کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
یک اتفاق بود روزی که آمدی و رهگذرانه درگاه را از غربت رهاندی روزی که آمدی و پنجره را در...

جزئیات بیشتر...




آرامش
...

جزئیات بیشتر...


طرحی خیال انگیز از گفتگوی "کجی کپو"(مرغ حق یا پرنده افسانه ای) با "کل خنگ"(نوعی درخت) اثر استاد علی اکبر شکارچی
« 2940 بازدید »


تصویر
شرح:
  از سالهای بسیار دور هر بهار* "کل خنگ"(1) بر یال زاگرس می شکفد.هر پاییز بی هراس پیش چشم پرنده و چرنده عریان می شود و پلک بر هم می نهد تا به تماشای برف و باران و سرمای زمستان بنشیند.هر بهار در عریانی "کل خنگ" پرده پنهان لانه "کجی کپو"(2)دریده می شود_

*پا نوشت
(1)_درخت سخت جانی ست که بر صخره و کوهستان می روید.آن را قولنگ یا پسته وحشی هم گویند .میوه ی آن خوراکی است و از صمغ آن:
1_کلی فن برای موی آرشه کمانچه
2_کندر برای خوشبو کردن هوا
3_ماده دارویی برای تقویت هوش و حافظه
4_آدامس و سقز محلی تهیه می کنند
و سالهاست تنه این درخت افسانه ای را با کارد و تبر می برند تا شیره آن را برای موارد ذکر شده به فروش برسانند.

(2)_مرغ حق یا پرنده افسانه ای:که مردم زاگرس بر این باورند این پرنده عروس بوده که با شوهر و مادر شوهرش زندگی می کرده. و مادر شوهرش از سر حسادت و بدبینی بدگویی
او را به حیف و میل کردن شیر گوسفندان متهم میکند!و آنقدر بر اعتقاد خود پافشاری می کند تا شوهر ناگریز او را با کارد به قتل می رساند....
از خون این عروس همین پرنده بر می آید که شب تا صبح بسراید "کچی کپو کف بی کم بی"(عمه بس است بخار و کف بود که ته نشین شد من شیرها را هدر نداده ام)
"کل خنگ و کجی کپو"درخت و پرنده ی افسانه ای و همزاد یکدیگرند.هم آدمیان آنان را می نوازند و هم این 2 موجود افسانه ای مردم را به نوا در می آورند.
                                   
                                                                                                     ***
_روزی کل خنگ به کچی کپو گفت: چرا از میان این جنگل انبوه بلوط مرا برای آشیان بر گزیده ای؟

کچی کپو با کمی سکوت گفت:سال ها من شاخه های ترا حرس کرده ام تا به مهر پخت کنم نان شب را.آیا آهنگ "زنگلدار"(1) من و دختران ایل را به یاد داری؟

سالهاست میوه ی تو خوراک شب چله ی دودمان من است."ژاژگ"(2)من شیره جان تو بود.

من از برآمدن تو از دل سنگ و ماندگاریت در باد شوق زیستن و ایمان و مهر را آموخته ام.سال ها من و دختران ایل از تابی از زلف اسب و خورشید بر شاخسار تو تاب می خوریم.

و آهنگ "هیوله"(3)می خواندیم.

(1)_آهنگی است که دختران در هنگام حمل هیزم دسته جمعی می خوانند.
(2)_آدامس یا سقز را گویند.
(3)_آهنگ ویژه عروسی.
--------------------------------------------------------------------------------
_وقتی بوی کندر از ایل بر می خواست من قامت تو را مجسم می کردم.مادران شیره جان تو را برای فزونی هوش و ذکاوت به فرزندان خود می خوراندند.

آیا مرا و اوایل مرا به یاد آوردی؟

کل خنگ گفت:و می گویند هر ناله ی کمانچه ی ایل تو فریاد پنهان من است و هیچ کمانچه ای بغضش نمی ترکد مگر موی آرشه ی آن به شیره ی جان من آغشته شده باشد.

با شمایم ای مردم :می توانند آوازخوانان و کمانچه نوازان از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است_ترانه ای برای شما به اجرا درآورند.اما نمی توانند گوشی به شما بدهند

تا شما آن نغمه را فهم کنید.آوازشان گر چه از جنس رویاست.برای روح شما خوراک و پوشاک است. تن شما کمانچه روح شماست.

با شماست که از این کمانچه صدای خوش در آورید یا ناخوش...

کچی کپو گفت:مردان و زنان هر بهار برای تهیه اندکی از معاش کارد و تبر بر پیکر تو می زنند تا شیره ی یکی از رگ های ترا برای جمع آوری و فروش بگسلند و تو بی دریغ

هم از درد کارد و تبر_های های شیره ی جانت را می گریستی و هم با آن درمان می کردی زخم کارد و تبر را.

کل خنگ گفت:هنگامی که از مال خود چیزی می دهید چندان چیزی نمی دهید_اگر از جان خود چیزی بدهید آن گاه به راستی می دهید.

_از شما می پرسم:آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟

هر آنچه داری روزی داده خواهد شد_پس امروز بده تا "فصل دهش "از آن تو باشد نه "میراث خوارانت".

کچی کپو گفت:آیا به یاد داری که در آن دشت که می گفتند زمانی گورستان نیاکان ما بوده است_من و دختران ایل بر فراز آن دست در دست هم نغمه"کودار"(1)می خواندیم و میرقصیدیم.

کل خنگ گفت:من صدای هیوله تو را در میان جنگل انبوه در هر کوچ بهاره_آوای زنگلدار را در جمع کردن هیزم و هی هی تو در جمع کردن بره و بافه های گندم خوب به یاد دارم.

رویای پریان در من زنده می کردی وقتی با شوق کار می کردی_تا با زمین و روح آن همراه شوی.

تو می دانستی بیکاره بودن یعنی بیگانه شدن با فصل ها و هستی....

کچی کپو گفت:من دست به کاری نمی زدم مگر مانند چوپانی که با نی از لحظه ها ترانه "بره بری"(2)می سازد.

مبادا آدمی که بخواهد نی لال باشد و خاموش وقتی که دیگران همه ترانه کار و زندگی می سرایند.

کل خنگ گفت:زندگی به راستی تاریکی است_مگر در آن شوقی باشد و شوق همیشه کور است_مگر آن که دانشی باشد و دانش همیشه بیهوده است

مگر آن که کاری باشد و کار همیشه تهی است مگر آن که مهری باشد.

(1)_ترانه ای است که در هنگام رقص دسته جمعی می خوانند.
(2)_آهنگی که برای چرانیدن بره ها می نوازند.
--------------------------------------------------------------------------------
_کچی کپو گفت:هر گاه با مهر کارکنید خود را با خویشتن و به خدا وصل می کنید.

کل خنگ گفت:کار با مهر بافتن پارچه ایست که دامادها بر تن نوعروسانشان می کنند_کار با مهر ساختن خانه ایست که دلدارت در آن زندگی می کند.

کار با مهر یعنی کاشتن دانه ای که میوه اش را محبوبت بخورد_مانند سفره ایست که از سر مهر برای قمری و کبک و تیهو بی چشم داشت در صحرا گسترده باشی.

کچی کپو گفت:و اگر مانند فرشتگان با مهر آواز نوروز و شکفتن را فریاد بزنی از صدای مهرآمیز تو گوش مردمان تلطیف خواهد شد

و مانند هر جوانه که طلوع شکفتن گل و گیاه و جنگل را نوید میدهد"امید دلیری هوشیاری شوق و مهر و شکفتن را معنا می دهد.

کل خنگ گفت:تو روح کیستی که از زبان انسان با من این چنین سخن می گویی؟

کچی کپو گفت:در همین چشم انداز که می بینی عروسی بودم که بی هیچ گناهی بدگویی های مادر شوهر مرا به دم کارد شوهر داد تا از خون من برآیم و افسانه ای سوده شوم...تا شاید آدمیان باور کنند پاکی و مهر و بی گناهی مرا...
من قربانی شدم تا انسانها برای فرزندان خود حکایت کنند که حسادت کینه توزی تهمت ناحق بدبینی و در نهایت کتمان حقیقت و بی عدالتی عاقبتی شوم دارد

کل خنگ گفت:آوای شب تا صبح تو موسیقی رنگینی است در شب تار برای کوه رود و نسیم....

کچی کپو گفت:من بی کین و بی بیت می خوانم _ولی انسانها شعر"کچی کپو کف بی کم بی"را بر آن سروده اند.

من نگهبان روح بیدار و خفته ای آنانم و آنان تشنه آهنگ بی بیت و خیال انگیز من.

کل خنگ گفت:تو نغمه می خوانی تا روح بشر سرگردان نشود_هر گاه روح بشر بر باد سرگردان شود آن گاه است

که تنها و بی یاور به دیگران آزار می رساند.و نیز به "خویشتن".  

_کچی کپو گفت:ای همدم و همزاد و همدرد من تو با کارد بازی و تفریح و زیاده خواهی بشر بی هیچ کینی زخم خورده ای تا از زخم تو شادمانی و خنده
و رفع نیاز برآید...و من از سر کین کارد خورده ام تا از مرگ من اندوه و اشک و افسانه ای سروده شود.

کل خنگ گفت:ای مردم چاهی که خنده های شما از آن بر میآید چه بسیار که با اشک های شما پر میشود.

مگر آن "نئی"که روح شما را تسکین می دهد_همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اید؟

هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سر چشمه اندوه نیست.

تنها آن گاه که شما از اندوه و شادی خالی هستید در یک تعادل و در یک تراز آرام می نمایید.من نماد شادمانیم و کچی کپو نماد غم و اندوه....

تعادل روحی شما درد و اندوه و شادمانی ما را می تواند هضم کند.

بهاران برایتان سرشار از شادمانی و تعادل باد.در این بهار هر شکفتن و هر جوانه زدنی را به نظاره بنشینید آن طور نگاه کنید که تمام وجودتان به تماشای طبیعت بنشیند.

اگر کمی سکوت کنید و خوب گوش کنید طبیعت هم ازتماشای رویش شما حیران خواهد شد.و به شما خواهد گفت:

شکفتن و بهار زندگی شما هم به همراه شکفتن گل و گیاه_بی هراس پرامید با شوق و دلیرانه باد.

مبادا بی مهابا رویشی را لگدمال کنید_مبادا سبزه و گلبرگی را از سر هوس پرپر کنید.شما رویا پرداز و افسانه ساز زندگی و طبیعت هستید.

شما خود طبیعت هستید که استوره فرهنگ و کچی کپو را خلق کرده اید.

*می گویند این گفتگو هزاران سال طول کشیده!و هنوز بی وقفه ادامه دارد...به طبیعت بروید و ادامه ی آن را برای خود و نسل آینده خلاق بسرایید.

سرچشمه ها:
1_آموخته های شفاهی نگارنده از مردم لرستان
2_جبران خلیل جبران پیامبر  

تهیه کننده سند:
یلدا     شنبه, ‏1390/11/01 ‏14:24:39

تهیه کننده سند: فرحناز

نظرات بازدید کنندگان (1 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو