کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
با من سخن بگو ای جلوه ی حضور ای مطلق نبود ای سایه ی وجود با من سخن...

جزئیات بیشتر...




همین ها هستند...
همین‌ها هستند! مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی،...

جزئیات بیشتر...


داستانک گلفروش
« 2668 بازدید »


تصویر
شرح: دربست!


زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟


بهشت‌زهرا.


با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»

پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلک‌هایش را سنگین‌تر کرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.

یکباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت.


دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: itak

نظرات بازدید کنندگان (2 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو