کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
پدرم ای که احساس تو پاکترین احساس است...تو می نوازی برای عشق، برای احساس، برای زندگی، لطافت و پاکی...

جزئیات بیشتر...




مزایای اینترنت کم سرعت
اولا؛ سرعت زیاد موجب تصادف میشه و اونوقت که در تلفات اینترنتی هم مثل...

جزئیات بیشتر...


دل نوشته هایی برای کیانا
« 9669 بازدید »

hirin$ hirin$     پنج شنبه, ‏1387/09/14 ‏21:30:11

به یاد او برای او به خاطر او
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1394/09/09 ‏00:21:27

خوشا عشق خوشا...

              خوشا رهایی
خوشا مردن به رهایی...............
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1395/06/15 ‏04:23:14

کیانا از گلهای افتاب گردان چه خبر هنوزم پای درددلاشون میشینی :)

خیلی وقته به کتابخونه سر نزدم
دلتنگم...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1395/06/15 ‏04:26:53

یه نفر هست که میدونم میشنوه درده دلامو
میگیره دستمو اروم همیشه داره هوامو
یه نفر هست ک امیدم رو نمیذاره بمیره
شب و روزش بشم اینجا توی این سینه اسیره
وقتی دل دادی میفهمی عاشقی دردی قشنگه
دور خونه ی عزیزت وقتی میگردی قشنگه
نمیذاره پا بذاره توی چشمای تو بارون
پشت تو کوهه نمیری وقتی پرمیکشی بااون
پر میکشی با اون
یه نفر هست که محاله منو جایی جا بذاره
تا ببینه بی قرارم می بینم اون بی قراره
من هنوز چیزی نگفتم همه حرفامو میدونه
تا میاد از توی چشمام خودشو زود میرسونه
وقتی دل دادی میفهمی عاشقی دردی قشنگه
دور خونه ی عزیزت وقتی میگردی قشنگه
نمیذاره پا بذاره توی چشمای تو بارون
پشت تو کوهه نمیری وقتی پرمیکشی بااون
پر میکشی با اون
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1395/09/04 ‏22:37:26

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود

گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی
گفتا که رفیقا چه کنم عمر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی
گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود

سلمان ساوجی
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1395/09/06 ‏14:10:28

ناگریز...

-خواننده: وصال علوی   🎤

شعر: سلمان ساوجی
موسیقی: کوشا وحدتی
تنظیم: سعید اسدی
میکس و مسترینگ: مجتبی محنا

کانال‌‌موسیقی ‌دُهُلچی: @Doholchi

http://beeptunes.com/track/409478116
SohrabiElham Eli     جمعه, ‏1395/09/26 ‏01:20:54

کیانای عزیزم
دوست دلنشینم
دلتنگتم ...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1396/03/11 ‏03:03:09

ای شب شکن

تو از تبار خورشید بودی

مثل آسمان
مهربانتر از باران بودی

از راز عشق نوشته ای

 از لحظه های انتظار

     جوانه های بی قرار

  حماسه ها سرشته ای؛

فاصله ها شکسته ای

      از خاک ما تو رسته ای

عروج با شکوه تو

عشق خدا به روح تو؛

      بلوغ کال تو نبود

به شبهای تنهایی تو
                    به خدا

                        غیر خدا کسی نبود...
م.اشکیار
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1396/03/12 ‏02:01:57

اشکیار جان خیلی زیبا سرودی
درود بر شما
ری R     شنبه, ‏1396/05/28 ‏02:39:19

سلام.. نمیدونم از کجا بگم.. من با کیانا هم دانشگاهی و هم ورودی بودم ولی در رشته ای دیگر.. و از همون روزهای اولی که وارد دانشگاه شدم  کیانا بین هم ورودی ها جلوه ی دیگه ای داشت.. اون اوایل من فکر میکردم شاید از دانشجوهای سال بالاتر باشه... ولی بعد که فهمیدم هم ورودی ماست خیلی یرام عجیب بود که ما هر دو دختر نوزده ساله ای هستیم ولی چرا اون تا این حد پخته و فهمیده ست و ما هنوز شبیه دخترهای بازیگوش دبیرستانی هستیم.. یک وقار و غرور خیره کننده ای داشت که به شدت برام جالب بود و فقط در همین حد و از دور میشناختمش.. تا اینکه یک روز که ترم سه بودیم صبح که وارد دانشگاه شدم  با اون خبر غیرقابل باور مواجه شدیم.. همه  براش اشک میریختن بی خجالت.. دختر و پسر..خیلی غم انگیز بود.. شوکه شده بودیم.. اما خبر واقعی بود.......  
.
.
من بارها بی اینکه بخوام سر از این صفحه ی کیانا درآوردم.. برام خیلی عجیبه که مثلا اینترنت به این گستردگی چطور من رو مدام مواجه میکنه با این صفحه.. صفحه ای که برای بار اول حتی سرچ نکرده بودم و اتفاقی توی یه سرچ بی ربط این صفحه برام باز شد و بعد دیدم صفحه متعلق به کیاناست.. و بارها این اتفاق افتاده .. ولی امشب نمیدونم چرا بعد از ده سال باز به یادش افتادم و اینبار خودم اسمش رو نوشتم توی گوگل تا صفحشو بیاره.. تا باز شد  دیدم اولش نوشته متولد ٢٨ مرداد.. و برام عجیب بود که شب تولدش بین همه ی چیزهایی که آدم میتونه بهش فکر کنه من باز به یادش افتادم.. دختری که هم سن  بودیم.. اما اون همچنان نوزده ساله ست  و من بیست و نه ساله ام حالا...
همونطور که گفتم من بارها اتفاقی به این صفحه اومدم و بارها میخواستم پیام بذارم اما منصرف شدم... چون میخواستم از تجربه ای که چند شب بعد از رفتن کیانا از بین ما اتفاق افتاد برای من بگم ولی گفتم چه لزومی داره.. اما نمیدونم چرا حالا بعد تقریبا ده سال و توی شب تولدش که اتفاقی به یادش افتادم و پیج رو باز کردم براتون مینویسم.: چند شب بعد از رفتن کیانا بود .. شب بود.. من خوابیده بودم روی تختم.. توی عالم خواب کیانا رو دیدم.. توی توحیدخونه بودیم.. من از جلوی  کلاس بچه های معماری داشتم رد میشدم .. بچه های کلاسشون چند نفری توی کارگاه سر میزهای طراحی نشسته بودن.. یکی از همکلاسیهاش دم در بود و من رسیدم به کیانا .. جلوی در کلاس ایستاده بود.. ولی انگار کسی نمیدیدش.. ناراحت بود چرا کسی نمیبینتش و نمیتونه بره توی کلاس..ولی من می دیدمش... نمیدونستم دارم خواب میبینم..خیلی تعجب کرده بودم..گفتم کیانا مگه تو زنده ای.. یهو به من  نگاه کرد .. بهش گفتم تو مرده بودی کیانا.. و ناگهان یه نگاه عجیب به من انداخت که هیچوقت اون نگاه خیره یادم نمیره و  بعد با یه حالت کششی خاصی توی زمین فرو رفت و محو شد..  بعد من از خواب بیدار شدم ولی نمیتونستم از جام بلند شم.. یهو دیدم از جسمم بیرون اومدم و دارم خودم رو میبینم که روی تخت خوابیدم.. یکهو یک چیزی مثل یک حجم از نور سبز نشست روی قفسه ی سینه ی من و چنگ انداخت به جسمم و با زور زیادی که قابل وصف نیست داشت من رو از تنم بیرون میکشید.. من ترسیده بودم..  و به شدت مقاومت میکردم تا اینکه منو ول کرد.. و محکم کوبیده شدم دوباره توی تن خودم و بیدار شدم..هیچوقت نمیخواستم این ها رو اینجا بگم.. الان هم نمیدونم کار درستی کردم یا نه.. هیچوقت معنی  تجربه کردن اون حالت رو نفهمیدم چی بود.. و چه ربطی داشت به ادامه ی اون خواب .. و باز هم نمیدونم نوشتن از اون خواب و تجربه کار درستیه یا نه..و اگر هم تابحال اینجا ننوشته بودمش به این دلیل بود که نمیخواستم حتی ذره ای این غم تازه و تشدید بشه توی دل مادر و پدر محترمش.. ولی وقتی فکر میکنم به پدر و مادری با غم از دست دادن فرزندشون .. احساس میکنم این غم هیچوقت و هیچ لحظه ای از شدتش کم نمیشه و این غم همیشگی و تازه ست...و در آخر اینکه  تاریخ تولد شدن مبارک یک فرشته که آمد و مثل یک ستاره ی درخشان محو شد همیشه دریادم میمونه.
fariba fariba     سه شنبه, ‏1396/05/31 ‏23:41:11

سلام دوست عزیز R
من مادر کیانا هستم خیلی از پیامت لذت بردم
عزیزدلم انقد خلا کمبود وجود کیانا در درون من و پدرش عمیق و بزرگه که مطمین باش هیچوقت پر نمیشه که بتونیم فراموشش کنیم بنابراین هر پیامی که بنوعی یادی و خبری از اون باشه برای ما دلپذیره یعنی غمی شیرینه . امیدوارم هیچوقت این نوع غمو تجربه نکنی.
این تجربه ای که شما داری بنظر من گویای یک رابطه روحی نزدیک با کیاناست و کیانا دوست داره کمک کنه تا تو به یکسری آگاهیها برسی و در واقع خودش به سمت این پیج می کشونت.
نمیدونم تا چه حد روح و جاودانگی اونو باور داری ، در طول خواب معمولا روح از جسم خارج میشه و به محض بیداری به جسم برمیگرده و جالبه که شما این صحنه رو کاملا دیدی.
وقتی روح از جسم خارج میشه امکان سفر روح و تجربیات جالبی داره از جمله اینکه میتونه با روحهای دیگه ارتباط برقرار کنه ولی متاسفانه بندرت در حافظه مون میمونه ولی مطمین باشید هیچ اتفاقی تصادفی نیست و شما باید از این خواب درسی بگیرید ، علت اینکه تو خوابتون دیگران کیانارو نمیدیدن این بوده که این تجربه روحانی مربوط به شماست و نگاه خیره و تعجب کیانا در مقابل سؤال "مگه تو نمرده ای " دقیقا به این دلیله که شما جاودانگی و زندگی واقعی روح رو درک نمیکنی و زندگی موقت و کوتاه دنیا رو دلیل بر زنده بودن و حیات میدونی.
به هرحال ممنون از اینکه مارو هم شریک این تجربه قشنگت کردی.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »

املاک A4A: طراحی سئو