کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
حالا که نیستی ؛ بغض همیشه ی هست های نبوده شکسته است فریاد خسته ام ، بر قلب تنهای پردریغ...

جزئیات بیشتر...




هتلی شبیه به آبشار در چین
...

جزئیات بیشتر...


سه راهزن
« 2681 بازدید »


تصویر
شرح: در قدیم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهری به شهر دیگر، روزها و ماهها طول می کشید. در آن روزها مسافرت کردن همراه با خطر بود. خطر گم شدن، گرسنگی و تشنگی، و دزدانی که در کمین مسافران بودند. به این دزدان، راهزن می گفتند که به مسافران حمله می کردند و اموال آنها را به غارت می بردند و حتی مسافران را می کشتند.
سه مرد راهزن با یکدیگر رفیق بودند و دمار از روزگار مسافران در آورده بودند. مخفیگاه آنان در خرابه ای قرار داشت. روزی از روزها در حالی که سه راهزن در آنجا مشغول کشیدن نقشه ای برای حمله به یک کاروان بودند، قسمتی از دیوار خرابه فرو ریخت و صندوقچه ای پدیدار شد. وقتی آن را باز کردند از خوشحالی پر در آوردند، چون درون صندوقچه پر از سکه های طلا بود. رفیق اولی گفت: بهتر است یکی از ما به شهر برود و غذایی خوشمزه با نوشیدنی گوارا بخرد و جشنی به پا کنیم، بعد هم سکه ها را تقسیم کنیم. آن دو راهزن دیگر هم موافقت کردند. یکی از آنها به راه افتاد و به شهر رفت. در تمام راه فکرهای مختلفی به ذهنش رسید. پیش خودش فکر کرد چقدر خوب می شد اگر به تنهایی صاحب همه سکه ها می شد. این قدر این فکر در او قدرت پیدا کرد که تصمیم به کشتن دو دوست خود گرفت. برای همین منظور، مقداری سم خرید و آن را درون نوشیدنی ریخت.
آن دو رفیق دیگر هم دچار وسوسه های شیطان شدند و تصمیم گرفتند تا آن دوست خود را بکشند تا سهمشان از طلاها بیشتر شود. رفیقی که به شهر رفته بود، با خوردنی و نوشیدنی برگشت. اضطراب در چهره اش هویدا بود ولی چون دو رفیق دیگر هم همین حال را داشتند، متوجه موضوع نشدند. دو رفیق به سمت دوست خود حمله بردند. مرد زیر دست آنها تقلا می کرد ولی فایده ای نداشت. دو راهزن بعد از کشتن دوست خود، به پیکر او نگاهی کردند. یکی گفت: از گرسنگی و تشنگی دیگر طاقت هیچ کاری را ندارم و نشست. سبد غذا را جلوی خود کشید و مشغول خوردن شد. دیگری هم به او پیوست. بعد از خوردن غذا  در کوزه نوشیدنی را باز کردند و جامهایشان را از نوشیدنی پر کردند و آن را سر کشیدند. هنوز ساعتی نگذشت که اولی گفت : دلم دارد می سوزد. دومی گفت: حال من هم خوب نیست، نمی دانم چه بلایی سرم آمده است. اولی سیاه شده بود، به پشت خوابید تا شاید دردش کمتر شود و در حالی که به آسمان نگاه می کرد همه چیز سیاه شد. دومی هم که رمقی نداشت بر شکمش چنگ زد و پلکهایش بسته شد. و به این ترتیب حرص و طمع، چشم عقل را کور کرد و همچنین، مسافران از شر این راهزنان سیاه بخت خلاصی یافتند.
دسته: مهارتهای زندگی

تهیه کننده سند: alireza

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو