کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
هنوز باورم نمی شود که رفته ای هنوز باورم نمی شود تو بوده ای که اینچنین غرور عشق را به...

جزئیات بیشتر...




طراحی زیبا و هنری با غذاها (1)
...

جزئیات بیشتر...


خواب و رویا های ما و کیانا
« 8446 بازدید »

farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1387/09/11 ‏00:52:01

خیلی از دوستان و فامیل بعد از مرگ کیانا، خواب اونو می بینن و به طور پراکنده برای همدیگه تعریف می کنن.هر کس دوست داره لطفا تو این اطاق خواب هاشو واسه همه تعریف کنه.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


sahand68 sahand     جمعه, ‏1389/08/14 ‏03:03:22

من عضو جدید هستم
                              خیلی گریه کردم و باورم نشد چرا؟برایه چی اون رفت. چی کاری کرد که خدا.................
fariba fariba     جمعه, ‏1389/08/14 ‏20:18:56

با سلام و خیر مقدم به سهند عزیز
ما هم خیلی گریه کردیم و باورمون نشد ، اون رفت و با رفتنش ما رو آتیش زد ، آنقدر سوختیم تا بالاخره خاموش شدیم ولی متأسفانه خاکستری ازمون باقی موند و از اونجایی که بقول نیل دونالد والش ( نویندۀ کتاب گفتگو با خدا )« زندگی رودخانه ایست که صرف نظر از آنچه پیش می آید به حرکت و جریان خود ادامه می دهد» ما هم مجبور به ادامۀ زندگی بودیم؛ بالاخره تسلیم شدیم و به پذیرش رسیدیم و باورمون شد که کیانا رو برای همیشه از دست دادیم و نکتۀ مهم اینجا بود که بعد از رسیدن به حالت تسلیم بُعد تازه ای از آگاهی بر ما گشوده شد که با حمایتهای خدا و یاری اطرافیان کم کم در سیاهی عمیقی که غوطه می زدیم افقهای تازه ای سوسو زد ، در واقع زجری که می کشیدیم ما را به سمت آگاهی بیشتر سوق می داد « اکهارت تله» معتقد است  آتش زجر کشیدن به نور آگاهی مبدل می شود.
در کتاب « انسان در جستجوی معنا از دکتر ویکتور فرانکل » به تفسیر زیبایی از رنج برخوردم:
رنج و شرایط دشوار استثنایی اغلب فرصتی به انسان می دهد تا از نظر روحانی به فراسوی خود گام نهیم . و این کمالی است که هرگز نمیتوان در شرایط عادی بدان دست یافت.
بعله دوست عزیز کیانا کاری نکرده بود که خدا اونو برد بلکه دیگه کاری واسش لازم نبود که انجام بده و به تکاملی که باید رسیده بود پس باید می رفت!

انتظار من
از لحظه های امشب و هر شب به وسعت لحظه های رسیدن ، بار رحیل بسته است !
آری دگر این انتظار نیست
این شوق مطلق است که از طلیعۀ آمدنت
بر پیکر سحر ، جوانۀ نور ، رسته است !
آه ای یگانه ترین ، یکتای هرم عشق  !
شور حضور تو بر فرسنگ های فاصله پل عروج بسته است .
                                                                                                     « قسمتی از شعر نگارۀ نور از کیانا »
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/08/14 ‏20:25:47

درود و خوشامد به شما سهند عزیز و سلام کوه استوار و آسمان مهربان به شما فریبای گرامی...


چه ناباورانه باور کردیم، عمر گلها چه کوتاهست

و دردناک است آنگاه که می فهمیم چه ساده لحظه های بودنش را نبوییدیم...
--------------------------------------------------------------------------------
as2010 AS     چهارشنبه, ‏1389/09/10 ‏09:18:43

سلام به همه و روح او
من یه جورایی به این سایت هدایت شدم
در ابتدا این سایت برایم جالب اومد، بر آن شدم که قسمت -درباره کیانا- را بخوانم که با داستان غم انگیز او مواجه شدم
و بعد هم این قسمت خواب و رویاها
چقدر دردناک بود نوشته های دوستان و آشنایان
خب من که نه او را می شناختم و نه از اون اطلاعی داشتم ولی شاید اون هم می خواست من رو به جمع دوستانش اضافه کند
برایش طلب رحمت میکنم و خدایش بیامرزد
با آرزوی صبر برای خانواده و دوستانش
و چه خوش گفت:
                 هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا           گلچین روزگار امانش نمیدهد
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/05/27 ‏18:52:09

چند روز پیش بود که خواب کیانا رو دیدم منی که تا حالا یک بار هم از نزدیک ندیدمش فقط عکساشو دیدم روز تولدش بود همه جمع شده بودند و برای کیانای عزیز شعر میگفتند و کیانا فقط نگاه بود و نگاه بود و نگاه...
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/05/27 ‏19:01:56

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادراک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی باکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم
fariba fariba     چهارشنبه, ‏1390/07/13 ‏23:22:05

کیانای عزیز ممنونم ازت باز برام نشونه فرستادی خیلی خوشحال شدم بخصوص که حافظ هم مهر تأییدش رو زد
این پیک نامور که رسید از دیار دوست         آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می دهد نشان جمال و جلال یار        خوش می کند حکایت عز و وقار دوست
.
.
.
ماییم و آستانۀ عشق و سر نیاز                تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
hajikolaee حاجیکلایی     دوشنبه, ‏1396/03/08 ‏15:19:00

با سلام و عرض ادب.
همینکه این فرد اینهمه تاثیر بر روی دور بری های خود گذاشته، برایم جالب است.در واقع او زنده است." سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز ".
اگر بتوانید یک کانال تلگرامی برای "او" درست کنید بد نیست.
ما منتظر تصمیم گیری ادمین های این سایت هستیم.
رویایی رویا بیرام زاده     یکشنبه, ‏1396/10/17 ‏15:10:22

سلام برکیانای عزیز
روزگاری بودکه این شعررابرای ناگفته های قلبم سروده بودم ،اماهمواره حسی مبهم مرابسویی میکشیدگوییااین شعررابرای کسی سروده بودم که هرگز نمیشناختمش ازخویش میپرسیدم اوکیست اما پاسخی برای این معمای لاینحل نمی یافتم تاانکه چهره زیبا وپرازمهرتوراکه درمعصومیت شکفته گشته بود درتصویری بیادماندنی نظاره کردم انگاه احساس نهفته درشریان رگهای وجودت مراچنان منفعل نمودکه گویی ازابتدااین شعررابرای توسروده بودم اکنون این تحفه درویش راباتمام وجودم به روح پاک ودرخشانت تقدیم میکنم♡♡♡
  این شعررابیادروزگارشیرینت  (خوابهای کیانا)نام نهادم    

خوابهای کیانا
♤♤♤
دوصندلی خالی
کنارهم درخوابی خیالی
پرشده ازحسرت وآه
دردرون تاروپودآرزوهایی محالی
آن یکی افتان وخیزان دل شکسته
زخمی وتنها وخسته
درمیان لشگراندوه وحرمان
گم شده اندرمیان آنهمه پندارپنهان
راه می جویدبه سوی خاطرات خوب وشیرین
لحظه های پرتمنا
یادآن پیمان دیرین
می خرامدقطره اشکی گوشه چشمش
نشان ازحسرت یک یادگاری
شمعی وفنجان چای وآتش عشق جوانی
یادگاریهانوشتن روی شیشه
بابخارعطرچایی
پرکشیدن درهوایی پرترنم
بادوبالی آسمانی
گفته های عاشقانه
درمیان لحظه های پرتمنا
درپناه نورشمعی شاعرانه
گفتن ناگفتنیها
رازهاوقصه هاوخنده هاودلبریها
حال، ازآن شمع خاموش
نیست دیگرهیچ نوری
بربلندای پل عشق
نیست دیگرهیچ عبوری
دیگری درخاطراتش
موج یک عشق نهانی
میشنودش درخیالش
نم نم آهنگ باران، برشیارناودانی
یادآن روزهای خوب وشاعرانه
کودکیه عاشقانه
فارغ ازتردیدواندوه وبهانه
گفتن یادم فراموش درسرودی بچه گانه
هست خالی
کلبه ای ازصندلیهای خیالی
آرزوهای محال ومستی وعشق وجوانی
این همان عشق غریب است
بی تکلف ،صادقانه، جاودانی
جای آن دوران خوب بی بهانه
                    آه خالی، آه خالی
بعدآن دلبستگیها  ، بوسه وشیدایی ودلدادگیها
قصه دیو وپریها، آنهمه دیوانگی، حیرانگیها
حال روی لحظه های کنج دیوار
آن ترکهای عمیق دردوحرمان
پرشده ازقاب خالی
               آه ازدیوارخالی
درغباری مه گرفته
درگذاری که زمان پروازها راپرگرفته
دستانی پینه بسته
می زندبرکلبه جان دارقالی
نقش های پرهیاهو
غنچه های نوشکفته، صندلیهای خیالی
دشتهای بیکرانه ، لحظه هاو رازهای عاشقانه
باغروبی دلنشین کزآتش دل جان گرفته
آسمانی کزغم دوری یارباران گرفته
می نگاردبرضمیرنقش قالی
دستانی پینه بسته،لحظه های بیقراری
آنطرف درگوشه ای دور
درکناردارقالی
صندلیهایی شکسته
آن دوصندلی خالی
دیگرآن دلدارخسته، صندلیهای شکسته
کوله باری بسته بردوش
کنج یک دیوارنمناک
سربه مهروسردوخاموش
                                          رویا☆☆
رویایی رویا بیرام زاده     پنج شنبه, ‏1396/10/21 ‏10:27:31

سلام کیاناجان
میدونی گاهی آدمهابانفسشون گاهی بابودنشون وگاهی بانبودنشون معجزه میکنن، تودرظاهرنیستی !! اماهمیشه وجودت به نوعی حس میشه دیشب خیلی بهت فکرکردم به رفتارها به خواسته هات به افکارت که درشعرهات کاملا نموداره امروزکه اومدم به محل کارم یه حاج اقای محترمی اومدن که خیلی نورانی ودلنشین بودن چشمانشون بیادپسردسته گل شهیدش مدام قرمزوپراشک میشداونقدرمهربون بودکه آدم تعجب میکردومن مدام وجودتو درجمعمون حس میکردم همونطورکه همیشه حضورپاک وپرمهرپدرعزیمودرکنارم حس میکنم وهمیشه راهنماودستگیرمن درمشگلاتم بوده حتی میخواستم درموردت باهاش صحبت کنم اما شاید یکم بیانش برام سخت بودوقتی میخواست بره درحضورمن باپسرشهیدش صحبت میکردمیگفت ببین اومدم وشکرخداکارم راه افتادبعدهی براش توضیح میدادکه چی شده وکلی خوشحال بودبه من گفت میدونی کی الان کارمنوراه انداخت گفت علی من(علی دشتی جوان) ، عجیب بودکه وقتی کنارمیزم نشسته بودودموردش صحبت میکردمنهم حضورشوبه طرزعجیبی احساس میکردم ، وقتی رفت ته دلم به پسرشهیدش گفتم حالا که روحت سیاله حالاکه الان دوتابال داری تابه هرکجاکه میخوای پروازکنی لطفاسلام ماروبه کیاناجان وپدرعزیزم برسون وبهشون بگوکه خیلی دوستشون دارم..راستی کیاناجان اونجا باپدرعزیزومهربون من آشناشدی؟لطفابهش سربزن وهواشوداشته باش . روحتون شادعزیزان من.♡♡♡♡♡
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »

املاک A4A: طراحی سئو