کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
<<بعدیقبلی>>


کیانا وحدتی
و من در پهنه ی این انتظار آشنا رفتنت را می بینم بی آنکه هرگز آمدنت را ... امّا هر...

جزئیات بیشتر...




آبشان از یک جوی نمی رود
سابقاً که شهرها لوله کشی نشده بود سکنه هر شهر برای تأمین آب مورد...

جزئیات بیشتر...


روی ماه خداوند را ببوس
« 2128 بازدید »


تصویر
موضوع: داستان
نویسنده: مصطفی مستور
سایر آثار نویسنده: « استخوانهای خوک و دستهای جذامی » ، « حکایت عشق بدون قاف ، بدون شین ، بدون نقطه » ، « من دانای کل هستم »،تهران در بعد از ظهر، من گنجشک نیستم
معرفی کتاب: چه با شتاب آمدی! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه‌ی در را کوبیدی . گفتم بس است ، برو...گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ ... جا برای تو نیست. اما نرفتی . نشستی و گریه کردی . آنقدر که گونه‌های من خیس شد . بعد در را گشودم و گفتم : نگاه کن چقدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که آنجا  چقدر فیزیک‌ و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله  و روزنامه وخط ‌‌کش و  کامپیوتر و کاغذ و حرف وحرف و تنهایی وبغض و زخم و یأس و دل‌تنگی وآشوب و مه ومه تاریکی وسکوت و ترس و اندوه وغربت در هم ریخته‌بود ودل گیجِ‌ِ‌گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.

گفتی: اینجا رازی نیست ! گفتم: راز ؟   گفتی : من رازم. وآمدی...  

خانه روشن شد...و خلوت عجیب سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم : چیستی؟ گفتی : راز

                                         
در کتابخانه کیانا موجود است: بلی

تهیه کننده سند: فرحناز

نظرات بازدید کنندگان    

آپارتمان A4A: طراحی سئو