کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند...

جزئیات بیشتر...




نان
...

جزئیات بیشتر...


حکایات وقصه های مثنوی معنوی
« 4609 بازدید »

بابای نگار بابای نگار     سه شنبه, ‏1390/03/17 ‏16:29:26

وصیت نامه مولانا:جامی می گوید مولانا در وصیت اصحاب فرموده است :
شما را سفارش می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم ها و جریرت هاو روزه داشتن و نماز بر پا داشتن و فرو نهادن هواهای شیطانی و خواهش های نفسانی و شکیبایی بر درشتی مردمان و دوری گزیدن از همنشینی با نابخردان و سفلگان.و پرداختن به همنشینی با نیکان وبزرگواران. همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد و بهترین گفتار کوتاه و گزیده است و ستایش از آن خداوند یگانه.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


بابای نگار بابای نگار     سه شنبه, ‏1390/03/24 ‏15:31:43

بر سر دریا همی راند او عمد          می نمودش آنقدر بیرون ز حد

8-زیافت تاویل مگس:
مگسی سوار بر برگ کاهی است و آن برگ کاه، روی پیشاب خری روان است. مگس به خیال خود، روی دریایی پهناور، کشتی می راند! پس به خود می بالد و از سرمستی و بطر چنین می لافد: این منم کشتی بانی که در این دریای بیکران، کشتی می رانم!!
مولانا در این تمثیل کوتاه طنز آمیز و در عین حال گزنده و بی پرده، احوال سرمستان از باده غرور را نقد می کند. آنانی که در عین حقارت و کوته فکری، خود را بزرگ و دانا می پندارند. انسان گاه بر اثر غلبه اوهام و خود بینی، خویشتن را بر موج علم و معرفت و اوج قدرت و سلطنت می بیند. این تمثیل شمولی همه جانبه دارد.بنابر این هر کس که حد خود نشناسد و پای از گلیم خود فراتر نهد مشمول چنین تمثیلی است.
بابای نگار بابای نگار     چهارشنبه, ‏1390/03/25 ‏18:55:32

همزبانی،خویشی و پیوندی است           مرد با نامحرمان چون بندی است

9-قصه هدهد و سلیمان در بیان آنکه چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود:
در هامونی که سراپرده حضرت سلیمان(ع) افراشته شد، همه پرندگان به حضور او بار یافتند. هر کدام از پرندگان در محضر آن نبی کریم، از هنر و کاردانی خود شمه ای می گفت، و این ستایش از روی خود بینی نبود. تا اینکه نوبت به هدهد رسید. و او گفت که هنر من این است، که در اوج آسمان، آبها را زیر زمین می بینم و به سرچشمه و رنگ آن آگاهی می یابم. از این رو مرا برای نیاز لشکریانت به آب همراه ببر تا مشارب آب را به آنها نشان دهم. سلیمان(ع) نیز با همراهی او موافقت کرد. در این هنگام زاغ که آتش حسدش تیز شده بود روی به سلیمان کرد و گفت: ای پادشاه، این هدهد لاف می زند و سخنش بر اساسی نیست! زیرا اگر این پرنده دارای چنین خاصیتی است، پس چرا دام را در زیر مشتی خاک ندید؟ هدهد در مقام پاسخ گفت: اگر دروغ می گویم، سرم را از تنم جدا کن که من در اوج آسمان، دام را در زیر خاک بینم به شرط آنکه قضای الهی، دیدگان عقلم را نبندد.
بابای نگار بابای نگار     شنبه, ‏1390/03/28 ‏12:51:04

1463-1  لفظ جبرم، عشق را بی صبر کرد          و آنکه عاشق نیست، حبس جبر کرد

10-آمدن رسول روم تا امیرالمومنین(رض) و دیدن او، کرامات عمر:
فرستاده ای از سوی امپراطور روم به سوی عمر(خلیفه دوم) روانه شد. این شخص، راههای پر پیچ و خم و دور و دراز را درنوردید و به سرزمین مسلمانان، گام نهاد و از جایگاه و قصر عمر پرسیدن گرفت. به او پاسخ دادند که: عمر، قصری ندارد. تنها قصر او، جان روشن اوست. او در خانه ای ساده و محقر می زید. ای فرستاده، تو چه سان می خواهی قصر باطنی او را مشاهده کنی در حالی که دیدگان تو را حجابی پوشانده که مانع از دیدن آن است؟ فرستاده دولت روم، عمر را جستجو کرد و سر انجام زنی صحرا نشین بدو گفت: عمر در زیر خرمابنی آرمیده است. فرستاده نزدیک محل او رسید ولی پیش تر نتوانست رفتن. زیرا هیبتی از عمر در دلش پدیدار آمده بود. و با خود گفت: من که شاهان و امیران بسیار دیده ام و از هیچکدامشان واهمه ای نداشته ام، ولی چطور است که این مرد ساده زی و بی آلایش، هوش از سرم در ربوده است؟ به هر حال فرستاده روم آنقدر ایستاد تا اینکه او از خواب برخاست و به وی سلام داد و عمر نیز او را نزد خود خواند و پناهش داد. و در اینجا فرستاده روم در باره روح و جان سوالاتی کرد و عمر بدو پا سخ هایی داد...
بابای نگار بابای نگار     یکشنبه, ‏1390/03/29 ‏16:06:40

1564-1   گر فراق بنده از بد بندگی است         چون تو با بد، بد کنی،پس فرق چیست؟

11-قصه بازرگان که طوطی، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت:
بازرگانی، طوطی زیبا در قفس داشت. روزی برای تجارت، آهنگ سفر به هندوستان کرد. و پیش از رفتن، همه اهل خانه را فرا خواند و گفت: برای شما از این سفر چه ارمغانی آورم؟ هر یک از بستگان او چیزی درخواست کرد. وقتی نوبت به طوطی رسید بدو گفت: تو چه تحفه ای می خواهی؟ طوطی گفت: وقتی که به هندوستان رسیدی و طوطیان همنوع مرا دیدی، حال مرا برای آنان بازگو کن و بگو که قضا و قدر مرا در زندان قفس افکنده و اینک از شما استمداد می جوید. آیا این رواست که شما خوش و خرم پرواز کنیدو من، مهجور و غمزده در کنج قفس باشم؟ بازرگان به هندوستان رفت و همینکه پیام طوطی را به دوستانش رسانید، یکی از طوطیان از شاخه درخت بر زمین افتاد و مرد. بازرگان از گفتن این پیغام پشیمان شد. وقتی به وطن خود بازگشت، تحفه های موعود را به هر یک از بستگانش تقدیم کرد. و سرانجام طوطی گفت: پس ارمغان من کو؟بازرگان گفت: من از رساندن پیغام تو پشیمان هستم. طوطی گفت: علت پشیمانی تو چیست؟ بازرگان گفت: وقتی پیغامت را رساندم، یکی از طوطیان در دم بر زمین افتاد و جان داد.در این هنگام طوطی قفس نشین نیز لرزید و بر کف قفس افتاد. و بازرگان از شدت ناراحتی سینه چاک کرد و وقتی طوطیک بیچاره را از قفس بیرون انداخت آن پرنده مرده وش به پرواز در آمد و جان خود را نجات داد.
بابای نگار بابای نگار     سه شنبه, ‏1390/03/31 ‏17:52:35

1935-1   ای فنا پوسیدگان زیر پوست           باز گردید از عدم ز آواز دوست

12-داستان پیر چنگی که در عهد عمر(رض) از بهر خدا روز بینوایی، چنگ زد میان گورستان:  
در عهد عمر، رامشگری چنگنواز بود که آواز دلاویز او همانند دم اسرافیل، مردگان را زندگی و نشاط می بخشید، او عمری را برای اینکار سپری کرد و رفته رفته برف پیری بر سر و رویش باریدن گرفت و کمرش از بار سنگین عمر خمیده گشت و ابروانش بر روی چشمانش فرو خفت، آواز دلپذیرش به ناخوشی گرایید و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود، و او یکه وتنها در فقر و فاقه و ناتوانی غوطه ور شد، تا آنکه پیوند امیدش از خلق، گسست و دل به امید حق بست. از این رو شبی به گورستانی خاموش و فراموش در حومه مدینه رفت و با خود گفت:این بار باید برای خدا زخمه ها را بر رشته های ساز به رفتار آورم و تنها برای او بنوازم تا که حصه ای از دریای بیکران رحمت الهی بر گیرم و دستمزدی ستانم. او در نواختن زخمه ها غرقه شد و آنقدر چنگ نواخت که رنجه و ناتوان سر بر بالین نهاد و به خوابی ژرف فرو رفت. در این حال حق تعالی اراده فرمود که خلیفه مسلمین یعنی عمر نیز به خوابی گران رود. عمر پی برد که این خواب غیر معهود که بر او بی هنگام، عارض شده حتما پیامی به همراه دارد. سر بر بالین نهاد و به خواب فرو رفت. و در میان خواب، سروشی غیبی در گوش جان عمر طنین انداخت که: هم اینک بر خیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا بر آورده ساز. هفتصد دینار از بیت المال برگیر و بدو ده که این مقدار، دستمزد سازی است که برای خدا به نوا در آورده است. عمر از خواب گران بر خاست و راه گورستان در پیش گرفت. وقتی بدانجا رسید گرد گورستان می گشت و چشم به هر سو می افکند تا آن بنده مقرب را پیدا کند. ولی هر چه ژرف تر در می نگریست و بیشتر می گشت کسی را نمی یافت مگر، رامشگری کلا نسال که چنگ زیر سر داشت. با خود گفت آیا این است آن بنده مقرب؟! آیا رامشگری ژولیده و بر خاک خفته همان بنده ای است که در خواب بدو سفارش شده است؟ قانع نشد و باز هم گردش کرد و بیشتر نگریست ولی هیچکس را نیافت. سرانجام به فراست در یافت که این پیر چنگی همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. در این حال ناگهان عطسه ای بر عمر افتاد و پیر چنگی از صدای آن از خواب پرید و همینکه نگاهش به عمر افتاد بیمناک شد، زیرا گمان می کرد که این محتسب، قصد تعزیر او دارد. ولی عمر به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او باز گو کرد و آن همیان زر را بدو تحویل داد. پیر چنگی، سخت به زاری و فغان افتاد و از اینکه عمری را به خاطر مجالس طرب ساز زده پشیمان و تائب شد. و در یافت که باید چنگ و ساز را تنها برای خدا نواخت و بس.
بابای نگار بابای نگار     شنبه, ‏1390/04/04 ‏15:58:51

1  پرتو حق است آن، معشوق نیست          خالق است آن، گوئیا مخلوق نیست

13-قصه خلیفه که در کرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر خود نداشت:
در روزگاران پیشین، خلیفه ای بود بسیار بخشنده و دادگر، بدین معنی که نه تنها بر قبیله و عشیره خود بخشش و جوانمردی می کرد، بلکه همه اقوام و قبایل را مشمول دلجویی و داد خود می ساخت.
شبی بنا بر خوی و عادت زنان که به سبب گرفتاری خود به کارهای خانه و تیمار طفلان و اشتغال مردان به مشاغل دیگر، تنها شب هنگام، فرصتی بدست می آرند که از شوی خود شکایتی کنند، زنی اعرابی از تنگی معاش و تهیدستی و بینوایی گله آغازید و فقر و نداری شوی خود را با زبانی تند و جان گزا بازگو کرد، و از سر ملامت و نکوهش، بدو گفت: از صفات ویژه عربان، جنگ و غارت است، ولی تو، ای شوی بی برگ و نوا، چنان در چنبر فقر و فاقه اسیری که رعایت این رسم و سنت دیرین عرب نیز نتوانی کردن. در نتیجه، مال و مکنتی نداری تا هر گاه مهمانی، نزد ما آید، او را پذیرایی کنیم، و حال آنکه از سنت کهن اعرابیان است که مهمان را بس عزیز و گرامی دارند. وانگهی اگر مهمانی هم برای ما رسد، ناگزیریم که شبانه بر رخت و جامه او نیز دست یغما و دزدی گشاییم تا باشد که با بهای آن سد جوعی نماییم.
مرد اعرابی در پاسخ زن، به گذشت روزگار و ناپایداری احوال از خوشی و ناخوشی و سختی و شادخواری تمسک می جوید و می گوید: دلیل دیگر، احوال جانوران است که غم روزی نمی خورند و طعامی نمی اندوزند و هرگز سنه(بکسر سین و فتح نون:چرت زدن) نمی زیند و گویی از سبب، گسیخته و در مسبب آویخته اند، و این حالتی است که آنرا توکل گویند.
زن اعرابی، وقتی جواب شوی خود را می شنود اخگر اعتراضش پر لهیب تر می گردد و ادعای مرد را در قناعت رد می کند و او را سخت مورد نکوهش قرار می دهد.
مرد اعرابی از فضیلت فقر سخن می گوید و آن را بر توانگری ترجیح می دهد. این گفتگو ها ادامه می یابد. تا آنکه مرد، زن را تهدید می کند که اگر دست از این گونه سخنان درشت و ناهموار نشوید، عاقبت کار، جدایی و ترک خان و مان خواهد بود .
زن که مرد را تند و آتشین می بیند، از در نرمی و مدارا در می آید و سلاح برنده عاطفه را بکار می گیرد و سیلاب اشگ از چشم فرو می بارد، و این همان سلاحی است که معمولا زنان بدان توسل می جویند و مرد را مغلوب خواست خود می کنند و به مراد خویش می رسند.مرد اعرابی در برابر گریه و لابه زن، تسلیم می شود و از گفته های خود پشیمان می گردد و انگشت ندامت به دندان می گزد و از زن تقاضای عفو و گذشت می کند و می گوید که اینک از مخالفت گذشته ام و هر چه بگویی فرمان می برم.زن، مرد را به سوی خلیفه و عرض حاجت بر وی راهنمایی می کند، مرد می گوید بی بهانه و عذری نمی توان به بارگاه خلیفه راه یافت. زن می گوید که تحفه بیابانیان، آب باران است و در نزد ما بیابانیان، چیزی خوشتر و گرانبها تر از آب نیست. از آب باران، کوزه ای بر گیر و نزد خلیفه شتاب. در حالی که آن دو، نمی دانستند که رود عظیم و خروشان دجله از میان بغداد می گذرد. و آب، در آن دیار، فراوان است.
سر انجام مرد و زن عرب بر آن شدند که سبوی آب در نمدی پیچند تا آب، گرم نشود، چنانکه عادت ده نشینان و بیابانیان همین است.
مرد، سبو را بر دوش می کشد و راههای پر پیچ و خم بیابانها رادر می نوردد و زن نیز دست به دعا می گشاید تا شویش،آن سبو را بی گزند و زیانی به سرای خلیفه رساند.مباد که خاطرشان نژند و احوالشان پریشان گردد.
اعرابی،به سرای خلافت می رسد و نقیبان و حاجبان، پیش او باز می روند و از سیمای رنجور و خسته او نیازش در می یابند. اعرابی، سبوی آب را به نقیبان سپرد. آنها با خوشرویی آن تحفه را پذیرفتند و نزد خلیفه بردند. او بر احوال آن عرب بیابانی واقف شد و فرمود تا کوزه اش را از زر و سیم پر کنند و از فقر و نیاز رهایی اش دهند و آنگاه فرمان داد تا آن مرد را به وسیله کشتی از طریق رود دجله به وطنش باز گردانند. آن مرد بیابانی وقتی عظمت رود دجله را دید بر کرم و احسان خلیفه بیشتر واقف شد که با وجود این همه آب صاف و گوارا، اب ناصاف  و درد آلود بیابان را از او با رویی گشاده پذیرفته است.
بابای نگار بابای نگار     یکشنبه, ‏1390/04/19 ‏22:45:04

3004-1   هر که مرد(ضم م) اندر تن او نفس گبر             مر ورا فرمان برد خورشید و ابر


14-کبودی زدن قزوینی بر شانگاه، صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن
قزوینیان، رسم داشتند که قسمتهایی از بدن خود را خالکوبی کنند. مردی بر صورت پهلوانان و نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدنش بکوبد. استاد خالکوب از او پرسید: چه نقشی بزنم؟ پهلوان گفت: نقش شیر را تصور کن! وقتی که دلاک نیش سوزن را بر پوست او فرو کرد، درد و سوز شدیدی بر آن پهلوان بی تاب غالب شد و فریادی درد آلود بر آورد و از دلاک پرسید: کدام یک از اعضای شیر را نقش می زنی؟ گفت: دم او را. پهلوان گفت: دم را رها کن و از جای دیگرش آغاز کن! دلاک شروع به کار کرد و همینکه نیش سوزن را بر پوستش خلاند این بار نیز فریاد پهلوان، بلند شد و گفت این دیگر کدام عضو شیر است؟ دلاک گفت: از گوش او شروع کردم. پهلوان که طاقت نیش سوزن نداشت گفت: گوش او را نیز رها کن و کار را فیصله بده. دوباره دلاک کار خالکوبی را شروع کرد و باز آن پهلوان، نالید و گفت: حالا دیگر کدام عضو  شیر را نقش می زنی؟ گفت: نقش شکم شیر را. پهلوان گفت: شکم شیر را هم رها کن که درد و سوز آن بسیار است. سر انجام دلاک بینوا بیتاب شد و از سر خشم و دلتنگی، بساط خالکوبی را بر زمین کوفت و گفت: آخر در این دنیا آیا کسی هم شیر بدون دم و سر و شکم دیده است؟ چنین شیری را خدا هم نیافریده است!
بابای نگار بابای نگار     پنج شنبه, ‏1390/04/30 ‏16:13:37

3040-1
 مال دنیا شد تبسم های حق             کرد ما را مست و مغرور و خلق(به فتح خ-ل: ژنده)


15-رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار:
شیری همراه گرگ و روباهی به شکار رفتند، و یک گاو وحشی و یک بز کوهی و یک خرگوش شکار کردند. آنگاه شیر به گرگ، دستور داد تا حیوانات صید شده را میان خود تقسیم کند. گرگ گفت: گاو وحشی، سهم شیر باشد، بز کوهی، سهم خودم و خرگوش نیز سهم روباه. شیر ناگهان بر آشفت، زیرا دید که گرگ در محضر شاهانه او، حرف از من و تو و قسمت من و قسمت تو و او می زند. در حالی که این صید ها فقط با حضور نیرومند شیر حاصل شده است. از اینرو برای عقوبت گرگ، پنجه ای قوی بر او زد و در دم هلاکش نمود. سپس رو به روباه کرد و گفت: صیدها را تو تقسیم کن! روباه که سرنوشت ناگوار گرگ را دیده بود دچار بیم شد و گفت: تقسیم در اینجا معنی ندارد. همه این صید ها به حضرت سلطان، تعلق دارد و ما را در آن بهره ای و سهمی نیست! این گاو تنومند، چاشت حضرت سلطان است و آن بز، سهم میانه روز و این خرگوش، سهم شام او.
شیر وقتی که دید روباه مانند گرگ از من و تو حرفی نزد و اظهار وجود ننمود خوشحال شد و صیدها را بدو بخشیدو گفت: تو دیگر روباه نیستی، بلکه خود منی.
بابای نگار بابای نگار     پنج شنبه, ‏1391/03/18 ‏16:09:37

3212-1
هر که نقص خویش را دید و شناخت                اندر استکمال خود دو اسبه تاخت
استکمال:به کمال رسیدن


16. آمدن مهمان پیش یوسف و تقاضا کردن یوسف از او تحفه و ارمغان:
یکی از دوستان دیرین حضرت یوسف به دیدن او رفت. آن حضرت از برادرانش داستانها گفت و بیان داشت که چه سان او را بستند و به چاه افکندند... خلاصه اینکه یوسف از دوست دیرینه خود می پرسد: بگو ببینم برای من چه ارمغانی آورده ای؟ دوست می گوید مدتها در فکر این بودم که چه هدیه لایقی برای تو بیاورم سر انجام به فکر افتادم که بهترین ارمغان برای تو "آینه" است. پس دست در جیب کرد و اینه ای به حضرت یوسف تقدیم نمود و از او خواست که چهره زیبای خود را در آن مشاهده کند.
بابای نگار بابای نگار     دوشنبه, ‏1391/08/29 ‏18:36:58

3245-1
شاهد تو سد روی شاهد است    مرشد تو سد گفت مرشد است

17- مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنکه پرتو وحی بر او زد، آن آیت را پیش از پیغامبر(علیه السلام)بخواند،گفت:پس من هم محل وحیم

پیش از آنکه عثمان،کاتب وحی شود،شخصی این منصب را عهده دار بود. او هر وقت که کلمات وحی بر رسول خدا نازل می گشت و آن جناب،آن کلمات مبارک را قرائت می فرمود،او عین آن را می نوشت. رفته رفته این کاتب،دچار غرور و خود بینی شد و گمان برد که همه این کلمات عالیه در ضمیر او نیز نقش می بندد. با خود گفت:من با پیامبر(ص)چه فرقی دارم؟ هم بر او وحی می رسد و هم بر من! سر انجام از در عناد و ستیز در آمد. اما از طرف حضرت رسول خدا ضربه ای بر روح او وارد آمد که دیگر هیچ چیز نقشی از کلمات وحی را در باطن خود نیافت، گویی که حتی یک حرف هم نیاموخته است. زان پس نتوانست کاتب وحی باشد. حضرت رسول بدو گفت: ای ستیزه گر اگر سرچشمه این وحی در درون توست چرا دیگر این حال را نداری؟
« نمایش همه نظرات »
« نمایش همه صفحات »

املاک A4A: طراحی سئو