کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند...

جزئیات بیشتر...




هیزم شکن و فرشته
هیزمشکن و فرشته روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه...

جزئیات بیشتر...


وابستگیها و تکرارهای زندگی......

« 1529 بازدید »


تصویر
شرح: دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند...
دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوزهمان ها را می پوشیدم .
اما کفشها تنگ بودند و پایم را میزدند ؛ قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم میشد.
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود !
می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است، چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم ...؟!
می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار.
می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمی رفتم ؛
قدم از قدم بر نمی داشتم .. می گفتم و می گفتم...

پارسایی از کنارم رد شد.... عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت!
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست!!! اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است ،و زیباترین خطر..... از دست دادن.
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور.
جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم :
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود ...
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام ... هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم ؛ تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت..!
حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست...


**********************************************************

وسعت زندگی هرکس، به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
دسته: حکایات دینی و معنوی

تهیه کننده سند: ghader

نظرات بازدید کنندگان (2 نظر)    

آپارتمان A4A: طراحی سئو