کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
حالا که نیستی ؛ بغض همیشه ی هست های نبوده شکسته است فریاد خسته ام ، بر قلب تنهای پردریغ...

جزئیات بیشتر...




شاهکار عکاسی(3)
...

جزئیات بیشتر...


آیا خداوند با انسان حرف هم میزند«پاسخ ابوسعید ابوالخیر»
« 2673 بازدید »


تصویر
شرح: روزی خواجه  حسن مودب شنید که عارفی بزرگ به نام ابوسعید به نیشابور آمده ، در میدان شهر در حال موعظه است و از فکر و دل اشخاص خبر می دهد، خواجه که یکی از مخالفین اهل عرفان بود وثروت و دارایی دنیا او را مست کرده بود، این گونه سخنان را باور نمی کرد و دروغ می دانست. وقتی شهرت این عارف بزرگ را شنید کنجکاو شد و به مجلس ابوسعید ابوالخیر رفت . هنگامی که او صحبت را شروع کرد به سخنان او گوش فرا داد.
در این میان سائلی برخاست و گفت : لباس ندارم .
ابوسعید از مردم کمک طلبید، تا به او لباس دهند.
خواجه مودب به فکرش گذشت که : خوب است لباس خود را به سائل دهم؛ اما با خود گفت : این لباس را از آمل برایم فرستاده اند وقیمت آن زیاد است.
باز شیخ ابوسعیدابولخیر از مردم امداد طلبید، و باز خواجه مودب با خود فکر کرد که : خوب است لباس خودرا به او دهم ولی دوباره فکر اولیه در او غلبه کرد که این لباس پرقیمت است و حیف است و....
تاسه بار ابوسعید از مردم کمک خواست و در ذهن خواجه همان افکار اولیه خطور کرد و لباس خود را نداد .
در این بین پیرمردی که پهلوی خواجه مودب نشسته بود؛ از ابوسعید پرسید : آیا خدا با بندگان خود سخن هم می گوید؟
ابوسعید گفت :
بلی صحبت می کند، کما اینکه در همین لحظات، خداوند به مردی که پهلوی تو نشسته است؛ سه بارفرمود: این لباس را به سائل ده؛ ولی او گفت : این لباس را از آمل برایم آورده اند وخیلی با ارزش است و آن را نداد.
حسن مودب که این سخن بشنید؛ لرزه بر اندامش افتاد؛ برخاست  و پیش شیخ رفت و احترام کرد ولباس خود را فوری به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شیخ قرار گرفت .
دسته: حکایات دینی و معنوی

تهیه کننده سند: ghader

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو