کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
با من سخن بگو ای جلوه ی حضور ای مطلق نبود ای سایه ی وجود با من سخن...

جزئیات بیشتر...




دعای کورش و داریوش کبیر برای ایران در تخت جمشید
...

جزئیات بیشتر...


پدر
« 2244 بازدید »


تصویر
شرح: پدرم این طوری بود:

وقتی که من4ساله بودم فکر می کردم بابا هر کاری رو میتونه انجام بده.

وقتی که من 5 ساله بودم فکر می کردم بابام خیلی چیزها می دونه.

وقتی که من 6ساله بودم فکر می کردم بابام از همه باباها باهوش تره.

وقتی که من 8 ساله بودم فکر می کردم بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه.

وقتی که من 10 ساله بودم فکر می کردم در گذشته، زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.

وقتی که من 12 ساله بودم فکر می کردم خوب طبیعیه بابا در آن مورد چیزی نمی دونه ،اون برای به خاطر اوردن کودکی اش خیلی پیره.

وقتی که من 14ساله بودم فکر می کردم به بابام خیلی توجه نکنم اون خیلی قدیمی فکر می کنه .

وقتی که من 20 ساله بودم فکر می کردم وای خدای من اون از جریان خیلی پرته.

وقتی که من 25 ساله بودم فکر می کردم  باید بابام کمی در این باره اطلاعات داشته باشه  چون اون تجربه اش زیاده.

وقتی که من 35 ساله بودم فکر می کردم بدون مشورت با بابام کوچیکترین کاری رو انجام نمی دم.

وقتی که من 40 ساله بودم متعجب بودم که بابا چطوری آن جریان رو حل کرد ؟ او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.

وقتی که من 50 ساله بودم فکر می کردم اگه بابام اینجا بود همه چیزرو در اختیارش قرار می دادم و در این باره با اون مشورت می کردم .خیلی بد شد که نفهمیدم اون چقدر فهمیده بود و می تونستم خیلی چیزها ازش یاد بگیرم.
دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: alireza

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو