کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟ ! که در ظلمت سکوت در غربت حجیم فقدان آن...

جزئیات بیشتر...




بروجرد(ونایی)
تهیه کننده سند: حاج مهدی...

جزئیات بیشتر...


سرگذشت یک مادر
« 2963 بازدید »


تصویر
شرح:    مادر، کنار کودک کوچک خود نشست: مادر سخت اندوهگین بود و می ترسید کودک بمیرد. رنگ از صورتِ کودکِ کوچک پریده بود و چشم هایش بسته بود. به سختی نفس می کشید و گاهی نفس او چنان عمیق بود که گویی آه می کشد؛ اکنون دیگر مادر اندوهگین تر از پیش به موجود کوچک جلوی خود نگاه می کرد.
   کسی در زد، وپیرمرد فقیری وارد اتاق شد؛ پیرمرد خودش را در پوششی شبیه جُل اسب پیچیده بود، زیرا جل اسب گرم است؛ و چون زمستان بود و هوا سرد، پیرمرد به این پوشش احتیاج داشت. بیرونِ خانه، همه جا را یخ و برف پوشانده بود و باد چنان به شدت می وزید که صورت انسان قاچ قاچ می شد. پیرمرد نشست و گهواره کودک را جنباند و مادر روی صندلی کهنه ای پهلوی پیرمرد نشست، به کودک بیمار خود که با درد نفس می کشید، نگاه کرد و دست کوچک او را در دست گرفت.
   مادر پرسید: »به نظر شما این بچه برایم می ماند؟ خدای خوب این بچه را از من نمی گیرد!«
   و پیرمرد- که مرگ بود- سر خود را به شکل عجیبی تکان داد، که هم به معنای بله بود و هم به معنای نه. و مادر به زمین نگاه کرد و اشک بر گونه هایش غلتید. سرِ مادر سنگین شد: زیرا سه روز و سه شب پلک هایش را یک دم بر هم نگذاشته بود؛ و اکنون به خواب رفت، اما این خواب بیش از یک دقیقه نشد؛ باز بیدار شد و از سرما لرزید.
   مادر پرسید: »چه شد؟« و اطراف را نگاه کرد؛ اما پیرمرد رفته بود و کودک او نیز در گهواره نبود؛ پیرمرد کودک را با خود برده بود.
   مادر بیچاره گریه کنان به هوایِ کودک از خانه بیرون دوید.
   زنی با جامه بلند سیاه میان برف نشسته بود، و گفت: »مرگ در خانه کنار تو نشسته بود؛ او را دیدم که باکودک تو شتابان از اینجا گذشت: از باد هم تندتر گام بر می دارد، و چیزی را که برده است هرگز پس نمی آورد.«
   مادر گفت: »فقط بگو از کدام راه رفت؛ بگو از کدام راه، من او را پیدامی کنم.«
   زنِ سیاهپوش گفت: »من او را می شناسم؛ اما پیش از آنکه چیزی بگویم باید همه آوازهایی را که برای کودک خود خوانده ای برای من نیز بخوانی. من این آوازها را بسیار دوست می دارم، پیش از این نیز این آوازها را شنیده ام. من شب هستم،‌ هنگامی که برای کودک آواز می خواندی، اشک های تو را دیدم.«
   مادر گفت، »همه این آوازها را برای تو می خوانم، همه را! اما مرا معطل مکن، تا به او برسم و کودکم را پیدا کنم.«
   اما »شب« خاموش و آرام نشسته بود. مادر دست های خود را به هم فشرد و آواز خواند و گریه کرد. آوازهای بسیاری خواند و اشک های بسیاری ریخت، آن گاه شب گفت: »از سمت راست برو و وارد جنگل سیاه کاج شو؛ زیرا مرگ را دیدم که با کودک تو از آن راه رفت.«
   مادر وارد جنگل سیاه شد و در عمق جنگل به یک دو راهی رسید و نمی دانست از کدام راه برود. سرِ دو راهی یک درخت آلوچه بود، که نه برگ داشت و نه شکوفه؛ زیرا فصل سرد زمستان بود و از شاخه های کوچک آن قندیل های یخ آویزان بود.
   - »مرگ را ندیدی که با کودک کوچک من از اینجا بگذرد؟«
   درخت آلوچه جواب داد: »بله دیدم، اما نمی گویم از کدام راه رفت مگر آنکه مرا در آغوش خود گرم کنی. دارم اینجا از سرما می میرم؛ دارم یخ می زنم.«
   و مادر درخت کوچک آلوچه را در آغوش گرفت، سخت در آغوش گرفت، به این امید که درخت کوچک آلوچه خوب گرم شود. خارهای درخت به تن او فرو رفت و از جای زخم خارها خون جوشید. اما درخت کوچک آلوچه برگ سبز تازه درآورد و در چارچار زمستان شکوفه داد: چنین است گرمای قلب مادران اندوهگین!
   درخت کوچک آلوچه راه را به او نشان داد. مادر به راه افتاد و به دریاچه ای رسید که روی آن نه قایقی بود و نه کشتی. آب دریاچه نه چندان یخ بسته بود که بتواند از روی یخ ها عبور کند، و نه چندان بدون یخ که بتواند شنا کند، اما مادر می باید از دریاچه می گذشت تا کودک خود را پیدا کند. مادر روی زمین خوابید تا آب دریاچه را بنوشد؛ و این کار از عهده هیچ کس برنمی آید. اما مادر اندوهگین می اندیشید ممکن است معجزه ای روی بدهد.
   دریاچه گفت: »نه، این کار ممکن نیست؛ اما بیا شاید راهی پیدا شود. من به مروارید علاقمندم و مروارید جمع می کنم و چشم های تو صاف ترین مرواریدهای جهان اند. اگر آن قدر گریه کنی که چشم هایت در آب بیفتند، تو را به گلخانه بزرگی در آن سو می برم؛ در این گلخانه مرگ زندگی می کند و گل و درخت می کارد، که هر کدام از آنها جان یک انسان است.«
ادامه دارد ...
دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: alireza

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو