کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
منم که برای ماندنم بهانه می جویم ...

جزئیات بیشتر...




عکس های شگفت انگیز از عروسک ساخته شده به شکل واقعی انسان
...

جزئیات بیشتر...


سفر آگاهی...

« 2086 بازدید »

شرح: سفــــر آگــــاهی
سفری بود که آغاز شد از یک خواهش خواهش بودن و پیدا کردن
خواهشی نامحسوس، از دل ذره ای گنگ، بی خود و نا آگاه
التماسی مخفی، در دل عشق بزرگ ابدی، ذره ای داخل دریای عظیم ذرات
ذره با خواهش خود، بودن یافت.....
اولین پرسش بی پاسخِ بودن این بود: واقــــــــعاًهســــتم مــــــــــــن ؟
ذره در عین سکوت، سردی و تاریکی، همه اش شد فریاد:
ذره ها می شنوید؟ پاسخی می خواهم؟
تو بگو ای ذره! ذره سرگردان! داد و فریاد مرا می شنوی؟ واقعاً هستم من؟
ذره را فکر فرا می گیرد:
من؟ چه حرفی است که اکنون گفتم؟ این چه احساس عجیبی است که همراه من است؟
آه پیدا کردم، راز این درد بزرگ! این منم، من هستم، که در افکار خودم غوطه ورم..........
من جدا هستم از او، من جدا هستم از این خیل بزرگ
ذره ها می شنوید؟ پاسخی می خواهم! ذره ای هست، که احساس مرا درک کند؟
با تو هستم که فقط می چرخی! تو هم احساس رهائی داری؟ میل فهمیدن و درک؟
من چه هستم و چه باید بکنم؟ تو چه هستی و چرا اینجائی؟
از چه هنگام من اینجا بودم؟ آه اینجا چه سرائی است، کجاست؟ چقَدَر پر غوغاست
ذره ها اینجائید؟ ذره ها می فهمید؟ پاسخی می خواهــــــــم
ذره ها بی پاسخ در فضا می چرخند. ذره بر بودن خود آگاه است..............
اولین احساسات، اولین زمزمه ها می آیند:
من چرا زمزمه ای می شنوم؟ گرمی و نور چرا می بینم؟ و چرا می تپم اینقدر شدید؟
این چه احساس قشنگی است که همراه من است؟
ذره ها می شنوید؟ ذره ها می فهمید؟ گرمی و نور و تپش، حس زیبای مرا می بینید؟
با شما هستم من! پاسخی می خواهم؟
نا گهان حسی گرم، ذره را می خواند و ندائی ز درون می گوید:
تو به احساس خودت هشیاری. تپش و حس قشنگ، پاسخ بودن توست
سفری در پیش است، سفری دور و دراز، که تو باید بروی!
عشق من، آن احساس، همه جا همره توست........
آنچه خاموش نگردد هرگز، عشق بی حد و حساب من و توست...
دست من همره تو.
همگی منتظر آمدنت می مانیم.مبر از یاد وطن، قلب من خانه توست...
مرکبت آن گوی است. گوی خوش نقش و نگار هستی.
پرِ از درد و پر از بد بختی! پرِ احساس و پر از خوشبختی!
تو خودت می فهمی، که چگونه سفر آغاز کنی! و چه سان راه خودت باز کنی !
تو حواست باشد، گول آن نقش و نگارش نخوری! دست ما همره تو.................
مبر از یاد که اینجا همه دلواپس بر گشت تواند............................
ذره و قطره ای اشک، ذره را عشق فرا میگیرد
ذره را یک تصویر به میان سفر حادثه ها می خواند. وسپس احساسات، همگی می آیند.
حس یک ترس غریب، حس غم، حسی شاد، حس بی حوصلگی ،...حس خشم و غضب و مهر و وفا......
ناگهان یک بودن، و سپس بودن ها..............
گاه سنگی، علفی، نیرویی، گاه حیوان و گهی یک انسان، و گهی آنسوتر......
همه تجربه ها، همه بودن ها، بهترین هدیه آن عاشق بود.
در پی حادثه ها بود که او می فهمید .
ذره هر گاه دلش گم می کرد، قطره ای اشک، همان عشق، نجاتش می داد.
ذره نامش شده بود آگـــــــاهــــــــی
ناگهان می پرم از خواب عمیق.....
وای! ... این خوابِ عجیب، ز چه رو من دیدم؟
چه زمانی است که من در خوابم؟ ساعتِ چند شده؟ اندکی دیر شده رفتن من.
عالم خواب قشنگ است ولی، چقَدَر زندگی ام سخت شده! نا امیدم من از این بودنِ خویش!
خوش به حال ذره، که کمی عشق، در او میجوشید. من که در این عالم، چشمه اشکِ دلم خشکیده !
کاش من هم بودم، مثل آن ذره ناچیز که آن عشق بزرگ، منتظر بود به برگشتن او .............
می روم در جلو آیِنه و صورت خود می بینم.
وای و فریاد خدایا چه شده؟ عجبا! معجزه ای رخ داده!
قطره ای اشک، همان عشق، چه می بینم من؟ صورتم خیس شده !
تپش قلب و کمی دلشوره! گرمی و نور عجیبی ز درون!
ناگهان معجزه ای دیگر شد و ندایی ز درون با من گفت
تو به احساس خودت هشیاری!
سفری در پیش است، سفری دور و دراز، که تو باید بروی !
عشق من در همه جا همره توست.........
آنچه خاموش نگردد هرگز، عشق بی حد و حساب من و توست.................
دست من همره تو. مبر از یاد که اینجا همه دلواپس بر گشت تواییم
منزلت زیبا تر، ذره ها پر احساس، همه در حال تپش
ذره ها در راهند، همه آماده برگشت به منزلگه خویش
تو دگر آگاهی، راه خود را تو خودت یافته ای
همگی می آیند! همه یک آگاهی
عشق بی حد و حساب همگی، عشق من، بهر تو باد
من و یک گریه سیر، ذره را عشق فرا می گیرد..................
اردیبهشت 86 تهران

شاعر: سعید جواهری

تهیه کننده سند: فرحناز

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو