کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
وقتی که تنها چشمه روی زمین چشم من است ،لازم است که این چشمه همیشه خیس بماند. ...

جزئیات بیشتر...




ماست بخورید و لاغر شوید
محققان توصیه می‌کنند، برای کاهش وزن باید ماست در رژیم غذایی گنجانده...

جزئیات بیشتر...


مثنوی مولانا
« 5062 بازدید »

masoud masoud     جمعه, ‏1387/07/26 ‏18:10:25

1.آیا برای اینکه پاسخ سوال های ایدئولوژیکی در خصوص مولانا را بدهیم لازم نیست به هستی شناسی مولانا پاسخ بدهیم؟
2. مکتب فکری مولانا که شاکله ی مثنوی او را شکل می دهد هستی را چگونه توصیف می کند؟
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1392/10/29 ‏17:41:53

شرح مثنوی که توسط آقای پانویس برگزار شده و توسط آقای حمید خلاصه نویسی شده و در آدرس زیر

notehaftom@gmail.com

موجود است و برای شنیدن فایلهای صوتی این جلسه، به آدرس زیر مراجعه کنید:

Masnawi.persiangig.com

"حکایتِ ماجرایِ نحوی و کشتیبان"؛
در این داستان بحث "احتماء کردن" از اندیشه‌ها، استفاده نکردن از فکر برای رفع بیماری روانی (زیرا که فکر، خود علت آن بیماریست) و خالی کردن هر چه بیشتر ذهن مطرح است.

"نکته: به کسی که قواعد زبان عربی را می‌خواند، نحوی می‌گویند، یعنی کسی که عالِمِ علمِ نحو است. در زمان قدیم علوم مختلف به گستردگی امروزه نبوده، و ساده بوده‌اند. در آن زمان کسی که علمِ نحو می‌دانسته، به عنوان دانشمند و عالِم و همه چیزدان به حساب می‌آمده است. مولوی، عالِمِ نحوی را سمبل افرادی می‌داند که از راه دانش، می‌خواهند با حقیقت ارتباط برقرار کنند. نمونه‌اش فلاسفه و یا کسانی که برای ارتباط با حقیقت سعی دارند دانش جمع‌آوری کنند."
حکایت از این قرار است که عالِم نحوی‌ای بود که بسیار خودپرست، خودپسند و مغرور بود. روزی آمد و درون کِشتی‌ای نشست و رو به کشتیبان کرد و گفت: تو علمِ نحو بلد هستی؟ کشتیبان گفت: نه، بلد نیستم. عالِم نحوی هم به او گفت: تو که این علم را نمی‌دانی، نصف عمرت بر فناست. کشتیبان از این سخنِ نحوی، شکسته‌خاطر گشت و دلش شکست. اما آن موقع هیچ نگفت. تا اینکه باد، کِشتی را در گردابی انداخت و موج‌های بلند و زیادی برخاست. در آن وقت، کشتیبان رو به عالِم نحوی کرد و گفت: آیا تو شنا کردن بلد هستی؟ الان است که غرق بشویم. عالِم نحوی جواب داد: من می‌فهمم چه می‌خواهی بگویی، ولی نه، من شنا کردن بلد نیستم. کشتیبان گفت: ای بندۀ خدا، اگر تو به من گفتی نصف عمرت بر فناست، من به تو می‌گویم که تمام عمرت بر فناست! چون چند لحظۀ دیگر ما غرق می‌شویم و تو که شنا بلد نیستی، مطمئناً غرق خواهی شد...
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1392/10/29 ‏17:43:55

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر

ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای

گر تو علامه زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان

مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف

آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجلهء علم خداست

ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را ما خریم

باری اعرابی بدان معرور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود

گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا

بلک از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:16:36

...
عالِمِ نحوی، سمبل انسان‌هایی هست که از طریق دانش می‌خواهند به حقیقت برسند، و مرد کشتیبان که اهل شنا کردن هست، سمبل افرادی است که شنا بلدند، یعنی از روی شهود و تجربۀ شخصی با حقیقت ارتباط برقرار می‌کنند، نه از روی دانش و سواد. دریا هم نمادی از دریای زندگی است. در این دریای زندگی "با دانش حرکت کردن" را عرفا و به خصوص مولوی، توصیه نمی‌کنند و می‌گویند "بدون دانش" به جستجوی حقیقت بپرداز. این موضوع در عرفان بسیار مهم است که در آن به سالک توصیه می‌کنند از دانش‌هایت دست بردار! دانشِ تو برای درک حقیقت، حجاب و مانعِ توست.

بیایید با هم به این موضوع فکر کنیم که آیا منِ انسانی که می‌خواهم حقیقت را درک کنم و با حقیقت باشم، می‌توانم با پروسۀ فکر کردن و اندیشه، حقیقت را درک و تجربه کنم؟ مولوی به این پرسش، جواب منفی داده است و می‌گوید این کار با فکر کردن امکان‌پذیر نیست، بلکه با "متوقف کردن فکر" هست که ما می‌توانیم حقیقت را درک کنیم. منظور از حقیقت چیست؟ حقیقت، یک چیز تاریخی یا معادلۀ ریاضی نیست که نیاز به سواد و خواندن کتاب یا فکر کردن داشته باشد تا بر اساس آن کتاب‌ها مطلبی بگویید. تجربۀ حقیقت اینگونه نیست، بلکه تجربۀ حقیقت به معنای یک تجربۀ روحی روانی است، به معنای درک و لمس کردن حقیقت است و هیچگاه با سواد و دانش سازگاری ندارد، بلکه با بی‌سوادی سازگار است. "جیدو کریشنامورتی" نویسنده و عارف هندی که کتابی با نام "رهایی از دانستگی" نوشتۀ اوست، یکی از اصلی­­‌ترین و محوری‌ترین حرف‌هایی که بر آن پا فشاری می‌کند و از اصول اندیشۀ اوست این است که: "شما باید از دانستگی رها شوید، تا بتوانید با حقیقت ارتباط برقرار کنید. زیرا دانستگی و دانسته‌های شما و دانشِ شما و آنچه در حافظه است، مانع و حجابِ ارتباط شما با واقعیت‌هاست." به طور مثال آیا وقتی شما به چیزی نگاه می‌کنید، از فیلتر دانش و دانسته‌هایتان عبور نمی‌کنید؟! قطعاً این کار را می‌کنید و چاره‌ای ندارید. حتی اگر نخواهید، باز هم این کار خود به خود انجام می‌شود. همین از فیلتر دانش و دانسته‌ها نگاه کردن یعنی از حجاب و پشت یک پرده نگاه کردن. وقتی ما دنیا را از پشت فیلتر دانش و دانسته‌هایمان نگاه می‌کنیم، مثل این است که از پشت یک شیشۀ رنگی نگاه می‌کنیم، و دنیا را به همان رنگ، محدود می‌بینیم، از پشت پرده و حجاب و مانع می‌بینیم.

پیشِ چشمت داشتی شیشۀ کبود          زان کبودت جمله عالَم می‌نمود (از آن رو همۀ عالَم برای تو کبود و تیره است)

***
و اما پیام داستان؛

مَحو می‌باید نه نَحو اینجا، بدان                 گر تو مَحوی، بی‌خطر در آب ران

برای شنا در این دریای زندگی، برای ارتباط با حقیقت، باید اهل "محو" بود، نه اهل "نحو". یعنی باید اهل "بی‌فکری" بود، نه اینکه اهل سواد و دانش باشی.
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:28:37

...
اگر تو محو هستی، اگر از اندیشه‌ها و افکار، خالی هستی، آن موقع است که می‌توانی در آب و دریای زندگی حرکت کنی و دیگر در زندگی احساس خطر نخواهی کرد، یعنی روح و روانت احساس ناآرامی نخواهد داشت. ما انسان‌ها دائماً احساس خطر می‌کنیم. انسانی که "هستی" و "خود" دارد ــ که "خود" جزیی از دانش و محفوظات حافظه است و انسان به واسطۀ آن به خودش می‌گوید من انسان باشخصیتی هستم یا برعکس ــ این هم جزء دانش اوست و این انسان، خودش را از پشت فیلتر نگاه می‌کند. محو شدن، یعنی این تصویر را از خود نداشتن. انسانی که از خودش تصویری دارد، همیشه از این لحاظ احساس خطر می‌کند که به او بگویند چه آدم بی‌شخصیتی، چه آدم مُهمَل‌گویی و...، و این تصویر را به هم بزنند. علت اینکه ما در رابطه با یکدیگر تا این حد تشویش داریم، همین هستیِ کاذبِ روانی و همین شخصیت است. اما وقتی منِ انسان از این شخصیت، محو باشم، اینجاست که احساس امنیت و بی‌خطری دارم.

آبِ دریا مُرده را بر سَر نهد                        ور بُوَد زنده، ز دریا کِی رَهَد؟

زندگی به فرد مُرده، یعنی کسی که بر نفس، مُرده و "محو" را تجربه کرده، رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که در زندگی حرکت کند. اگر فرد، مردنِ بر نفس یعنی همین محو شدن را تجربه کند، آب دریا او را بر سر می‌نهد، یعنی در بطن زندگی، به راحتی حرکت می‌دهد. این فرد در زندگی تقلا نمی‌کند، با زندگی کُشتی نمی‌گیرد. اما ما با زندگی کُشتی می‌گیریم، چرا که مرگ بر نفس را تجربه نکرده‌ایم.

رو بمیر ای خواجه قبل از مُردنت                  تا نباشد زحمتِ جان‌ کندنت

آنچنان مرگی که در نوری رَوی                     نی چنان مرگی که در گوری رَوی

***
سمبل "مُرده" در اینجا به این معناست که وقتی مرگ بر نفس و محو شدن را تجربه کردی، آن موقع است که در دریای زندگی به راحتی شنا می‌کنی، همچون مُرده‌ای که در سطح دریا به راحتی شناور است. ولی اگر زنده باشی، یعنی اهل تلاش و تقلا کردن باشی، دائماً من چنین و چنانم کنی، از این دریای زندگی رها نمی‌شوی. سمبل "زنده" در اینجا به معنای دائماً فکر کردن و با زندگی کُشتی گرفتن است. اکثر ما می‌خواهیم با فکر زندگی کنیم، مانند وقتی که پشت دوچرخه نشسته باشیم یا در حال شنا کردن باشیم، اگر به حرکات بدن‌مان فکر کنیم، نمی‌توانیم دوچرخه‌سواری یا شنا کنیم، اما اگر مثلاً هنگام شنا خودمان را به آب بسپاریم، خود به خود بدن و کل ارگانیسم و روان و جسم برای حفظ آن ارگانیسم یکی می‌شود و آن را نگه می‌دارد و آن کار را خود به خود انجام می‌دهد. انسانی که در زندگی خیلی فکر می‌کند هم به همینگونه است. زنده بودن در بیت دوم، یعنی با فکر زندگی کردن و دخالت دادن فکر در زندگی. توجه داشته باشید که فکر را به معنای فکری که مشکلات مادی انسان را برطرف می‌کند و امکانات را برای انسان به ارمغان آورده، به کار نمی‌بریم.

چون بِمُردی تو ز اوصافِ بشر                       بحرِ اسرارت نهد بر فرقِ سَر (بحر اسرار، تو را بر فرق سر نهد)

هنگامی که بر نفست بمیری، حقایقی هم بر تو مکشوف و آشکار می‌شود. آنها را در می‌یابی، متوجه می‌شوی و می‌بینی.

ای که خَلقان را تو خَر می‌خوانده‌ای             این زمان چون خر، بر این یخ مانده‌ای (اصطلاحی شبیه به در گِل ماندن)

مولوی در اینجا رو می‌کند به اصحاب علم نحوی، یعنی کسانی که اهل دانش هستند و با دانش می‌خواهند با حقیقت ارتباط برقرار کنند. یکی از آفت‌هایی که دانش و دانشمند شدن دارد، این است که فرد تصور می‌کند همه چیز را دریافته و همه چیز را می‌داند و هر کسی که حرفی می‌زند، او در موردش سریع و به راحتی اظهار نظر می‌کند و خیال می‌کند که همه چیزدان است! و از طرف دیگر به تَبَع این همه چیزدان دانستنِ خودش، دیگران را نادان، احمق و پَست و به تعبیر مولوی "خر" فرض می‌کند. مولوی، رو می‌کند به همین افراد، کسانی که اهل دانش و سواد هستند و می‌گوید ای کسی که دیگران را خر می‌دانی، تو در دریای زندگی، خودت وا می‌مانی و در ارتباط با حقیقت، مثل خرِ در گِل‌رفته هستی!
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:35:22

...
گر تو علّامۀ زمانی در جهان                         نَک، فنایِ این جهان بین این زمان

مردِ نحوی را از آن دَر دوختیم                       تا شما را نَحوِ محو آموختیم (نحو: روش و طریقه)

مرد نحوی را از آن در دوختیم             تا شما را نحو محو آموختیم
"از آن در دوختیم" یعنی از آن رو قصۀ مرد نحوی را برای شما بیان کردیم، که در مورد نحو، صحبت کنیم و شما را از علم محو و محو شدن آگاه کنیم.

قفهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صرف                 در "کَمْ‌آمد" یابی، ای یارِ شگَرف (کلمات اول در مصرع اول، به معنای حقیقت

            هستند، مثل حقیقت فقه، حقیقت نحو و...، این تکرارِ کلمات، قالب‌هایی هستند که مولوی از آنها زیاد استفاده می‌کند)

مولوی می‌گوید ای عزیز من، ای یار خوب! حقیقت و باطن فقه و نحو و صرف، یعنی باطنِ علوم و سرچشمۀ همۀ علوم را باید در "کَمْ‌آمد" پیدا کرد و "کَمْ‌آمد" هم یعنی محو، فنا و نیستی، نبودن خود و از خود چیزی در ذهن نداشتن. در واقع این را متوجه شوی که خود واقعیت ندارد و پنداری است. یعنی این حقیقت و باطن علوم را از خودت بجو، نه از کتاب، نه از قیل و قال! منظور مولوی از علوم، علومی مانند ریاضی و شیمی و فیزیک و مانند اینها نیست، که این علوم را با عرفان و خودشناسی پیدا کنی، مسلم است که این علوم را نمی‌توان ار خودشناسی گرفت. بلکه مولوی در زمینۀ معنویات سخن می‌گوید.

ذهن انسان هر چه خالی­تر و بدون دانش­تر باشد، با واقعیات هر چیز بهتر ارتباط برقرار می‌کند. این موضوع یکی از آموزه‌های اصلی عرفان است. هنگامی که این دانش­ها  فرو بخوابند و محو شوند، آن موقع است که فکر در "حال" حضور خواهد داشت و با واقعیات در ارتباط خواهد بود، نه با افکار و توهمات. پس نتیجه اینکه برای شنا در این دریای زندگی، برای ارتباط با حقیقت باید اهل "محو" بود نه اهل "خود"، یعنی باید اهل "بی­فکری" بود نه اهل سواد و دانش. اگر تو اهل "محو" باشی، یعنی تصویری از خودت به واسطۀ دانش و محفوظات ذهنت نداری و اگر از اندیشه‌ها و افکارِ ذهنی خالی شوی، می‌توانی در آب و دریای زندگی حرکت کنی و آن موقع است که روح و روانت احساس ناآرامی نخواهد داشت. زندگی به فرد "مُرده"، یعنی کسی که بر نفس، مُرده و "محو" را تجربه کرده رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که در زندگی حرکت کند. ای یار خوب! حقیقت و باطن و سرچشمۀ تمام علوم را در "کَمْ‌آمد" یعنی محو و فنا و نیستی می‌توان پیدا کرد. لِمِ "احتماء" به معنای پرهیز و دوری جستن یا همان کیفیت "منفی‌اندیشی" است، به این معنا که فکر پس از فکر نیاید، با مشاهده کردن فکر، جریان فکر خود به خود قطع می‌شود و دیگر فکری نخواهد آمد. و زمانی که قطع می‌شود آن حالت بی‌فکری، نبودِ فکر، عدم و نیستی، حالت هیچ بودن، حالت "کَمْ‌آمد" درونِ روان و ذهن متحقق می‌شود. اصل اساسی مدیتیشن یا "مراقبه" هم همین است.
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1393/07/08 ‏20:39:59

هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولانا گرامی باد

"هانری ماسه" در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن:
من عمرم را وقف ادبیات فارسی کردم و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران فرانسوی بشناسانم که این ادبیات چیست، باید به مقایسه بپردازم و بگویم که ادب فارسی بر چهار استوانه ی اصلی استوار است:
فردوسی، سعدی، حافظ و مولانا

فردوسی، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او.

سعدی، آناتول فرانس را به یاد ما می آورد.

حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است که خود را شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده، می شمارد.

اما مولانا...
در جهان، هیچ چهره ای وجود ندارد که بتوان مولانا را به آن تشبیه کرد...
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1393/07/08 ‏23:17:24

درود بر شما فرحناز عزیز
این مطلب رو نشنیده بودم تا حالا مرسی :)
................

و استاد شجریان چه گله مند بود از اینکه کشور ترکیه مولانا رو به نفع خودش  مصادره کرده؛ و ایشون روی کلمه ی غارت به شدت تکیه میکرد که اینان مولانا را غارت کردند و اون رو رومی نامیدند. و اینکه مقبره ی ایشون رو تبدیل به امام زاده کردند چنانکه مردم از او مراد میخواند و این با اندیشه های مولانا تضاد داره....
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1393/07/09 ‏18:14:30

گر در طلب منزل جانی ، جانی
گر در طلب لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی ، دانی
هرچیز که در جستن آنی ، آنی
mohammad_baharan mo69     جمعه, ‏1393/08/30 ‏18:46:29

سلام همگی
بنظر من تمام افکار یک شاعر تنها در اشعارش خلاصه نمیشه
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1394/03/04 ‏19:12:01

رحم فرما بر قصور فهم ما                       ای ورای عقل ها و وهم ها
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »

املاک A4A: طراحی سئو