کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
انتظار من از لحظه های امشب و هر شب به وسعت لحظه های رسیدن، بار رحیل بسته است ! آری دگر این...

جزئیات بیشتر...




یک معجزه ی عجیب
نیکُلاس هُلدرمن ِ ، ۲۰ ماهه هنگامی که داشت با دو برادر بزرگتر خودش...

جزئیات بیشتر...


دزدی جعبه عبادت از شیطان
« 2224 بازدید »


تصویر
شرح: دزدی جعبه عبادت از شیطان
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب میفروخت .
مردم دورش جمع شده بودند ،هیاهو می کردند وهول میزدند و بیش تر میخواستند .
توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت .
هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد .
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگی شان را .
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم می داد .
حالم را بهم میزد ، دلم میخواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم .
انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت :
من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم،نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد، میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند !
-جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت :
البته تو با این ها فرق می کنی . تو زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد. اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند ...
از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما، شیرین بود .
گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود .
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم :
بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یکبار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود !!!
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .
فریب خورده بودم.دستم را روی قلبم گذاشتم،نبودفهمیدم آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشتم.
تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه،خدا خدا کردم .
میخواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم .
به میدان رسیدم . شیطان اما نبود .
آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل .
اشک هایم که تمام شد ،
بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم .
صدای قلبم را ... پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
دسته: حکایات دینی و معنوی

تهیه کننده سند: ghader

نظرات بازدید کنندگان (2 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو