کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
وقتی تو مثل همیشه سایه ی نگاه آرامت را از نوجوانه های عطشم دریغ میکنی نمی فهمی... و نمی...

جزئیات بیشتر...




پنج آدمخوار
پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی...

جزئیات بیشتر...


سرگذشت یک مادر (ادامه 2)
« 2364 بازدید »


تصویر
شرح:    مرگ گفت: »از تو کاری ساخته نیست و نمی توانی با من برآیی.«
   مادر پاسخ داد:»اما خدای مهربان تواناست و می تواند.«
   مرگ گفت: »اما من هر چه می کنم به فرمان اوست. من دشتبان (باغبان) او هستم. من همه درختان و گل های او را می برم و در باغ بهشت می کارم، در سرزمینی که ناشناخته است. اما اجازه ندارم به تو بگویم آنجا چگونه جایی است و درختان و گل ها چگونه شکوفا می شوند.«
   مادر گفت: »کودک مرا به من برگردان؛« و التماس کرد و گریه کرد. ناگهان دو گل زیبا را با دو دست خود محکم گرفت و فریاد کشید که، »همه گل های تو را می چینم، من مایوس و نومیدم.«
   مرگ گفت: »به گل ها دست مزن. می گویی غمگین هستی، اما اکنون مادر دیگری را نیز مثل خود غمگین می کنی.«
   زن بدبخت گفت: »مادر دیگری؟« و گل هارا رها کرد.
   مرگ گفت:»بیا این چشم های تو! پس بگیر. آنها را از عمق دریاچه پیدا کرده ام؛ چشم ها صاف بودند و می درخشیدند. نمی دانستم این چشم ها، چشم های تو هستند. پس بگیر- از گذشته نیز روشن تر شده اند- و اکنون به درون چاه عمیقی نگاه کن که نزدیک تو است. من نام گل هایی را که می خواستی از ریشه بیرون بیاوری، برای تو می گویم؛ آن گاه می بینی چه
   می خواستی بکنی و چه چیزی را می خواستی نابود کنی.«
   و مادر به عمق چاه نگاه کرد، و دید هر یک از گل ها چه نعمتی بود برای جهان، و دید هر گل چه شادی و چه لذتی گرداگرد خود می پراکند، منظره ای که جان بیننده را از خوشی لبریز می کرد. و مادر به زندگی گل دیگر نگاه کرد، و زندگی این گل همه فقر بود و سختی، فلاکت بود و مصیبت.
   مرگ گفت: »این هر دو خواست خداوند است.«
   مادر پرسید،‌ »کدامیک ازاین دو گل، گلِ بدبختی است، و کدامیک گل سعادت است؟«
   مرگ پاسخ داد: »این را حق ندارم به تو بگویم، اما تنها همین را حق داری بشنوی که: زندگی یکی از این دو گل، زندگی گل تو است. تقدیر کودک تو بود که تو می خواستی .... آینده کودک خودِ تو بود.«
   و مادر از وحشت جیغ کشید.
   »کدامیک از آن کودک من است؟ به من بگو! کودک معصوم را آزاد کن! بگذار کودک من از این همه مصیبت آزاد شود! همان بهتر که او را ببری! او را به ملکوت خداوند برسان! اشک های مرا فراموش کن، التماس های مرا فراموش کن، فراموش کن هر چه کرده ام!«
   مرگ گفت: »منظور تو را نمی فهمم، چه می خواهی؟ می خواهی کودک تو را به تو برگردانم، یا او را به سرزمینی ببرم که برای تو ناشناس است؟«
   و مادر دست های خود را به هم فشرد، و زانو زد و با خدای خود سخن گفت:
»برخلاف خواست تو دعا کردم، دعای مرا نادیده بگیر، زیرا مشیت تو همیشه بهترین است! دعای مرا مستجاب مکن! دعای مرا مستجاب مکن!« و سر او روی سینه اش افتاد.
                     و مرگ با کودک او به سرزمین ناشناخته رفت.

                                                                اثر : هانس کریستین آندرسن(1805-1875)        ترجمه: علی اصغر بهرامی
دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: alireza

نظرات بازدید کنندگان (1 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو