نمیتوانستندتمامی بازار را کنترل کنند سگهای وحشی به همراه داشتند که به جز از خودشان

شیشکی هم جا دارد .
به شاه گفتند ، فلانی شیشکی های جانانه می بندد . شاه احضارش نمود و خواست که تکرار کند . مرد سکوت کرد ، هر چقدر شاه اصرار کرد ، فایده ای نداشت تا غضبناک شد و به خاطر تمرد و بی ادبی جلاد طلبید . به محض اینکه شاه فریاد کشید : جلاد ، مرد شیشکی جانانه ای بست ، چنانکه شاه به خنده افتاد ، پرسید ،

اگر برای ما آب ندارد برای شما که نان دارد
می‌گویند داستان آن برمی‌گردد به اینکه روزگاری کسی از چاه‌کنی خواست در باغش چاه حفر کند. چاه‌کن آمد و مشغول شد. چند روزی زمین را می‌کند اما به آب نمی‌رسید. هر غروب هم البته اجرت کارش را از صاحب باغ می‌گرفت. تا اینکه از نرسیدن به آب خسته شد و ناامید آمد پیش صاحب باغ و گفت: "فایده ندارد. این زمین آب

آبشان از یک جوی نمی رود
سابقاً که شهرها لوله کشی نشده بود سکنه هر شهر برای تأمین آب مورد احتیاج خود از آب رودخانه یا چشمه و قنات، که غالباً در جویهای سرباز جاری بود استفاده می کردند. به این ترتیب که اول هر ماه، یا هفته ای یک بار، بسته به قلت یا وفور آب، حوضها و آب انبارها را با آب جوی کوچه پر می کردند و از آن برای شرب و

سنگین برو سنگین بیا
دختری بود بعد از آن که شوهرش دادند و به خانه ی بخت رفت،هر روز می رفت خانه ی پدر و مادرش. مادر هم برای اینکه دختر تازه عروسش بیشتر به خانه و زندگی خودش برسد، یک روز با کنایه و اشاره و با زبانی که دختر ناراحت نشود به او گفت:«سنگین بیا و سنگین برو.»دختر که منظور مادرش را نفهمیده بود،روز بعد وقتی می

وقت بردنیه، چرا من نبرم
در روز عاشورا هنگام شلوغی یکی گوشواره ی کودکی را از گوشش می کشید و به حالش می گریست . از گریه اش پرسیدند . گفت: « به خاطر رنج دخترک.»گفتند:« پس چرا گوشوارش را می بری ؟»گفت :«اگر من نبرم دیگری می برد!», قند و نمک – داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

اشک تمساح
گریه دروغین را به اشک تمساح تعبیر کرده اند. خاصه گریه و اشکی که نه از باب دلسوزی، بلکه از رهگذر ریا و تدلیس باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سوءنیت گریه کننده جامه عمل بپوشد. فی المثل مرد ثروتمندی بمیرد و صغیر یا صغاری از خود باقی گذارد. مفتخوران و شیادان که همه جا و همه وقت چون علف هرز سبز

سر بریده سخن نمی گوید
حجّامی سر خواجه ای می تراشید،ناگاه دست او بلرزید و سر خواجه برید. خواجه فریاد برآورد که ای مردک ،سر مرا بریدی . گفت:«خاموش که سر بریده سخن نگوید !», مجمع الامثال/نقل از داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

هر کچلی خوشبخت نمی شود
شخصی موهای سرش را با دست خود می کند. گفتند: چرا چنین می کنی؟ گفت: شنیده ام که کچل ها خوشبخت می شوند و من هم می خواهم کچل شوم تا شاید از بدبختی درآیم.گفتندش: آری، ولی هر کچلی خوشبخت نمی شود. , داستان های امثال امینی /نقل از کتاب داستان های امثال اثر دکتر حسن ذولفقاری

آب زیر کاه بودن
کسی که پنهان کار و حیله گر است و با چرب زبانی و مکر دیگران را فریب می دهد., فارسی, دو رویی و پنهان کار بودن

یک مال مانده و خرج سفر
از شخصی پرسیدند کی به زیارت خواهی رفت؟گفت:«همه کارهایم را کرده ام حتی خورجین سفرم را هم بسته ام فقط یک مال سواری مانده و خرج سفر!, فرهنگ نامه ی امثال و حکم ایرانی – داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

نه سر پیازم نه ته پیاز
این ضرب المثل غالباً به منظور دفع مزاحم به کار برده می شود و یا فی الحقیقه در موضوع مورد تقاضا نقش و اثر وجودی نداشته باشد. , اگر کسی در وجه مشابهت به مثابه سر یا ته پیاز نباشد عنصر بی خاصیتی است که از او بیم و امیدی نتوان داشت.

صابونش به رخت ما خورده است .
رختشوئی ، لباس هر کس را میگرفت ، دیگر پس نمیداد و می گفت : گم شده یا دزد برده . از این جهت هیچکس دوبار به او لباس نمی داد و او مدام در جستجوی مشتری تازه بود . نزد مسافری رفت که مرتبه ای دیگر لباس اورا برای شستن برده بود اما فراموش کرده بود . رختشوی گفت : آقا لباستان را بدهید تا صابون بزنم ،

شتر دیدی ، ندیدی .
سعدی از دیاری به دیاری میرفت ، در راه چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که رد شده بودند ، یک طرف راه مگس و یک طرف دیگر پشه ها در پرواز بودند ، پیش خود گفت ، شتر یک لنگه بارش عسل و لنگه دیگرش روغن است ، علفهای یک طرف چریده و طرف دیگر دست نخورده بودند . پیش خود گفت شتر یک چشمش کور بوده است ، از

از کرَه گی دُم نداشتن (خر من از کره گی دم نداشت)
... مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کومک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !" مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند . زنی آنجا کنار

زیر پا را جارو کردن
به طوری که می دانیم سابقاً که میز و صندلی و مبل و نیمکت کمتر معمول بود ساکنان خانه و حتی میهمانان غالباً چهار زانو و کوچکترها دو زانو بر روی فرش اطاق می نشستند و به گفت و شنود و صرف تنقلات می پرداختند. فرش اطاقها در خانه متمکنان و ثروتمندان اکثراً از جنس قالی و در منازل افراد متوسط از جنس نمد و



املاک A4A: طراحی سئو