کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
بیا ببین که چه کرده ای با بلوغ حقیقت عشق بیا مرا ببین در التهاب شعله سرکش درد بیا ببین رها...

جزئیات بیشتر...




یک عکس و یک دنیا معنا...
عکس از نیما ژولیده ، نفر اول جشنواره تجسمی فجر در سال 1388 ...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 35644 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


حنانه حنانه     چهارشنبه, ‏1393/11/29 ‏17:24:14

سلام به همه ی عزیزان دوستدار شعر و ادب. امروز روز عشق و دوستی و محبته، ا مید که هرگز دلی تهی از عشق نباشه و آسمون قلبی از ابر کدورت و کینه لبریز نشه.  این روز و همه ی روزای پر عشق خدا به شما و همه ی صاحبان تاریخ کهن ایرانی مبارک باد. خسته نباشید و تشکر میکنم از نوشته ها و شعرای قشنگی که انتخاب می کنین و یا از دلتون بر میاد و باعث لذت وافر ما میشه. پاینده و سربلند باشین.
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1393/12/05 ‏08:01:11

سلام به همه ی عزیزان، ممنونم از اظهار لطفتوناشکیار عزیز، شعرایی که مال خودمه با نام حنانه در آخرین بیت شعر مشخص شده و یا در پیاین شعر معمولا می نویسم. اگر سهوا فراموش شده ببخشین، چشم، بعد از این دقت میکنم. از همه ی عزیزان بخاطر محبت و توجهشون سپاسگزارم. اوقات خوشی داشته باشین.
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1393/12/05 ‏08:03:41

تا بر سر کوی دوست رفتیم و مکان کردیم
دل از همه ببریدیم ترک دل و جان کردیم
از جلوه ی روی او بتها همه بشکستند
تعبیر وجودش را تفسیر جهان کردیم
هر بارقه ی عشقش در ما متجلی شد
از غیر رها گشتیم، در خویش فغان کردیم
او آینه ی عالم ، عالم همه محو او
در دایره ی غفلت ، قامت چو کمان کردیم
با قدرت عشق او هر سنگ شود ابی
بگشود دری را که ما مهر و نشان کردیم
حنانه دمی با دوست بنشین و عطایش بین
بخشید خطایی را کز خلق نهان کردیم
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1393/12/05 ‏08:33:36

دیگر شوقی
برای زیستن نیست
ابرها رنگ آسمان را گرفته اند
دیگر خانه ای ساخته نمی شود
تا پنجره اش
زندگی را
همراه با آبی آسمان
به درون اورد
"صداقت" خانه اش را گم کرده است
"عاطفه" هراسان است
گل مریم
در تنهایی عبوس یک اتاق کوچک
پژمرده
فرشته ی کوچک قصه ها
در قاب عکس سرد و بیروحش
از تماشای خود در آب
دلتنگ است
دیگر پرستویی
آشیان گم کرده و خسته
خود را به شیشه ی سرد
یک پنجره ی همیشه بسته
نمی کوبد
عطر آشنایی
به مشام نمی رسد
کودکی از ترس گم شدن
به چادر مادر نمی اویزد
چون بزرگ شده است
و مادر بزرگ
دیگر قصه نمی گوید
او پیش خداست
همه چیز سرد و یخ زده است
نمیدانم
چرا راذقی هم دیگر گل نمی دهد
وماهی سرخ تنگ بلور
در تنهایی تلخش مرده
انگار " عسل" هم دیگر شیرین نیست
آی..........
پنجره را ببند
تا باد
غبار خاطره های شیرین را
با خودش نبرد.........
                                                    حنانه
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1393/12/05 ‏08:38:30

چو بستی در بروی من، بکوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خودرا گم کنم در تو؟
بخود باز آمدم، نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود با مااز تو یک روتر
من اینها هردو با آیینه ی دل روبرو کردم
فرود ای ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا
ولی من باز پنهانی تورا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1394/01/04 ‏07:39:33

بر شاخه این صبح دلاویز
بگذار، که بر شاخه این صبح دلاویز
                               بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،
                               پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
 
خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
                               آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من
                               از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
 
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
                               پرواز به آنجا که سرود است و سرورست
آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح
                               رویای شرابی ست که در جام بلور است
 
آنجا که سحر، گونه گلگون تو در خواب
                               از بوسه خورشید، چو برگ گل ناز است،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،
                               چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!
 
من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است
                               راه دل خود را، نتوانم که نپویم
هر صبح، در آیینه جادویی خورشید
                               چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!
 
او، روشنی و گرمی بازار وجود است
                               در سینه من نیز، دلی گرم تر از اوست
او یک سرآسوده به بالین ننهادست
                               من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
 
ما هردو، در این صبح طربناک بهاری
                               از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
                               با دیده جان، محو تماشای بهاریم
 
ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم،
                               ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،
بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید:
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم من

فریدون مشیری
حنانه حنانه     سه شنبه, ‏1394/01/04 ‏07:44:27

باز دلتنگ توام میل بیابان دارم
امشب اندازۀ صحرای تو باران دارم
کوه آتش به دلم هیچ کسی می‌داند
که من از داغ تو در سینه چه پنهان دارم؟!
آه، بیدار کن از خواب گران دریا را
که من آشفته‌ام امشب سر طوفان دارم
رفته‌ای می‌رسد از راه، غمت دور و دراز
بی تو با این دل بی‌حوصله مهمان دارم
تو گل و سبزه‌ای و بوی بهاران داری
من خسته همۀ سال زمستان دار
سر من را به خدا شانۀتان مختصر است
دلی از خاطرۀ دوست پریشان دارم...

غزلی از راضیه رجایی
حنانه حنانه     یکشنبه, ‏1394/01/30 ‏11:44:18

اونی که میخواستم یه روز از راه رسید
اشک چشامو با محبت خرید
شد همه امید و آرزوهام
مثل پرنده پر کشید تو رویام
زمستون زندگیمو بهار کرد
غم دیگه از خونه من فرار کرد
گمون میکردم دیگه مال منه
مهمون هفته ها و سال منه
شبا با عشقش چشامو می بستم
روزا به انتظارش می نشستم
حرفای اون قشنگ و بیریا بود
دروغ نبود پر از مهر و صفا بود
گفته هامو نگفته تفسیر میکرد
با مهربونیش منو در گیر می کرد
اونی که شناختم یه رفیق راه بود
یه همدل معصوم وبی گناه بود
ولی یه روز توی غبارا گم شد
مرغی شد و توی حصارا گم شد
چی دیده بود از من گیج و ویرون
که پر کشید تو رویای دیگرون
یه ماهه منیر اومده توی رویاش
ز خاطرش رفته تموم قولاش
طعم لبای داغشو تا چشید
نقش اونو تو قلب و روحش کشید
جایی تو قلبش واسه عشقم نموند
بسادگی عشق اونو جاش نشوند
کاش میدونستم که چی بود گناهم
که با غمش همدم اشک و آهم
به دل میگم دیدی حرفاش دروغ بود؟
تموم عشقش شمع بی فروغ بود؟!
بهش میگم نو که اومد به بازار
واسه اونم کهنه شده دل آزار
حرفای من براش زخم زبونه
غمام دیگه دلشو نمیسوزونه
تقصیر اون نیست کار سرنوشته
خدا اینارو واسه من نوشته
فرهاد و مجنون تو کتابا مردن
باخودشون عشق و وفارو بردن
حالا می فهمم دل هرکی دل نیست
تو این زمونه حق آب و گل نیست

حنانه
حنانه حنانه     یکشنبه, ‏1394/01/30 ‏11:46:51

من بی وفاییش را باور نکرده بودم
لطف خدا نمی شد از غصه مرده بودم
از عشق هرچه میشد در پای او فکندم
اما به خلوت او من ره نبرده بودم
شهزاده خیالم از عاطفه تهی بود
او تن سپرده میخواست ،من دل سپرده بودم

حنانه
حنانه حنانه     دوشنبه, ‏1395/02/06 ‏15:58:45

خواستم تا که برایت بسرایم غزلی
ناب
     همرنگ دو چشمان نجیب تو
                                      هنگام دعا
و زلال
    مثل عشقت به خدا
خواستم از تو بگویم شعری
     تا که زیبایی روحت را
                             توصیف کند
و صفای دل چون آینه ات را
                      مو به مو شرح دهد
تو چنان شاخه گلی زیبا
                              ازباغ بهشت
هنر و قدرت والای خدارا
می نمایی با شور
تو چنان بوی خوش یاس
به هنگام بهار
و چنان عطر اقاقیها
در بستر شب
حس آن رایحه ی ذات الهی را
به مشام دل و جان می بخشی
درتو
   معصومیت پاک و نجیبی
                                           پیداست
خواستم از تو بگویم غزلی
ساده و بکر
                      همچو لالایی گرم مادر
اما
واژه ها گم شده اند
و رباعی ها
در جنگل گیسوی سیاه تو
سرگردانند
با کدامین غزل و شعر
                 بگویم که :
             چه زیباست!
تورا حس کردن
                با تو گفتن
                   باتو بودن
                       با تو رفتن
         به سراپرده ی رازهستی...........
                 راستی...........
در میان بغض ناباوری آدمها
عشق بیرنگ دلم را به تو
                  باور داری؟؟؟؟؟؟؟
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »

املاک A4A: طراحی سئو