کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
حالا که نیستی ؛ بغض همیشه ی هست های نبوده شکسته است فریاد خسته ام ، بر قلب تنهای پردریغ...

جزئیات بیشتر...




از من می خواهی....
...

جزئیات بیشتر...


از حرف تا عمل
« 6192 بازدید »

شرح: معلم چو آمد٬کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد.
سخنهای نا گفته در دلها
به لب نا رسیده فراموش شد.                                                                                                
معلم گفت:" بیا احمدک درس دیروز را خوان.
بگو تا ببینم  که سعدی چه گفت؟
" زجا جست احمدک و بند دلش
از این ناگفته حرف ناگه گسست.
به لکنت بیافتاد و گفت:
بنـــــــــی آدم اعضـــــــــای یکدیـــــــــگرند
کـــــــــه در آفرینـــــــــش ز یک گوهـــــــــرند

چـــــــــو عضوی بـــــــــه درد آورد روزگـــــار
دگـــــــــر عضوهـــــــــا را نماند قـــــــــرار

تو کـــــــــه٬... تو کـــــــــه...

وای یادش نبود٬
جهان پیش چشمش ســـیه روی شد.
ندای محبت ز هر سو بلندی گرفت؛
ولیکن نارفته در گوش شد.
معلم گفت به خوی گران:
"مگر چیست فرق تو با دیگران؟
چرا احمدک کودنِ بی شعور
نخواندی چنین درس آسان بگو؟؟

خدایا! چه میگوید آموزگار؟؟
مگر نداند که فرق است دارا و ندار.٬
که آنان به دامان مادر خوشند
ولی... ولی من بی وجودش نهم سر به خاک.
کنم با پدر پینه دوزی و کار٬
ببین! دست پُر پینه ام شاهد است.

معلم گفت: به من چه که مادر ز دستت داده ای٬
به من چه که دستت پُر از پینه است!
رود یک نفر پیش ناظم که او به همراه خود یک فلک آورد.

احمدک چون این سخنها را بشنید ،
ز چشمانش کور سویی دمید.
به یادش آمد شعر سعدی و گفت :
تـــــــــو که از محنـــــــــت دیگران بی غمـــــــــی
نشـــــــــاید که نامـــــــــت نهند آدمـــــــــی...!


به عمل کار برآید ...به سخن دانی نیست.!!!
دسته: داستان عاطفی

تهیه کننده سند: ghader

نظرات بازدید کنندگان (2 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو