کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟ ! که در ظلمت سکوت در غربت حجیم فقدان آن...

جزئیات بیشتر...




عکس های ترکیبی و فتوشاپی زیبا از Thomas Lavezzari
...

جزئیات بیشتر...


بازگشت کودکی
« 1987 بازدید »


تصویر
شرح:
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

                             ( داستانکی از شل سیلور استاین )
دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: nika

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو