کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
باورت نمی شود که من وارهاده در میان حیرت کنون مانده با کورسویی از فانوس خاطرات دور در...

جزئیات بیشتر...




مقبره مولانا در قونیه
جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی یکی از مشهورترین شاعران ایرانی...

جزئیات بیشتر...


دزدی جعبه عبادت از شیطان
« 2165 بازدید »


تصویر
شرح: دزدی جعبه عبادت از شیطان
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب میفروخت .
مردم دورش جمع شده بودند ،هیاهو می کردند وهول میزدند و بیش تر میخواستند .
توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت .
هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد .
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگی شان را .
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم می داد .
حالم را بهم میزد ، دلم میخواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم .
انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت :
من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم،نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد، میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند !
-جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت :
البته تو با این ها فرق می کنی . تو زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد. اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند ...
از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما، شیرین بود .
گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود .
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم :
بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یکبار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود !!!
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .
فریب خورده بودم.دستم را روی قلبم گذاشتم،نبودفهمیدم آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشتم.
تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه،خدا خدا کردم .
میخواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم .
به میدان رسیدم . شیطان اما نبود .
آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل .
اشک هایم که تمام شد ،
بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم .
صدای قلبم را ... پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
دسته: حکایات دینی و معنوی

تهیه کننده سند: ghader

نظرات بازدید کنندگان (2 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو