کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
من بودم و سیاهی شب های بی صدا من بودم و سکوت زخمی آهنگ های تو من بودم و گریه در عمق غربتم...

جزئیات بیشتر...




سرگذشت یک مادر
مادر، کنار کودک کوچک خود نشست: مادر سخت اندوهگین بود و می ترسید...

جزئیات بیشتر...


سنگین برو سنگین بیا
« 2425 بازدید »

شان نزول: دختری بود بعد از آن که شوهرش دادند و به خانه ی بخت رفت،هر روز می رفت خانه ی پدر و مادرش. مادر هم برای اینکه دختر تازه عروسش بیشتر به خانه و زندگی خودش برسد، یک روز با کنایه و اشاره و با زبانی که دختر ناراحت نشود به او گفت:«سنگین بیا و سنگین برو.»دختر که منظور مادرش را نفهمیده بود،روز بعد وقتی می خواست به خانه مادرش برودچند تا سنگ ریزه به گوشه ی چارقدش بست ورفت. وقتی که مادر دید دخترش متوجه ی منظورش نشده است، این بار گفت:«دخترم،شیرین بیا شیرین برو، سحر بیا پسین برو.»روز بعد دختر یک ظرف شیره هم با خودش برد. مادر که دید دختر منظورش را نمی فهمد،گفت:«دختر جانم، کم بیا وکم برو.»
منبع: تمثیل و مثل/ نقل از داستان های امثال دکتر حسن ذوالفقاری

تهیه کننده سند: مریم

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو